درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

وای از وقتی که ماه نتونه پشت ابر بمونه

أَ تَأْمُرُونَ اَلنّٰاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ اَلْکِتٰابَ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (٤٤) بقره



چگونه شما مردم را به نیکوکاری دستور می‌دهید و خود را فراموش می‌کنید و حال آنکه کتاب خدا را می‌خوانید، چرا اندیشه نمی‌کنید؟



واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند

 چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند


مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس

توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند؟


گوییا باور نمی دارند روز داوری

 کاین همه قلب و دغل در کار داور می کنند!


«غزلیات حافظ»

.

خیلی این شعر قشنگه واقعا همه ی ما با این تیپ آدم ها کم و بیش برخورد کردیم، آدم هایی که در ظاهر بسیار موجه هستند، ولی وقتی کمی بهشون نزدیک میشی، میبینی نه بابا! خیلی هم عابد و زاهد نیستن! 

و متاسفانه رفتار بد و زشت این قشر ادم های دورو باعث میشه خیلی ها که این شخصیت هارو نمونه و اسوه در جامعه و حتی در عقیده خود میدونن, در عقایدشون تجدید نظر کنند، و چه بسا از عقیده های مثبت شون هم برگردند! 

.

.

یکی از دوستانمون که طلبه ای شوخ طبع و بانمک و به قول معروف آپدیتی بود،چند وقت قبل مهمان ما شده بود. 

توی صحبت هاش تعریف میکرد که اوایل طلبگی که به قول خودشون جوجه طلبه بودند، یه مسئول آموزش داشتند که خیلی روی رفتار و ظاهر و گفتار و پوشاک طلبه ها حساس بود،

به طوری که هر کس میدیدش یاد بازرس ژاور تو فیلم ژان وال ژان میفتاد چون به همه طلاب تازه وارد، گیر میداد که یه طلبه باید همیشه لباس طلبگی بپوشه ،نه یه روز بپوشه یه روز نپوشه 

طلبه باید محاسن داشته باشه،طلبه باید ال باشه طلبه باید بل باش...

خلاصه ،میگفت من چون هنوز محاسنم کامل نبود ،تا منو میدید میگفت این چه صورتیه ؟مگه طلبه ریش میزنه؟

گفتم حاج آقا بزارید ریشی در بیاد، من از خدامه که مثل شما محاسن داشته باشم !

_حالا این لباس ها چیه تنته؟ درست لباس بپوش تو اصلا قیافت شبیه طلبه ها نیست و این حرفها...

.

القصه، ما هر وقت بازرس ژاور رو میدیدیم فرار میکردیم که گیر نصیحت هاش نیفتیم.

البته نظرش تو حوزه خیلی مهم و تاثیر گذار  بود و زیاد نمیشد جز چَشم چیز دیگه ای تحویلش داد چون اثراتش رو قشنگ میشد تو کارنامه پایان ترم دید !


دوستمون گفت چشمتون روز بد نبینه، عید بود و من به همراه خانواده رفته بودیم کیش برای تفریح و خرید و اینا

میگفت داشتم تو یکی از مراکز خرید وقت میگذروندم که موقع اذان شد و منم که خسته بودم از این همه پیاده روی ،گفتم برم هم نماز بخونم هم یه کمی تو نماز خونه استراحت کنم تا بقیه هم کم کم بیان...

بعد از این که دو تا نماز شکسته خوندم همین جوری پاهامو دراز کردم و به بقیه نگاه میکردم، بیشتر هم به نماز خوندن اهل سنت نگاه میکردم ،یهو چشمم چرخید و یه چهره آشنا به نظرم اومد!! هی با دقت تر نگاه کردم تا مطمین بشم درست دیدم یا نه!!! 

باورم نمی شد ،حاج آقا همون بازرس ژاور مدرسه بود اما با ورژن جدید! یه لباس راحتی با یه کلاه تفریحی که جای عمامه اش رو کامل پر کرده بود!


یه دفعه تمام صحنه های فرار از ژاور تو حوزه از جلوی چشمم سریع گذشت 

نمیدونم شیطون چرا دست از سرم بر نمیداشت و دائم قلقلکم میداد !

خلاصه شیطون مثل همیشه پیروز شد و منم با یه شیطنت بچه گانه ای رفتم جلو و سلام کردم نمیدونم ایشون منو شناخت یا نه! جواب سلام داد بعد گفت بفرمایید:

گفتم حاج آقا میتونم سوال شرعی بپرسم؟ دیدم انگار که برق سه فاز گرفتش! هل شد و به لکنت افتاد و گفت بله ... نه ... اصلا سوالتون چیه؟...شما کی هستید!؟... آقا من کار دارم ببخشید خداحافظ.....


دیدم به سرعت باد از جلوی چشمم محو شد...

و فکر میکنم همون روز هم از ترسش از جزیره خارج شده:)))


هر چند از کارم پشمیون شدم و استغفار کردم،البته که کار بچگانه ای بود! ولی خوبی این کار این بود که بعد از اون همه از پند و اندرز های بازرس ژاور در مورد داشتن زی طلبگی راحت شدند ،مخصوصا من که بعد از اون روز فهمیدم که حاج آقا کاملا منو شناخته ،چون دیگه ایشون بود که هر جا تو مدرسه منو میدید راهش رو کج میکرد...


البته جاداره که از بازرس ژاورِ واقعی،عذر خواهی کنم چونکه اون همیشه ژاور بود و هیچوقت شخصیتش تغییر نکرد!

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۰ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۵۷
  • ۱۱ نظر

نظرات  (۱۱)

خیلی قشنگ بود
بنده خدا برق از سرش پرید😄😄😄😄
اتفاق عجیبی نیفتاده است ؛پوشش آن فرد درجزیره کیش یک امر طبیعی میباشدهرکس جای آن فردبودمیببایستی خیلی عادی رفتار می نمود تاشبهه برای طلبه جوان ایجادنگرددکه مثلاً مچ گیری کرده است ؛درحقیقت فرد مزبور شغلش مثل  ناظم  مدارس بوده است که برای پوشش ونحولباس وموها دانش آموزان نظارت دارند؛درهمه جای دنیا من جمله ایران پوشش فرددرمحل کار بامراجع تفریحی کاملاً متفاوت میباشدآیا طلاب محترم حق برخورداری ازمواهب زندگی راندارندآنها نیز مثل تمام افراددیگر جامعه میباشند؟
پاسخ:
خاطره رو قشنگ بخون 
با سلام بله اون آقا خیلی هم کار خوبی کردن که اونجا با لباس مبدل رفتن
دم طلبه مزبور گرم.
 البته بنا باید بر ستاریت باشه ولی نمی دونم چرا خیلی از کار این طلبه عزیز خوشم اومده!
خب هر کسی اشتباه میکنه ... مهم اینه که ایشون به اشتباهش پی برده و خودش رو اصلاح کرده ، خوشا به سعادتش.
پاسخ:
از کجای خاطره متوجه شدید که ایشون به اشتباهش پی برده ؟

شخصیت ان فردمانند شخصیت افرادمعروف به "حاجی بازاری"یا  مردهزارچهره" میباشد😃😃😃 ازاین تیپ افراددرجامعه زیادمیباشدکافیه یک نگاه به اطرافمان داشته باشیم😳😳😳

جالب و آموزنده بود
نتیجه اخلاقی.. 
((دورو نباشیم))
سلام ممنون 
واقعا همینطوره ...من مشابه این آدم ها را زیاد دیدم 
شایدآن آقای محترم دارای"خون خوب و ژن برتر"میباشند
پاسخ:
واقعا از ما بهترون بوده 
همه چی برا خودشون حلاله بر ای بقیه حرام 
 
سلام.نمی دونم چرا اصلا این ماجرا ب دلم ننشست...شاید من و یاد بعضی فیلم های سینمایی انداخت...
 ب نظرم این طوری داریم آدمها رو قضاوت می کنیم،
یا اینک شاید شان روحانیت اجله از طرح چنین داستانهایی ک بعضا جنبه شخصی داره،بالاخره تو هر قشری همه جور آدمی هست ...وَ لُکُلٍّ درجات مما عملوا.... 
نمی دونم درست فکر می کنم یا نه،ب نظرم ی جورایی بوی عیب جویی میده،و ی جور بد بینی رو القا می کنه،...ب خصوص در مورد این قشر محترم.
امیدوارم تونسته باشم منظورم و برسون.
با تشکر
سلام استاد 
گاهی عالمان دینی فقط خود را به ظاهر دین مزین می کننددر حالی که تدبر وتعمق ندارند وعاقبت چنین اشخاصی دچار اون اتفاقی که شما در نوشته تان بهش اشاره کردید می شوند یک مسلمان اول باید از خودش شروع کند
  عیب های خود را ببیند  ممنون از شما که با نوشتن چنین موضوعاتی تلنگر های خوب ودرس اموزی به ما می دهید از خداوند مهربان توفیقات روز افزون برای شما خواهانم موفق باشید در پناه قرآن
پاسخ:
ممنون عزیزم 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی