درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

سیب سرخ و دست چلاق

وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَ‌بُّکمْ لَئِن شَکرْ‌تُمْ لَأَزِیدَنَّکمْ وَلَئِن کفَرْ‌تُمْ إِنَّ عَذَابِی لَشَدِیدٌ 


و آنگاه که پروردگارتان اِعلام کرد که اگر واقعاً سپاسگزاری کنید، [نعمت‌] شما را افزون خواهم کرد، و اگر ناسپاسی نمایید، قطعاً عذاب من سخت خواهد بود.)


سوره ابراهیم، ۷،


🌿🕸🌿🕸🌿🕸🌿🕸🌿🕸




ساده ڪه باشی........!!!

آدمهاخیلی زود دوستت میشوند و تو خیلی دیر میفهمی دشمنت بودند......!


ساده ڪه باشی.......!!!

آدمها با همه ڪمبودهایشان به غرورت حمله میڪنند و باهمه غرورشان مچاله ات میڪنند........!


ساده ڪه باشی......!!!

آدمها تورا همیشه بازی میڪنند و خودشان همیشه بازیگران پشت پرده میمانند......!


ساده ڪه باشی........!!!

آدمها اوقات بیڪاری را باسادگی ات پرمیڪنند و تو در لحظه های اندوه تنها می مانی......!


ساده ڪه باشی......!!


سادگی ات را حماقت میخوانند و ڪسی نمیفهمد تو از فرط''''آدم بودن'''' ساده ای..


💚💜❤️💚💜❤️.


داشتم در باره سادگی آدم ها مطلب میخوندم  بعضی از آدم ها انگار ذاتا ساده هستند طوری ساده که آدم در وهله اول فکر میکنه این آدم ها دارن فیلم بازی میکنن یا ....

در برخورد با آدم های ساده باید خیلی حواسمونو جمع کنیم چون واقعا خیلی شفاف هستن .

چند سال پیش شاید 10 سال, من و حبیب تو یه مراسم بله برون دعوت شدیم .


خانواده داماد بودند و من و حبیب.

خونه عروس جنوب شرق تهران بود تو یه محله شلوغ .

خانواده داماد یه سبد گل و کیک و یه حلقه نشون و یه چادر نماز با خودشون آورده بودند .

خونه عروس دوطبقه بود ما که وارد شدیم به ما تعارف زدند رفتیم طبقه بالا .

سکوت عجیبی تو خونه بود . خونه خیلی ساده بدون هیچ اثاث اضافه یه طبقه فرش شده با چن تا پشتی بدون حتی یه قاب عکس بروی دیوار   . خلوته خلوت.


همگی نشستیم خیلی ساکت بود , آدم یاد نیم ساعت اول کنکور میفتاد.

 حبیب اینجور وقتا برای شکستن سکوت خیلی وارده شروع کرد به سوال از پدر عروس که شما کجا کار میکنید و از این حرفا ....

پدر عروس بازنشسته بود ولی هنوز جای دیگه مشغول به کار بود سوال ها به صورت مختصر و مفید از طرف پدر عروس جواب داده میشد و باز سکوت .😶😶😶


این سکوت خیلی سخت بود انگار هر چی فکر میکردیم سوالی به نظرمون نمییومد جز اب و هوا و ترافیک .

مادر عروس , عروس خانم رو صدا زد و ایشون هم به جمع ما اضافه شد . 

باز خوب بود یه ذره از سکوت کم شد 😜😊

دوه نفر اونور اتاق ما هم که 7 نفر بودیم  با عروس اینور اتاق و هی بهم نگاه میکردیم .

پدر عروس بعد از یه سری چایی که خوردیم میوه هارو آورد .

البته اول خاطره گفتم که من امروز داشتم در باره آدم های خیلی ساده مطالعه میکردم لابلای بعضی نوشته ها اینطور بود که این آدم ها به خاطر ساده بودنشون کمتر انگار اجتماعی هستن یا روابطشون تو اجتماع کمه و این تو رفتارشون و نحوه برخوردشون به خوبی نمایان است .


اره داشتم میگفتم پدر عروس با یه ظرف خیلی بزرگ که انواع میوه هارو گذاشته بود توش اومد به  طرف ما و شروع کرد به تعارف کردن .

حالا اینو داشته باشید که هنوز بشقاب هارو نیاورده بود😎 اولین نفر یه میوه ور داشت گرفت دستش حالا پدره هی تعارف میکنه از همه نوع بردار اونم یه نگاه به ماها که اینارو کجا بذارم 😐😐😐 خلاصه به هر کدوم از ما که رسید با این ظرف سنگین تعارف پشت تعارف که از همشون بردارید یعنی ما همه داشتیم مثل بمب از خنده میترکیدیم ولی جلوی خودمونو گرفته بودیم تا اینکه بعد از تعارف خدارو شکر بشقاب هارو اورد 😂😂😂

وما میوه هایی که تو دستمون و رو پا مون بود گذاشتیم تو بشقاب و سرگرم شدیم به خوردن و ...

حالا باید میرفتیم سر اصل مطلب .

خب رو شد به پدر عروس که اگر نظر خاصی در باره مهر و مراسمات دارند بگن ؟

پدر عروس گفت نه من نظر خاصی ندارم هر چی شما بگین 😳😳😳


 فک کردیم داره تعارف میکنه حاج آقا از خانم و دخترت هم بپرس اگر نظری دارن بگن یه نگاه بهشون انداخت بعد گفت نه اونا هم نظری ندارن 🤔🤔


خلاصه خانواده داماد گفتند این تعداد؟.. سکه خوبه ؟

پدر عروس یه نگاه به همسرش کرد گفت خوبه ☹️

حرف خاصی ندارید در مورد مراسم عروسی؟؟؟؟ .

گفت نه هر جور که بخواید ما راضی هستیم 😫😩

در مورد خرید , خونه و ؟....؟؟؟؟...


هر چی میگفتیم پدره میگفت باشه هر چی شما بگید 😍😍😍

 

, مگه میشه مگه داریم 😯😯


خلاصه شروع کردیم به نوشتن📝

 تمام جزییات رو نوشتیم و همه امضا کردن و خواهر داماد انگشتر دست عروس کرد و یه چادر انداخت سرش و تمام .❤️❤️❤️❤️


تا حالا ندیده بودم باورم نمیشد اینا کی بودن واقعا خواب نبودیم ؟؟؟


از خونه که اومدیم بیرون حالا انگار از اون سکوت خلاص شده بودیم همه با هم با صدای بلند حرف میزدیم و هر کس یه چیزی میگفت .

برادر دامادکه شوخ طبع بود گفت ببینید من فردا دوباره میام  اینجا ولی فک کنم این خونه دیگه  اینجا نباشه ؟!!!


انگار  اینا جن بودند چطور میشه یه خانواده اینقدر ساده نه حرفی نه فامیلی نه اضهار نظری 😝😝😝

هر چی گفتیم , میگفت باشه قبول 👌 هر چی شما بگید 😊


البته این مراسم به نتیجه نرسید و نامزدی بعد از چند ماه به علت یه سری دلایل نا معلوم از طرف داماد بهم خورد 😩😫😩😫

راستی سیب سرخ مال دست چلاقه راسته ؟؟؟

بعضی وقتا خدا نعمتشو برای بعضی از بنده هاش تموم میکنه ولی بنده ناشکر نمیدونه که چکار داره میکنه و به یکباره همه رو از دست میده 😥😥😥

خدایا .......💕❤💕❤💕❤

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۹ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۳۰
  • ۹ نظر

نظرات  (۹)

مردم آدمهای ساده رو دوست ندارند . مدام مسخرشون میکنند و سادگی و کاراشون  میشه ابزاری برای شوخی و خنده ...
مطمئنا پدر و مادر ساده فرزندان خوشبختی ندارند 😐😐
خیلی خیلی قشنگ بود
ولی کاشکی آخرش خراب نمیشد
پاسخ:
دیگه واقعیته 
از پسر خبر دارم که هنوز ازدواج نکرده ولی از دختر خبر ندارم
سلام استاد عزیزم 
خاطراتتون مثل همیشه جذاب و قابل تامل هست  این روزها سادگی پر کشیده و رفته از خونه ها
سلام
نصفه شبی خوندم و کلی خندیدم بابت بشقاب میوه

بنظرم طلاق دیگه عادی شده و قبحش ریخته. 
قدیم آدم یه طلاق می دید تعجب میکرد...حالا دو نفر پای هم می مونند آدم تعجب میکنه...
در هر صورت خدا عاقبت مون رو بخیر کنه....
ممنون 
خیلی جالب بود ...

ادم واقعا دلش به ادم های ساده میسوزه که بازیچه ی برخی از افراد قرار میگرن 


۱۰ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۲۵ سعیده امینی سپیدان
باسلام و احترام 
گاهی آدما از ساده بودن بعضیا فرار می کنند به اصطلاح می گویمندامروزی نیستند و اجتماعی نیستند اما آدمایی رو می پذیرش می کنیم که تمام حرفاشون با عرض معذرت(لاف ) فقط چرب زبون هستند از لحاظ اخلاق و رفتار ...مشکل دارنداما وارد زندگیشون بشویم می بینیم فقط حرف بوده.

ما سادگی آدما رو به نادانی آنها می گیریم.منم سادگی و شفاف بودن رو ترجیح می دهم به دوروبودن.

سلام
خاطره خیلی جذاب و خوبی بود.
نمیشه الکی فقط از سادگی تعریف کرد. بالاخره المومن کیس هم یه جایگاهی داره. مومن باید تو هر موقعیتی هوشیار باشه
حالا شما مطمئنین اون سیب سرخ بوده؟
پاسخ:
برا اون پسر اره سیب سرخ بود میدونید بعضی وقتا خدا مثل مادری که برای بچه بهانه گیر همه چی رو مهیا میکنه بعد میگه دیگه چی میخوای برا بعضی از بنده ها هم همینطور میشه 
انگار اگر نخوای ایراد بگیری میگن ببین دختر  چه عیبی داره؟
 


۱۱ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۰۰ محمد احسان حیدری
" موفق باشید "
سلام
خیییییلی جالب و بامزه بود استاد😂😂😂
من اگه اونجا بودم اصصصلا نمیتونستم و طاقت بیارم و پقی میزدم زیر خنده😂😑
شنیدم حدیث داریم که بهشت جای آدمای سادست
البته نه بی فکر و اینا
بلکه بی مکرو حیله و صفت های رذیله😊✌

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی