درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

تلنگر









هُوَ اَلَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ طِینٍ ثُمَّ قَضىٰ أَجَلاً وَ أَجَلٌ مُسَمًّى عِنْدَهُ ثُمَّ أَنْتُمْ تَمْتَرُونَ (٢) انعام


اوست آن که شما آدمیان را از گِلی آفرید ، آن گاه برای شما سرآمدی مقرر داشت ، و سرآمدی که تعیین شده و دگرگونی ندارد نزد اوست ; با این حال شما در یکتایی او در اداره امور جهان تردید می کنید 


🍃🍀🍃🍀🍃🍀🍃🍀


بلی هست یزدان همان رب پاک

که او آفریده شما را ز خاک

سپس داد دستور مرگ و اجل

که پیش خدا هست علم ازل

اجل راست ، معلوم وقت زمان

همه ثبت پیش خدای جهان

ندارد در آن ذات تردید راه

مجوئید هرگز طریق گناه



سال داره تموم میشه و ما همچنان با جدیت روزای آخر رو سپری میکنیم و به استقبال سال جدید میریم .


و اصلا این یقین اونقدر قوی و محکم است , برای امدن بهار که بدون هیچ شکی همه چیز رو آماده میکنیم .


داشتم فکر میکردم آیا برای سفر آخرت هم با همین یقین آماده شدیم یا نه ؟

راستش من چون از مرگ خیلی میترسم اغلب سعی میکنم بهش فکر نکنم نه اینکه بی خیال باشم نه!!! اینطور نیست فقط زیاد بهش فکر کنم شادابی و هیجان ازم گرفته میشه .

ولی امروز واقعا مرگ رو احساس ,که نه واقعا چشیدم .

تقریبا کار خونه تکونی داشت تموم میشد که برای مرتب کردن طبقه بالای کمد دیواری رفتم بالای چهار پایه بعد از چند بار بالا و پایین اومدن کارم تموم شد خواستم بیام پایین دستمو گرفتم به دستگیره در کمد که از قرار پیچ نداشت یا شل شده بود دستم رها شد نتونستم خودمو نگه دارم خوردم به دیوار بعد به لبه کمد کوچیک کنار چهار پایه بعد هم محکم سرم خورد روی سرامیک و از سرم صدای عجیبی شنیدم .

 ولی باور کنید تو اون چند ثانیه تا رسیدن 

        به زمین انگار زمانش طولانی شد  احساس کردم برسم زمین دیگه زنده نخواهم بود .

خدا خیلی رحم کرد نمیدونم چطور باید شکر کنم که اتفاق خاصی فعلا نیفتاده .

حالا دیگه واقعا حس مرگ رو چشیدم پیش خودم گفتم رفتن از این دنیا  همینطوری غیر مننظره س باید حواسمو بیشتر جمع کنم  مثل اینکه واقعا رفتن از این دنیا خیلی جدی تر از این حرفاس .

خدایا ممنونت که یه فرصت دیگه بهم دادی  تلنگر خوبی بود اینو میزارم به حساب عیدی از طرف تو  💝 

حالا تو برنامه هایی که برای سال آینده نوشته بودم یه تجدید نظر می کنم باید موارد تازه ای بهشون اضافه کنم خدایا بدنم پر از درده ولی خوشحالم نمیدونم چرا ممنون ممنون ممنون بابت همه چیز 🔔

خدایا کمکم کن این فرصت رو فراموش نکنم .


  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۸ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۱۳
  • ۱۳ نظر

نظرات  (۱۳)

۲۸ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۲۸ احسان پروانه
سلام
وبلاگ مفیدی دارید ، معلومه خیلی زحمت کشیدید براش،امیدوارم موفق باشید
اگر با تبادل لینک موافقید بهم خبر بدید
به ما هم حتما سر بزنید خیلی خوشحال میشیم
منتظر حضورتون هستیم
واااای استاد الهی بمیرم براتون   تو رو خدا مواظب باشید ما فقط یه استاد نازنین داریم خدا رو شکر بخیر گذشت خانم بالای چهار پایه جای خانمها نیست پسرتون و داماد رو باید بفرستید اقای الوان هم که بالاخره سن و سالی دارن نمیشه 
راستی خانم من هم امروز برا خودم رفته بودم خرید  وقتی بشتم فکر مرگ و داشتم که ببین خانم قسمتت میشه اصلا این لباس ها رو بپوشی یا نه واقعا کوفتم شد   
پاسخ:
ان شاالله مبارک باشه و به سلامتی لباس هاتو بپوشی عزیرم 
انشاالله عمری با عزت و طولانی داشته باشین خدا هم بهشت قشنگش و به شما هدیه بده ما بهترینها رو از شما یاد میگیریم لحظه سال جدید برای من  هم دعا کنید سال نو را هم پیشاپیش به شما تبریک میگم 
سلام. استاد عزیز
متن تون رو همراه با اشک خوندم.ما هم از خدا منونیم که یدونه استادمونو برامون نگه داشت.
همش هم تقصیر مسئولینه
اگه یه کارگر به هر حافظ قرآن میداد بعوض اون دینارا الان استاد ما هم این همه درد و خستگی نداشت.
روزتون و عیدتون مبارک.
بوس بوس
پاسخ:
ممنون عزیزم شرمنده شدم
۲۹ اسفند ۹۵ ، ۰۴:۲۳ فرزانه الوان
الهی دور سرت بگررررردم من 😫💜 مراقب خودت باش توروخدا !!!

دیروز به مادرم زنگ زدم

بعد از مرگش تلفن ثابت خانه اش را جمع نکردیم …. نمی خواهم ارتباطمان قطع شود. هر وقت دلم هوایش را میکند بهش زنگ میزنم

تلفنش بوق میزند

بوق میزند

بوق میزند

وقتی جواب نمیدهد با خودم فکر میکنم یا برای خرید رفته بیرون یا خانه همسایه است

الان چند سال میشود هر وقت دلم هوایش را میکند دوباره زنگ میزنم

موبایل نداره وشماره ” بیرون ” را هم ندارم زنگ بزنم بگویم : ” به مادرم بگید بیاد خونه اش دلم براش تنگ شده

دوست من اگر مادر تو هنوز خانه است و نرفته ” بیرون

امروز بهش زنگ بزن

برو پیشش

باهاش حرف بزن

یک عالمه بوسش کن


محکم بغلش کن

بگو که دوستش داری

و گرنه وقتی بره ” بیرون ” خیلی باید دنبالش بگردی

پرویزپرستویی

فرزندان سرکارخانم ابوترابی همیشه یادتان باشدکه "مادرشاهکارطبیعت است"

پاسخ:
اشک منو دراوردید  دلم برای مادرم بسیار تنگ شده سالهاست که با صدای بلند نگفتم مامان .
مامان من اومدم کجایی؟ این جمله بچگی هام وقتی وارد خونه میشدم
خدا مادر شمارو رحمت کند روحش شاد 

یادمان باشه همه ترسها ودلهره ها ودلتنگی ها وتنهایی هاو همه دردها رو

میشه فقط بایه واژه خط زد«خدا»

استادامیدوارم درسلامت باشیدمارابی خبرنگذارید




پاسخ:
الحمدالله به دعای شما عزیزان بهترم 

درهیاهوی زندگی دریافتم

چه دویدن هایی که فقط پایم راازمن گرفت

درحالی که گویی ایستاده بودم

چه غصه هایی که فقط باعث سپیدی مویم شد

درحالی که قصه ای کودکانه بیش نبود

دریافتم که کسی هست که اگربخواهد میشود

واگرنه نمیشود

کاش نه میدویدم ونه غصه میخوردم

فقط اورامیخواندم

"خانم ابوترابی نگران شدیم "

پاسخ:
خدارو شکر  بهترم خدا رحم کرد به دعای شما عزیزان 
خداراشکرکه حالتان بهترشداستادلازمه حتماًصدقه کناربگذارید
پاسخ:
ممنون عزیزم
واااای 😱 استاد خیلی ناراحت شدم 😞😔
خداروشکر ک بخیر گذشت 
تورو خدا بیشتر مواظب خودتون باشید
 انشاءالله در سال جدید صحیح و سالم در کنار خانوادتون باشید و ساله خوبی داشته باشید 
عیدتون مبارک❤❤
پاسخ:
ممنون عزیزم 
سال نو مبارک 
سلام
خدا رو شکر که سالمید.
روانی و زیبایی قلمتون باعث میشه ناراحتی پیامتون کمرنگ بشه.
در مورد ترس از مرم آیات شاخص کدوم ها هستن؟
پاسخ:
ممنون از همدردی شما 
سلامت باشید 
۰۱ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۳۱ منصوره توکلیان

سلام استاد عزیزم.الان بهترید؟خیلی خدا به مارحم کرد.انشالله که همیشه سلامت باشید و ماهم همش اذیتتون کنیم😉☺
سال نو مبارک.
پاسخ:
ممنون عزیزم 
خدا شما هارو برای من نگه داره 
آخی عزیز دلم .خدا رحم کرده  .عمرتون طولانی و باعزت باشه .بمیرم یاد ارمانزهره خانم افتادم که تا ابد بهش فکر میکنم که اون لحظه ای که از طبقه چهارم پرت شد بچه چه بهش گذشته و درد بدی تو گلومو می پیچه ولی کاری نمیشه کرد .:'(
پاسخ:
بمیرم برای آرمان عزیزم 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی