درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

گزینش

کَلاّٰ سَنَکْتُبُ مٰا یَقُولُ وَ نَمُدُّ لَهُ مِنَ اَلْعَذٰابِ مَدًّا (٧٩) مریم



هرگز چنین نیست، ما البته آن‌چه گوید خواهیم نوشت و سخت بر عذابش خواهیم افزود. 


📝🌾📝🌾📝🌾📝🌾📝🌾


تا حالا الکی چیزی نوشتید که براش مواخذه بشید واصلا فکرش رو  نمیکردید اینطوری بشه .

داشتم سوره مریم رو میخوندم به این آیه 79 .رسیدم یاد یه خاطره بامزه افتادم .


چند سال پیش که ارشد شرکت کردم برای چند تا دانشگاه مجاز شدم..

یه روز بهم زنگ زدند که برای مصاحبه کتبی دانشگاه شاهد بیا واحد شاهد بهشت زهرا .

کلا من با بهشت زهرا مشکل دارم  یعنی ببشتر از یک ساعت طاقت موندن ندارم بعد از این دعوت به مصاحبه بچه ها گفتند مامان تو که بهتر از این دانشگاه قبول میشی از بهشت زهرا هم که میترسی اصلا نرو .

بعد فهمیدم مصاحبه اونجاست ولی دانشگاه تو میدان انقلابه .


خلاصه جمعه که من مصاحبه کتبی داشتم از قضا شب چمعه مادر بزرگم.که بهش میگفتیم بی بی فوت کرد پیر زن خوبی بود خدا رحمتش کنه.

 حالا به هر حال صبح باید میرفتیم بهشت زهرا بالاخره مدارکمو برداشتم. که اول برم مصاحبه بعد به خاک سپاری بی بی برسم.

دانشگاه خیلی شلوغ بود بیشتری ها چون راهشون دور بود با همراه اومده بودند .

ساعت هشت و نیم مصاحبه شروع شد رفتیم بالا تو سالن ها و یه سری برگه دادند که پر کنیم اینم بگم که برگه ها با ها فرق داشت یعنی .... 

یه نگاه به برگه انداختم بعد گفتم.من که اصلا این دانشگاه رو دوست ندارم زود تست هارو تیک بزنم تا به خاکسپاری بی بی برسم. چون بد میشد اگه نمیرفتم 

شروع کردم به جواب دادن همینطور نخونده بعضی رو اری و بعضی رو خیر میزدم . خیلی جواب هاش پیچیده بود .


زود پرسشنامه رو دادم و رفتیم پیش فامیل ها که الحمد الله به موقع رسیدم .

چن وقت بعد .....

به من از دانشگاه شاهد زنگ زدند که برای مصاحبه حضوری باید برم واحدی که تو میدون انقلاب بود اول خیابون کارگر .

یه ساختمون اداری بود نوبتی وارد اتاقی میشدیم و دخترا که اومده بودند برای مصاحبه مقنعه سفت و سختی سرکرده بودند و چنان استرس داشتند که انگار میخواستند برن اتاق عمل برای عمل قلب باز 😄


نوبت من شد رفتم داخل اتاق یه خانم جوانی پشت میز نشسته بود و یه صندلی هم کنار میز برای من 🌹

بعد از معرفی خودم شروع کرد به پرسش 📝

خب شما از اینکه تو مصاحبه کتبی نوشتید که دانشجوی دختر میتونه ساعت ده شب بره بیرون مشکلی نداری 😳 منظورتون چی بوده ؟

من ,من  مگه میشه ؟؟؟

بله پرسشنامه شما پیش منه 😔

خب حتما این گزینه رو اشتباه زدم اصلا چه معنی داره دختر دانشجو ساعت ده بره بیرون 😂😂

سوال بعدی شما در مورد سوال حجاب نوشتید حجاب مهم نیست 😳

من, من نوشتم نه بابا فک کنم اشتباه شده 😔

حالا این خانم همچنان داشت از جواب های من تند تند یه چیزایی مینوشت 📝😔📝


مورد بعدی شما در مورد سوال آرایش کردن دانشجو موافق بودید 😳😳


من من نه بخدا فک کنم .....

بعد بلا فاصله بعد از سوال در مورد آرایش با انگشت اشاره کرد بیا جلو اون پشت میز بود من این ور میز .

من صورتمو بردم جلو ولی قلبم داشت میومد تو دهنم که دیدم یه دست به ابروی من کشید گفت خانم شما تتو دارید ؟؟؟

وای صورتمو کشیدم کنار گفتم نه همش نیست فقط دم ابرومه😂😂😂


من که خیالم راحت بود که اصلا بمیرم ولی دانشگاه شاهد نمیرم دیگه ترسم ریخت .

بعد بهش گفتم خانم ببخشید من اون روز مادر بزرگم خاکسپاریش بود برای همین نتونستم خوب گزینه هارو بخونم همینطوری زدم .

گفت بگذریم 

سوالات بعد ....

شما روز قدس کجا بودید گفتم روز قدس که هنوز نیومده گفت منظورم پارساله 

گفتم خب من هر سال این راهپیمایی رو میرم البته خونه ما تو مسیره .

آخرین راهپیمایی که شرکت کردی چی بود ؟؟؟

وای خدا الان زمستونه تابستونه بهاره ؟

کی من رفتم؟؟؟ یه خورده تمرکز کردم زود گفتم 22 بهمن 😊😊😊

سوال بعد 

شما نماز جمعه میری ؟

خب همیشه نه ؟

چرا ؟

خب چرا نداره اگه یه مراسم خاصی باشه میرم ولی همیشه نه ,خب من یه خانه دارم که جمعه ها نمیتونم برم نماز  و ابن خانم هم.چنان مینوشت میدونستم کارم تمومه😂😂😂 

بعد دیدم دارم دیگه از دست این خانم دیوانه میشم پیش خودم گفتم این که منو قبول نمیکنه منم که ازدانشگاه شاهد خوشم نمیاد پس بزار جوابشو بدم راحت شم .

خانم محترم 

وقتی شما به دنیا نیومده بودی ما رفتیم تو خیابون با شجاعت گفتیم مرگ برشاه 

17 شهریور رو  دیدیم 

22 بهمن که شما دم میزنی باید من برم  از نزدیک شاهد بودم 

و نماز جمعه وقتی صدام میگفت میخواد نماز جمعه موشک بزنه حتما اون روز میرفتم نماز بدون ترس. 

زمان جنگ همسران جوان خودمونو آماده میکردیم که برن عملیات .

این سوال های شما برای من خنده داره 

شاید برای اون دانشجویی که پشت دروایساده چیز جدیدی باشه برای من نه  

اینو گفتم و اومدم بیرون .

شب که برگشتم خونه برا بچه ها تعریف کردم کلی خندیدیم 😂😂😂😂


بچه ها گفتند مامان فک کنم به جای دانشگاه یه راست ببرنت بازداشتگاه 😂😂😂

خدارو شکر دانشگاه نزدیک خونه قبول شدم با 5 دقیقه پیاده روی .

کاش رو این گزینش ها بعد از 38 سال تجدید نظر بشه.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۵ تیر ۹۶ ، ۲۱:۵۷
  • ۱۳ نظر

نظرات  (۱۳)

سالها پیش جهت اشتغال درمرکز ...درامتحان ورودی شرکت وبارتبه دوم موردپذیرش قرارگرفتم -عجیب است که امتحان عقیدتی برگزار کردند درحالیکه حرفه کاری بنده باجان انسانها سروکارداردنه عقاید آنان-آقایی باعینک ته استکانی ومحاسن نیمه بلند-سوال کننده اصلی بود ویکی از پرسشها مشارالیه درمورد محاسن- ریش اقایان-بود؛بنده هم باگفتن اینکه -کسانی که ریش خودراباتیغ میزنند مقدستر ازکسانی هستند که باریش تیغ میزنند- فقط عقیده ام گفته ام باعث برخوردنامناسب وی شد؛بنده هم همان موقع بدون ادامه دادن مصاحبه محل ترک کردم ولی حالابه این نتیجه رسیدم که بایدمثل گالیله عمل کنم وعقایدم رابرای شخص خودم نگهدارم وفقط درمحافل کاملاًخصوصی بیان کنم نه همه جا.
پاسخ:
یکی از دوستان میگفت مهندس برق بود برای مصاحبه استخدام رفته بود ازش پرسیده بودند ایا تو قران برق اومده اونم بهشون گفته بود من نمیدونم بلد نبستم کجای قران برق اومده ولی در مورد برق هر سوالی داشته باشید تخصص دارم اخه حالا بگه تو قران برق اومده یا نه چه سود 
البته از اول انقلاب تا حالا کمی بهتر شده اول انقلاب من یادمه میپرسیدن کفن مرد چند تیکه است و کفن زن چند تیکه ؟
یا روز قدس ناهار چی خوردید ؟
تمام ملاک پذیرش در هر ارگانی رفتن به راهپیمایی است و سوال در مورد توضیح یه لقب که نمیتونم بگم که از منم کامل خواست که توضیح بدم و من چون میدونستم این سوال هست جواب رو حفظ کرده بودم 



سلام استاد عزیز   
خاطره ی جالبی بود 
با دو سه روز تاخیر عید فطر وتولدتون را تبریک می گویم همواره  پایدار باشید ان شا الله
پاسخ:
سلام ممنون عزیزم که تولدم یادت بود 
سلام استادجان عیدتون مبارک.
این خاطره جالبتون منو یاد خاطراتم بااین دانشگاه تظاهری انداخت.من توی دانشگاه شاهد درس خوندم و ازاین قبیل برخوردای غیرمنطقی زیاد توش دیدم .تنها حسن این دانشگاه مذهبی بودنشه که البته بعضی افراد مشغول بکارش این ویژگی مثبت را افراطی اجرا میکردند.وچه بسیار از دانشجوها رو دین زده کردند.
پاسخ:
سلام عزیزم 
اینا دین براشون مهم نیست معلوم.نبست از تو این.مصاحبه چی در میارن  
مصاحبه دانشگاه امام صادق!!!! زنگ میزنن یهو خونتون میگن همین الان لباس چی تنته 😂😂 اگر بری با خانواده ته یه بیابونی که هیچکس نیست چادرتو از سرت درمیاری یا نه؟؟😶😶 اینجور سوالاتم کم ندیدیم 

خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟» پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید» خدا لبخندی زد و پاسخ داد: « زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟» من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟» خدا جواب داد.... « اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند» «اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند» «اینکه با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند» «اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند» دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت.... سپس من سؤال کردم: «به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟» خدا پاسخ داد: « اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند» «اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند» « اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند» « یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است» « اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند» « اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند» باافتادگی خطاب به خدا گفتم: « از وقتی که به من دادید سپاسگذارم» و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوس داشته باشید آنها بدانند؟» خدا لبخندی زد و گفت... «فقط اینکه بدانند من همه جا هستم.

یک راهب نوشتههاینریش بل

پاسخ:
زیبا. بود 
سلام استاد
تولدتون مبارک

پاسخ:
ممنون گلم
سلام استاد عزیزم تولدتون رو تبریک میگم  وخوشحالم که باشما در ماه تولد مشترک هستم 
پاسخ:
سلام ممنون گلم
وقت کردی بیا سر کلاس
سلام ، با خوندن خاطره اتون یاد چهار سالی افتادم که دانشجوی دانشگاه شاهد بودم ، زمان ما که گزینشش اینقدر سخت نبود...
اما من شاهد رو خیلی دوست داشتم و دارم،جز بهترین زمان های عمرم اون چهار سال بود ، خیلی از نظر اعتقادی رشد داشتم و کلی خاطرات خوب و عالی که همه رو از دانشگاه شاهد دارم ، شاید اگر دانشگاه شاهد نبودم اینقدر تو زمینه مذهبی پیشرفت نمیکردم، حتی شاید یه جورایی جرقه های حفظ قرآنم از اونجا زده شد ....
درکل خواستم بگم برای من که محیط دانشگاه عالی بود . . .
تو بعضی زمینه ها انتقاداتی بهش هست که این طبیعیه هر جایی برای خودش نقاط ضعف و قوت داره ...

 
سلام فرشته زمینی .تولدتون مبارک و عمرتون طولانی .و ضمن اینکه خاطراتتون جالب و قلمتون همیشه زیباست ,ولی دلم خنک شد که چ خوب جوابیبهشون دادید .ای کاشدر این موارد هم پیشرفت کنیم و مصاحبه ها تخصصی بشن .
پاسخ:
عزیزمی ممنون با خانواده خوش باشی 

ضمن تبریک عیدفطر وتولدتان انشاالله کیک 120 سالگیتان رافوت کنیدهمیشه درصحت وسلامتی باشید وبچه ها زیرسایه شما وهمسرتان .
پاسخ:
ممنون از این همه لطف و دعای زیباتون عاقبت بخیر شید 
به دنبال کوچک ترین فرصت بودم تا  بزرگترین تبریکات را نثار قلب مهربانتان کنم
 تبریک دست خالی مرا با سخاوت بی حدتان بپذیرید 

                 ❤️ تولدتان مبارک ❤️ 
پاسخ:
هزاران سپاس
۰۸ تیر ۹۶ ، ۰۹:۴۶ راحله سادات حسینی
سلام استاد عزیز.
ضمن عرض تبریک به مناسبت تولدتان،از خداوند متعال برایتان بهترین ها را خواستارم.
آرزومند تمام آرزوهای خوبتان
پاسخ:
ممنون گلم 
زنده باشی 
سلام استاد عزیز
تولد عید شما مبارک...
هم تولدتون و هم عید فطر تون
سالها پیش من هم دانشگاه قبول شدم و هم حوزه
برای مصاحبه به حوزه رفتم آخر جلسه بهم گفتند قبول نشدید...
چند روز بعد زنگ زدند و گفتند اگه مرجع تقلید تون رو عوض بکنین میتونیم بیایید و و ثبت نام کنید
والا نمیدونم مرجع چه تاثیری بر روی عقاید مذهبی داره😮😮😮
در هر صورت به دانشگاه رفتم...

پاسخ:
خوب کاری کردی عزیزم.
فردا دیگه بعد این همه خوش گذارنی بیا کلاس 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی