درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

دشمن خانگی

یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ مِنْ أَزْوٰاجِکُمْ وَ أَوْلاٰدِکُمْ عَدُوًّا لَکُمْ فَاحْذَرُوهُمْ وَ إِنْ تَعْفُوا وَ تَصْفَحُوا وَ تَغْفِرُوا فَإِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (١٤) تغابن



ای کسانی که ایمان آورده اید ، برخی از همسران و فرزندان شما دشمن شما هستند ( به خاطر ایمانتان با شما رفتار دشمنانه دارند ) ، از آنها بر حذر باشید ( که شما را منحرف نسازند ) ، و اگر ( از بدی ها و آزارشان ) عفو نمایید و چشم پوشی کنید و ببخشایید ( خدا هم شما را می آمرزد ) که بی تردید خداوند آمرزنده و مهربان است.


💜💚🌸🌸💜💚🌸🌸


بعضی وقتا این آیات که در باره دشمنی فرزند و همسر تو قرآن اومده خیلی آدم رو وادار به فکر میکنه .

یعنی میشه دشمن اینقدر به أدم نزدیک باشه و خدا داره هشدار میده که حواستو جمع کن ❌


چن وقت پیش با فرزانه برای رفتن به دندون پزشکی مجبور شدیم یه تاکسی دربست از چهار راه استانبول برا ظفر بگیریم ترافیک سنگینی بود راننده که مرد میان سالی بود, تا راه افتاد شروع کرد به صحبت کردن .


گفت از همین جا که شما رو سوار کردم چند وقت پیش یه مسافر داشتم .

آقایی با لباس های شیک و یه کیف کوچیک دستش بود و یه پاکت کاغذی که بعدا که تعارف کرد دیدم که بادام هندی توش بود .

اومد جلو نشست و شروع کرد به خوردن بادوم هندی و به من هم داد و حین خوردن داشت تعریف هم میکرد که اومدم چهار راه استانبول تا برای دخترم یه مقدار دلار تهیه کنم برای خرید خونه بهش کمک کنم.

 خلاصه گفتم آخر مسیرت کجاست گفت برو تا زیر پل میر داماد بعد بهت میگم, منم شروع کردم به رانندگی و اونم داشت بادوم هندی میخورد .

نگاهش کردم دیدم ساکت شد ,انگار خوابش رفت منم هیچی نگفتم تا مزاحم خوابش نشم پیش خودم گفتم رسیدم زیر پل بیدارش میکنم بقیه آدرس رو میپرسم .


رسیدم زیر پل شروع کردم به صدا زدن🗣

 

آقا ببخشید رسیدیم حالا کجا بریم ؟؟؟

جوابی نیومد ‼️


دوباره پرسیدم آقا و با دستم به دستش زدم ولی انگار خبری نیست 😳😳


ترس برم داشت از ماشین پیاده شدم رفتم در سمت مسافر رو باز کردم دستی به صورتش زدم سرد سرد , نگاهش کردم انگار چند سال بود مرده بود 😞😫😩


وحشت کردم نمیدونستم چکار کنم خدایا الان داشت با من حرف میزد چرا اینجوری شد 🤔


فوری زنگ زدم به پلیس و اورژانس 📞


پلیس👮 و اورژانس👷 اومدند , اورژانس مسافر رو برد , پلیس هم کیف و وسایل تو جیب مسافر رو با خودش برد .و همچنین منو 🔫


تا دو روز من کلانتری میرفتم و جواب میدادم📝

 یعنی دو روز از کار و زندگی افتاده بودم ونمیتونستم مسافر بزنم .

 خلاصه من آدرس خونشونو گرفتم تا برم هم تسلیت بگم هم حالا که چن روز از کارم افتاده بودم بتونم یه خسارتی بگیرم 💰💰


وارد خونه شدم خونه که نه , کاخ بود تا حالا ندیده بودم خیلی بزرگ و زیبا بود 💝💝👑👑


من پیش خودم فکر کردم الان همه فامیل اینجا هستند و باید خیلی شلوغ باشه.

 

ولی دریغ از یک مهمون, فقط پسرش و دختر و دامادش که هر سه جوان بودند .


رفتم تو البته با پررویی. 


بعد از تسلیت  خودمو معرفی کردم وتعریف کردم که چه اتفاقی برای پدرتون افتاد👀


 بعد از شنیدن, دخترش گفت ببین آقا پدر من رفته بود برای من پول بیاره ولی پولی باهاش نبود من که دیدم اینا  انگار میخوان به من تهمت بزنند گفتم من دیدم که پدرتون کیفی داشت و خودش هم گفت برا دخترم میبرم ولی همه رو پلیس با خودش برد من دست به هیچی نزدم 🎩

بعد داماد و پسرش گفتند مهم نیست الان بگو چی میخوای ؟

گفتم ببین من دو روزه از کارم افتادم به خاطر کار پدر شما 🚖   🚖


دیدم پسرش 200 هزار تومن اورد برامن گفت اینو بگیر از اینجا هم برو  💰💰


گفتم همین😦 من دور روز کار نکردم زن و بچه دارم .


واقعا جوابی که به من دادند چیزی بود که تو عمرم نشنیده بودم 🚫🚫


پسرش گفت این 200 هزار تومن خسارت شما نیست این مژدگانی شماست داشتم شاخ در میووردم 😳 مژدگانی برای خبر مرگ پدر 😳


از خونه زدم بیرون خدایا چی شنیدم این همه ثروت , نه ختمی نه خیراتی انگار نه انگار پدرشون رفته بود 😡

خدارو شکر کردم که زندگی خوب و ساده ای دارم و دیگه موقع برگشتن خونه زیباشون برام قشنگ نبود داشت حالم ازشون بهم میخورد 😠

 

خلاصه راننده تا رسیدن ما به مقصد سر مارو گرم کرد.

ولی مارو هم برد تو فکر حالا معنای آیه رو خوب فهمیدم 🤗


خدایا فرزندان و خانواده  مارو باقیات و صالحات ما قرار بده 🙏

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۳ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۳۴
  • ۱۳ نظر

نظرات  (۱۳)

۲۳ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۴۱ فرزانه الوان
وااای یادته مامان😢 من بعد از اون دیگه بادوم هندی هم نخوردم 😂😂😂 الکی 
وااای 😱😱😱 فقط میشه گفت...خدایا
عاقبت خودمون و اولادهامون رو بخیر کن.امین 
سلام.استاد جان مثل همیشه خاطراتتون عالی و شنیدنی بود.از ظهر ک فرمودید داستان جالبی میزارید همش منتظر بودم.واین خاطره هم مثل بقیه خاطرات تامل برانگیز بود.
پاسخ:
ممنون لطف داری
سلام استاد عزیزم
مثل همیشه زیبا و قابل تامل واقعا کجای کار ایراد داره که اولاد ادم این طور میشه 
خدایا عاقبتمان رو بخیر کن 
وای چقدر بد 😢😢
خدا نصیب نکنه 
مگه پدرشون باهاشون چیکار کرده بود؟ 
هر چقدرم بد بود حق نداشتند چنین حرفی بزنند ...
من شنیدم مرده ها هم نفرین میکنند .😕😕😕
بالخره ی جا حالشون گرفته میشه 
من هر کسی رو دیدم که به جایی رسیده چه از لحاظ مادی و چه معنوی از طریق دعا پدر و مادر بوده 

وقتی که تو 1 ساله بودی، والدینت بهت غذا میدادندو تو رو می شستند و به اصطلاح تر و خشک می کردند تو هم با گریه کردن و اذیت کردن در تمام شب از اونها تشکر می کردی

وقتی که تو 2 ساله بودی، اونها، بهت یاد دادندتا چه جوری راه بری تو هم این طوری ازش تشکر می کردی که ، وقتی صدات می زد ند، توهم می پردی بغلشان

وقتی که 3 ساله بودی، اونها، با عشق تمام غذایت را آماده می کردند تو هم با ریختن ظرف غذا ،کف اتاق ، ازشون تشکر می کردی

وقتی 4 ساله بودی، اونها برات مداد رنگی خریدند تو هم، با رنگ کردن میز و دیوار ازشون تشکر می کردی تا نشون بدی چقدر هنرمندی !

وقتی که 5 ساله بودی، اونها لباس شیک به تنت کرد تا به تعطیلات بری تو هم، با انداختن خودت تو گِل، ازشون تشکر کردی

وقتی که 6 ساله بودی، اون،ها تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد ندتو هم ، با فریاد زدنِ : من نمی خوام برم!، ازش تشکر کردی

وقتی که 7 ساله بودی، اونها، برات وسائل بازی خرید تو هم، با پرت کردن توپ به پنجره همسایه کناری، ازشون تشکر کردی

وقتی که 8 ساله بودی، اونها، برات بستنی میخرید تو هم، با چکوندن (بستنی) به تمام لباست، ازشون تشکر میکردی

وقتی که 9 ساله بودی، اونها ، هزینه کلاس های اضافی تو رو پرداخت تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای یاد گیری ازشون تشکر کردی و بجاش فقط فکر مسخره بازی بودی

وقتی که 10 ساله بودی، اونها، تمام روز رو معطل تو بودند و رانندگی کرد ندتا تو رو از تمرین فوتبال به کلاس تقویتی و از اونجا به جشن تولد دوستانت ببره تو هم ، با بیرون پریدن از ماشین، بدون اینکه پشت سرت رو هم نگاه کنی ازشون تشکر کردی

وقتی که 11 ساله بودی اونها تو و دوستت رو برای دیدن فیلم به سینما برد تو هم ازشون خواستی که در یه ردیف دیگه بشینه و بگذاره که راحت باشین و اینجوری ازشون تشکر کردی

وقتی که 12 ساله بودی، اونها تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلویزیون  بر حذر داشتند تو هم، صبر کردی تا از خونه بیرون بره و کار خودت را بکنی و و اینجوری ازشون تشکر کردی

وقتی که 13 ساله بودی، اونها بهت پیشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی تو هم، ایجوری ازشون تشکر کردی :شماها سلیقه ای ندارید ، من هر جور راحتم زندگی میکنم ،به شماها ربطی نداره

وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزینه اردو یک هفتگی تابستانه تو رو پرداخت کردند تو هم، ازشون تشکر کردی ، با فراموش کردن زدن یک تلفن  ساده برای اینکه به سلامتی به مقصدرسیدی یانه؟

وقتی که 15 ساله بودی، اونها از سرِ کار برمی گشتند
تو هم با قفل کردن درب اتاقت! نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشه حس وحال صحبت بااونهارانداری و اینجوری ازشون  تشکر کردی

وقتی که 16 ساله بودی، اونها بهت یاد داد ندکه چطوری ماشینش رو برونی و به تو رانندگی یاد دادند تو هم هر وقت که می تونستی ماشین رو یواشکی بر می داشتی و می رفتی و بعضی وقتها هم خوردوخاکشیر میکردی

وقتی که 17 ساله بودی، وقتیکه اونها منتظر یه تماس مهم بودندتو تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اینطوری ازشون تشکر کردی

وقتی که 18 ساله بودی، اونها ، از خوشحالی بابت قبولی درکنکور درپوست خودنمیگنجیدندتو هم ، بخاطر این همه زحمتی که برات کشیده بودندبی خیالها اونها بابچه هامیرفتی تفریح شبها هم برنمیگشتی

وقتی که 19 ساله بودی، اونها، شهریه دانشگاهت رو پرداخت، همچنین، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد تو هم با گفتن یه خداحافظِ خشک و خالی ، بیرون خوابگاه ازش جدا شدی ، به خاطر اینکه نمی خواستی بهت بگن بچه ننه و اونها هموم جا خشکشان زد

وقتی که 20 ساله بودی، اون، ازت پرسید که، آیا شخص خاصی(به عنوان نامزد )مد نظرت هست؟ تو هم ، بجای تشکر کردن با گفتنِ: به شماها ربطی نداره من خودم واسه زندگیم بلدم تصمیم بگیرم

وقتی که 21 ساله بودی، اونها، بهت پیشنهاد یک خط مشی برای آینده ات داد تو هم، با گفتن این جمله ازش تشکر کردی : من نمی خوام مثل شماهاباشم ، فکراتون  قدیمی است و دنیا عوض شده

وقتی که 22 ساله بودی در هنگام فارغ التحصیلی دانشگاهت اولین چیزی که ازشون پرسیدی سربازیم هرطورشده بایدبخرید

وقتی که 23 ساله بودی، اونها، برای اولین شغل، کادو یی گران قیمت  دادند تو هم پیش دوستات بهش گفتی : شماهاسلیقه نداریدچقدر زشت هست

وقتی که 24 ساله بودی، اونها دارایی های تو رو دیدند و در مورد اینکه ، در آینده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد تو هم چون دیگه هیکلت بزرگتر از اونها شده بود با دریدگی و صدایی (که ناشی از خشم بود) فریاد زدی : مــادررر ؛پدررر، لطفاً ، با من کل کل نکنید اعصاب ندارم هر کاری بخوام میکنم

وقتی که 25 ساله بودی، اونها، کمکت کرد تا هزینه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گریه می کرد ندبهت گفتند که: دلمون خیلی برات تنگ می شه تو هم بجاش یه جای دور رو برای زندگیت انتخاب کردی که مامان بابا مزاحم نشویددرزندگیم دخالت نکنید

وقتی که 30 ساله بودی، اونها، از طریق شخص دیگه ای فهمید که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد ندتو هم با گفتن این جمله ،ازش تشکر کردی، "همه چیز دیگه تغییر کرده" و چون خانومت میخواست بره پارک فوری قطع کردی

وقتی که 40 ساله بودی، مامان، بهت زنگ زد تا سالگرد وفات پدرت رو یادآوری کنه تو هم با گفتن"من الان خیلی گرفتارم" ازش تشکر کردی و بهش تسلیت گفتی

وقتی که 50 ساله بودی، مامان، دیگه خیلی پیر بود و مریض شد و به مراقبت و کمک تو احتیاج داشت تو هم با سخنرانی کردن در مورد اینکه والدین، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی

و سپس، یک روز بهت میگن بابات خیلی خوش شانس بوده که مادرت درکنارش بودومردولی مامانت در تنهائی مُرده و چند روز بعد جنازه بو گرفته اون را همسایه ها پیدا کردن و تو ............ و تو راحت میشی ، اما تمام کارهایی که تو (در حق مادرت وپدرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود میاد چون دیگه کسی نیست که فقط بخاطر خودت نه بخاطر چیزهای دیگه ، تو رو از صمیم قلب دوست داشته باشه

اگه مادرت وپدرت هنوز زنده هستند، فراموش نکن که بیشتر از همیشه بهش محبت کنی ....... و اگه زنده نیستند، محبت های بی دریغشان رو فراموش نکن و به راحتی از اونها نگذر و از خدا بخواه که اونها را بیامرزه حتی اگه فکر میکنی پدر مادر ایده آلی نبودند

همیشه به یاد داشته باش که به مادرت وپدرت محبت کنی و اونو دوست داشته باشی، چون در طول عمرت فقط یک مادر و پدر داری ولی هزاران دوست ، هزاران فرصت تفریح ، هزاران ساعت وقت برای کارهای دیگه و .........

برگرفته ازنوشته های  احمدی موغاری

سلام 
مثل همیشه عالی بود
سلام عزیز دلم .واقعا جای تاسف داره .خدایا شکرت کهجهان و گرد خلق کردی و 
و زمین میچرخه نا نوبت به مقصران ظلم هم برسه .

راننده تاکسی رفتارش یک جورایی سودجویانه است :

الف)"گفتم همین😦 من دور روز کار نکردم زن و بچه دارم"

1-راننده انتظار مبالغ زیادی داشته است بادیدن زندگی آن مرحوم بیشتر فکر خالی کردن جیب آنان راداشته باخودش گفته اینها که دارندپس یک چیزی به مابرسه.

2-این اتفاق ممکن بودبرای هرکدام ازمابیفته پلیس همین رفتار باهریک ازماخواهدکردیعنی بایدیکی ودوروزی شایدهمبیشتربرای سیرتشریفات قانونی به کلانتری بریم,آیاباید بریم پیش بازماندگان متوفادرخواستهای مالی کنیم اگر عین اتفاق برای خودراننده تاکسی افتاده بودآیا من یاشمانوعی بایدبابت این چندروز ازبازماندگان راننده تاکسی طلب خسارت میکردیم؟

ب)"من پیش خودم فکر کردم الان همه فامیل اینجا هستند و باید خیلی شلوغ باشه"

2سال پیش پدرم به رحمت خدارفت طبق تصمیم قرارشدبه جای گرفتن مراسم سوم-هفتم-چهلم درمنزل ومسجدوگرفتن رستوران برای غذاخوری تسلیت دهندگان ؛بامحاسبه وجه  آن دربالاترین قیمت؛ وجه انراصرف امورخیریه کردیم دادیم به یک موسسه خیریه بارهاپدرم به خواب مادرم آمده وازاین جهت ابراز رضایت کرده است گرچه ماازترکشهای اقوام یعوج وماجوج تاآخر عمر بابت این عمل خیرخواهانه خلاصی پیدانکرده ونمیکنیم غرض ازگفتن این مطلب این است شایدخانواده آن مرحوم مثل مااقدام کردند

پاسخ:
اصلا خانواده از مرگ پدرشون ناراحت نبودند و اینکه مژدگانی بهش دادند و این جمله و گفته بودند جای تعجب بود و الا نگرفتن ختم زیاد مهم نیست
بالاخره اگر شما ختم نگرفتی ولی اقوام تو خونه دور هم بودید مردم,   همسایه میومدن خونتون فاتحه مبخوندن همون یاجوج و ماجوج هم دور و بر شما بودن  ولی این سه تا جوون انگار نه انگار بابا شون مرده 
 

مطلب زیر براساس واقعیت تلخ بدون هیچگونه دخل وتصرف  ازرفتارهای یک همسراست :

برادرزاده ام درآن روز نحس یکی ازآتش نشانان ساختمان پلاسکو بودکه جان خودراازدست دادغم ازدست دادن آن مرحوم ازیکسو واقدامات همسرش(خانم عقدکرده اش)ازسوی دیگر هنوز 5روز ازاعلام خبررفتن  برادرزاده ام نگذشته بودکه همسرش بامراجعه به مراجع قانونی طلب مهریه اش وحقوق ومزایای ان مرحوم کرد.حتی بامراجعه به ایستگاه خدمتی آن مرحوم خواستاربردن ماشینش شده بودکه رییس آن ایستگاه ازاین امرممانعت کرده بودمااین موضوع رابعدهاشنیدیم

دراثنایکسال نامزدیش یکبارمحمود-پسرم-درخلوت بهم گفته بابارفتارهمسرپسرعموش تصنعی است مثل یک همسررفتارنمی کنه بلکه مثل یک فرددرکمین نشسته رفتارشه که من بابت این جملات باهاش برخوردکردم واقعاًدررفتارش هیچ چیزی نشان نمیدادامامحمودراست گفت.

دخترم حتی نذاشتی کفن همسرت خشک بشوددست به این کارهازدی ؛درسته مهریه وسایرحقوق حق تواست حق قانونی وشرعی امااین رفتارهادرست نبودآنهم به فاصله کوتاه ازرفتن شوهرت هیچکس هیچ چشمداشتی به اموال آن مرحوم ندارد

شایدمحمودبازهم درست بگویدکه گفت خوب شداین وصلت ادامه پیدانکردوگرنه معلوم نبودچه اتفاقتی درانتظار پسرعموم بوداین دفعه هچی نگفتم وسکوت کردم.


پاسخ:
حالا معنا و مفهوم ایات چقدر ملموس میشه 
همسر دشمن است واقعا درست است  
خدایا تو دنیای تو همه چیز امکان داره 

واقعا شهادت روزیه زیبای برادر زاده شما بود و حیف بود دنیا و اخرتش با این همسر خراب بشه 
روحش شاد
واقعا داستان شما و کامنت اقای بابک خیلی تلخ و اموزنده بود! ادم شرم میکنه از وجود این ادم ها! بجای عزاداری بر پیکر سوخته و از بین رفته همسرش که همه دنیا برای این أفراد دل سوزوندن و أشک ریخته، دنبال حق و حقوقه!!! شیطان چقد جالب دنیا رو برای این أفراد زینت داده! 
سلام .با تشکر از شما استاد گرامی که فرستی فراهم آورده اید که باهم تبادل اطلاعات وتجر بیات بکنیم گرچه بعضی از این تجربیات بسیار تلخ وناگوار است مثل این قصه برای مادرن.شاید برای همین که در قرآن سفارش شده فرزندان خود را نکشید واز طرفی می فرماید بلوالدین احسانا  همین اکراه برای فرزند آوری َشاید دیدن بی عاطفی فرزندان باشد که با زدباروی های پدرمادر خود نوعی کشتن نسل آینده باشد.خداآخرعاقبتما پدر مادرا وفرزندان راختم بخیر کند
منم آتش نشانم همسرم دشمنمه این همه کار میکنم براش زحمت میکشم محبت میکنم همه جوره بازم منو نفرین میکنه فحش بد میده وچشم نداره راحتی و آسایش منو ببینه وچشمش دنبال ماشینم و پول وثروته هنوز ک نمردم میگه ماشینو ب نام من بزن یا اگ یک جا باماشین برم یا مثلا برم استخر میگه خوب میری خوش گذرونی خودت 
پاسخ:
شاید فک.میکنی دشمنته 
ببین اگه خواسته هاش مثل بچه ها کوچیکه براش براورده کن 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی