درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

حکم.قصاص

وَ مٰا مِنْ دَابَّةٍ فِی اَلْأَرْضِ وَ لاٰ طٰائِرٍ یَطِیرُ بِجَنٰاحَیْهِ إِلاّٰ أُمَمٌ أَمْثٰالُکُمْ مٰا فَرَّطْنٰا فِی اَلْکِتٰابِ مِنْ شَیْءٍ ثُمَّ إِلىٰ رَبِّهِمْ یُحْشَرُونَ (٣٨) انعام


-و هر جنبنده‌ای در زمین و هر پرنده‌ای در هوا که به دو بال پرواز می‌کند همگی طایفه‌هایی مانند شما (نوع بشر) هستند. ما در کتاب (آفرینش، بیان) هیچ چیز را فرو گذار نکردیم، آن گاه همه به سوی پروردگار خود محشور می‌شوند.


🐍🐍🐍🐍🐍🐍


هر وقت این آیه رو سر کلاس در بارش حرف میزدیم لپ کلام این بود که حیوانات هم شعور دارند و اینکه مثل ما یک امت هستند با در نظر گرفتن حساب و کتاب براشون از طرف خدا .


بعضی وقتا تو زندگی واقعیت هایی رو میبینی که اگه خودت با چشم خودت ندیده بودی باورت نمیشد .


بچه که بودم همیشه میگفتند گربه که سیاه سیاه باشه حتما جن هست .

بهمون سفارش کرده بودند که این گربه هارو اذیت نکنید جن زده میشید , البته ما که گوش نمیکردیم هر چی گربه تو کوچه میدیدیم اینقدر دنبالش میکردیم که اگه جن هم بود دیگه کاری از دستش برنمیومد .

خلاصه که گوش کردن حرف بزرگ ترها هم بد نیست .

تو فردیس کرج یه دوست خانوادگی داشتیم که کرد بودند و ما با هم رفت امد داشتیم. اهل سنندج بودند و شیعه ..

چهار تاپسر داشت که پسر اولش که ازدواج کرد قرار شد برای ماه عسل برن شمال .

خب بعد از سفر وقتی برگشتن خونه دو تا بچه مار که تو شمال پیدا کرده بودند با خودشون تو یه ظرف آورده بودند 🐍🐍


وقتی میرسن خونه مهدی یه شیشه میاره دو تا بچه مارو میذاره تو شیشه و تا شیشه جا داشت روش الکل میریزه و در شیشه رو میبنده موقعی که در شیشه رو داشته میبسته دم یکی از بچه مارا لای در گیر میکنه همون لحظه که در حال بستن در بوده حالش بشدت بد میشه حالتی مثل تشنج با تکون های شدید میفته کف اتاق و به خودش میپیچیده و داد میزده 😫😩😫😩


خانمش که این حالت رو میبینه میترسه و سریع زنگ میزنه به مادر مهدی و کمک میخواد 😞😞


مهدی رو چن تا بیمارستان میبرن اما دریغ از هیچ گونه تشخیص فقط قرص آرام بخش .

یه کم آروم میگرفت دوباره شروع میشد انگار یه عده دارن میزننش و دائم داد میزد نزنید .

بعد که آروم میشد ازش میپرسیدند که چی شد چرا داد میزدی ؟؟؟؟

با اشاره به سقف میگفت مگه شما ندیدید. پدر و مادر بچه مارا بودند با مار های دیگه که دادگاه داشتند قرار بود منو بکشن مادر مارها میگفت مثل بچه هام بکشیدش ولی پدره می گفت فقط کتک بزنیدش  😯😯

ولی اطرافیانش همه با تعجب به مهدی نگاه میکردند و فکر میکرند دیوانه شده .

خلاصه  این بچه رو به هر دکتری که ادرس میدادن میبرند حتی پیش چند روانشناس ولی فایده نداشت هیچ دکتری نتونست این بچه رو آروم کنه .


حالت هایی عجیبی پیدا کرده بود مادرش که میخواست پیشش بشینه داد میزد میگفت این گاوه از پیش من ببریدش مادرش بیچاره ناراحت میشد ولی مهدی خیلی جدی میگفت .

چن تا مرد از اقوام تو خونشون بودند تا این حالت تشنج بهش دست میداد بتونن کنترلش کنن ولی بازم توانایی نداشتن که نگهش دارند .

حتی بعضی وقتا زبونش میچرخید و نمیتونست حرف بزنه .


خلاصه این وضع تقریبا یک ماه طول کشید دیگه خسته شده بودند ولی این حالت ها هر روز تکرار میشد .

تا اینکه یه روز پدر مهدی گفت به نفر بهم گفته یه روستا تو سنندج هست به نام فک کنم اگه اشتباه نکنم کومائین که سلطان مارها قبرش اونجاست باید ببریدش سر قبر این آقا تا خوب بشه 😶

اینم بگم که دیگه روزای آخر مهدی لال شده بود و با اشاره حرف میزد .


علی آقا پدر مهدی خیلی زود یه سواری گرفت شبونه با کمک دوتا از عموهای مهدی رفتند به طرف روستا .

وقتی رسیدن به روستا سراغ قبر این آقارو گرفتن ,

یه قبرستون پر از مار که براحتی اونجا دیده میشد و یه مقبره که یه قبر توش بود با عکس اون آقا .

جای عجیبی بود ,هر جا رو نگاه میکردند پر از مار بود .

کسی که متولی این مقبره بود بعد از شنیدن ماجرای مهدی گفت که باید تنها بره تو مقبره و در رو من روش میبندم ان شاالله که خوب میشه .

خلاصه علی اقا علی رغم میل باطنیش که مهدی رو تنها بزارش تو مقبره ولی چاره ای نداشت گفت باشه .

مهدی رفت داخل مقبره و متولی در و روش قفل کرد .

ولی علی أقا از کنار اونجا جدا نشد و داشت از شیشه نگاه میکرد .

مهدی روی قبر خوابش برد و علی اقا کنار در از پشت شیشه میدیدش.


که یه دفعه بعد از نیم ساعت مهدی از جاش بلند شد و فریاد زد آقا آقا ...( در حالی که لال شده بود ) زبانش باز شد .

 و اومد به طرف در و اشاره کرد که درو باز کنید و با تعجب دیدند که دیگه آرومه آرومه .😔😔


در و براش باز کردند و مهدی که حالش خوب شده بود اومد بیرون  بغلش کردن  و دلداریش دادند ولی همش میگفت اون آقا کو ؟؟؟؟ کجاست؟

بهش گفتند کدوم آقا کسی اونجا نبود تو تنها بودی, وقتی برگشت تو مقبره رو نگاه کرد اشاره به عکس کرد گفت همین آقا الان اینجا بود دست کشید روی سرم بهم گفت. دیگه دست به مارها نزنی این دفعه تو بخشیده شدی حالا برو .

قرار بود تو کشته بشی !!!!

بعد از اینکه اومد بیرون اشاره کرد به بالای مقبره که بعد ها گفت تمام مارها بالای مقبره بودن و نگاهش میکردند, انگار منتظر کاری بودند

, بعد مهدی بچه مار هارو برداشت رفت یه جا تو قبرستون رو  با دست کند مثل قبر و مثل یه ادم مارهارو خاک کرد و یه سنگ گذاشت روش و بعد آروم شد و دید مارها که نگاهش میکردند کم کم رفتند .

مهدی حالش خوب شد و دیگه اون حالت های تشنج رو نداشت ولی یه حال عجیبی داشت که تا یک سال این حالت ادامه داشت ( خیلی چیز هارو میدید. و ) اون آقا بهش گفت موهاتو نباید بزنی تا یک سال , کم کم  دیگه خوب خوب شد .


االبته آخر این خاطره باید بگم قصه ما راست بود چون خودمون در جریان این مریضی و خوب شدنش بودیم .

دلم میخواد یه دفعه به اون روستا برم و از نزدیک اونجا رو  ببینم ولی از اینکه گفت اونجا پر از مار بود وهیچ کس کاری بهشون نداشت میترسم .

البته میدونم اگه ما هم کاری به مارها نداشته باشیم اونا بی آزار ترند .



  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۰۵
  • ۱۴ نظر

نظرات  (۱۴)

سلام استاد مهربون
والا 
مو به تنمون سیخ شد
سلام استاد 
دلم برای خاطراتتون تنگ شده بود  
البته که خاطره شما راست بود چون ما هم از این دست خاطره راجع به مار خیلی شنیدیم 

ولی خدایی ترسناک بود 😱😱😱😱😱😱
سلام استاد عزیز
دلم تنگ شده بود برای خاطراتتون
ما آدما فکر می کنیم تنها موجود ذی شعور عالم خودمونیم
در حالی که ظاهرا اینطور نیست
منم خیلی ترسیدم فکر کنم امشب خواب مار ببینم😁
۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۳۵ منصوره توکلیان
سلام استاد عزیزم
خیلی امروز جاتون خالی بود.
دلم واسه خاطراتتون تنگولیده بود.
بیشتر شبیه افسانه بود.هنوز باورم نمیشه چنین چیزایی هم هست.
 با وجود خاک «کومائین» از گزند هر ماری در امان هستید


وجود مزار شیخ عباس کومایین از شیوخ اهل طریقت و عارف چله نشین باعث شده که افراد زیادی در طول سال و در فصول مختلف به این روستا آمده و ضمن زیارت مزار این پیر رهرو، از طبیعت زیبا و بکر این منطقه استفاده نمایند.

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل ازشاهوخبر؛ شهرستان کامیاران دارای دو بخش مرکزی و موچش است که هر دو بخش فوق دارای روستاها و آبادی های فراوان، خوش آب وهوا، تاریخی، مذهبی و آیینی و تفریحی هستند. در سلسله گزارش هایی در سایت به معرفی این روستا ها می پردازیم .

روستای کومائین از توابع بخش موچش و در مسیر جاده ایی سه راه گاوشان قرار دارد. این مسیر پس از گذشتن از روستای خامسان و طی نمودن چندین آبادی به روستای تاریخی و آیینی کومائین می رسد.کومائین در 65 کیلومتری شمال شرقی شهر کامیاران و 75 کیلومتری مرکز استان قرار گرفته است. برطبق آخرین سرشماری نفوس و مسکن، این روستا بالغ بر 100خانوار و بیش از 550 نفر جمعیت است. روستای کومائین در میان روستاهای قلعه کومائین(قه لای کومائین)، نیدر( نییه ر)، سرکاریز( سه ر کاریز)، قوله دره و باغ خرم(با خوره م) محصور است.


 وجود مزار شیخ عباس کومایین از شیوخ اهل طریقت و عارف چله نشین  باعث شده است که افراد زیادی در طول سال و در فصول مختلف به این روستا آمده و ضمن زیارت مزار این پیر رهرو، از طبیعت زیبا و بکر این منطقه استفاده نمایند. شیخ عباس در حدود یک قرن و اندی پیش در این روستا زندگی می کرده و ضمن ارشاد و راهنمائی مردم این دیار به راه راستین و حقیقت دین، کارهای خارق العاده ایی را نیز انجام داده است، به گونه ایی که براساس گفته های مردمان منطقه این شیخ توانسته است با سلوک و چله نشینی به قدرتی دست یابد که زمام امور مارها را به دست گرفته و بر آنان امر و نهی نماید.

آنچه درباره این شیخ هویداست این است که وی فرزند سید محمد ویس مراد، فرزند سیدمحمد گلمراد از سادات برزنجه است که در دوران پدرش از عراق به کردستان ایران آمده و در روستای کومائین در منطقه گاوه رو ودر محلی به نام  هواره برزه به ارشاد مردم و ذکر خدا مشغول می شود. این شیخ در دوران زندگی خود مداوما در هواره برزه در حال عبادت بوده و سرانجام در همان محل به عالم اعلی سفر می کند و پیکرش در روستای کومائین به خاک سپرده می شود.


اکنون پس از گذشت 130 سال از مرگ شیخ عباس، مردم معتقد و دراویش و دیگر رهروان طریقت قادریه از هر گوشه این سرزمین، خاک تربت وی را به عنوان تبرک در پارچه ایی ریخته و در جیب می گذارند، زیرا که اعتقاد دارند با وجود این خاک از گزند هر ماری درامان هستند.  


روستای کومایین دارای طبیعت زیبا و دل فروزی است و به کوه های فراوانی راه دارد. این کوه ها مانند کوه شیخ جنی، هه واره به رزه، سوو چه ر، کانی چه رموو و کانی ره ش اطراف روستا را فرا گرفته اند تا مردمان این دیار بهاری طولانی و تابستانی خنک را تجربه نمایند. مردمان روستای کومائین به مانند دیگر مردمان این سرزمین به کار زراعت، باغداری و دامداری مشغول هستند و از این طریق امرار معاش می نمایند.
پاسخ:
سلام چقدر اطلاعات خوبی داشتین عالی بود 
فکر نمیکردم کسی در مورد این روستا اطلاعات داشته باشه
۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۷:۰۹ رنگ سبزرودوست دارم...
بسیارجذاب وخواندنی وعبرت آموز...
حالاتودرگیری این کلاسهاچطوری مغزتون کارمیکنه استاد...ماشاللله...
پاسخ:
ممنون از دلسوزی شما 
دلم تنگ میشه برا نوشتن 
سلام استاد عزیز همیشه فکر میگردم این اتفاقات خرافاته که کسی رو به این صورت اذیت کنند بنده خدا چقدر اذیت شده ؟
سلام استادجون من که به جای اقا مهدی سکته کردم
حتی تصورش برام سخته
از همه جالب تر نحوه تعریف کردن شماست که خیلی بیشتر مثل یک داستان واقعی به ذهنم میشینه
پاسخ:
عزیزم این داستان نیست یه واقعیته که خودم شاهد بودم 
سلام بر استاد بزرگوار و دوست داشتنی .واقعا جااب بود اخی عزیز م حیوونکیا بچه مارها چه سخت و ظالمانه من حتی برای مرگ ماهی کوچولوی عیدمون غصه میخورم وفتی میبینم که مرده .خدا از همه تقصیراتمون بگذره .
سلام استاد وخواهر خوبم عیدتون مبارک 
خاطره بسیار خوب وشنیدنی 
بود 
پاینده باشید 
خیلی جالب و عجیب بود.
ممنون.
سلام
یعنی با اعوذ بالله و استغفار و توکل حل نمیشد؟؟
پاسخ:
نشد دیگه حتی پیش کسانی بردند که دعا نویس بودند گفتند از ما کاری برنمیاد 
سلام استاد خیلی جالب وعجیب بود
 من شنیدم میگن هرکی با خودش فلز همراه داشته باشه جن زده نمی شه مثل سنجاق یا سوزن  ودر درستی اش شک دارم 
سلام.خیلی ترسناک بود همش منتظر بودم اخرش بنویسین قصه است.خدا رحم کنه

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی