درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

مواظب باشیم ضرر نکنیم


أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ وَیَجْعَلُکُمْ خُلَفَاء الْأَرْضِ


  [آیا بتهایی که معبود شما هستند بهترند] یا کسی که دعای مضطر را اجابت می‌کند و گرفتاری را برطرف می‌سازد و شما را خلفای زمین قرار می‌دهد.»[۸۲]نمل


همیشه دوست داشتیم در زمان یکی از امام ها زندگی می کردیم و ارادت خودمون رو به امام زمان نشون میدادیم 

حالا که امام عصر حضور دارن ما چه کاری برای ایشون انجام میدیم ؟

آیا یاد گرفتیم که چه طور دعا کنیم؟ 

هرکدوم چه وظیفه ای داریم ؟

در روز چقدر به امام زمان فکر میکنیم ؟

چقدر با امام زمان حرف میزنیم ؟ 

کجای کار ما اشکال داره که فراموش میکنیم ؟

چه کسی یا کسانی باید به ما آموزش میدادن ؟

کاش احساس نیاز کنیم و هر روز برای آمدنش دعا کنیم .



این روزها چشم ها همه منتظر دیدن گل است...

دست های دعامان به درگاه خدا بالا است و از او میخواهیم یاری کند تا توپی به تور دروازه حریفمان بوسه زند و گلی کاشته شود...

برای این هدف همه ملت از کودک و پیر و جوان و زن و مرد دست در دست هم داده و با هم یک دل و یک زبان از صمیم قلب دعا میکنیم...

خیلی هامان از شور رسیدن به این هدف و برای پشتیبانی از تیم ملی کشور از کار و پول وقتمان گذشته و زحمت طی مسیری طولانی را به خود داده ایم تا در کنار تیممان باشیم و تشویقشان کنیم تا شاید گل بکارند...

باقی مان هم که نتوانسته ایم عزم سفر کنیم، وقت بازی تیم کشورمان بازارها و کسب و کارها و همه علایقمان را تعطیل میکنیم و پای پنجره تلویزیون هامان میخ کوب میشویم و از راه دور تیممان را تشویق میکنیم...

زمان بازی تیم فوتبالمان مات صفحه تلویزیون میشویم. نه کسلیم و نه مدام نیازهای دیگرمان بر نا غلبه میکند. خواب به چشممان نمی آید. میل به خوردن و آشامیدن نداریم. 

اگر انتظارمان تحقق یابد و تیممان پیروز شود سر از پا نمیشناسیم و در شهر جشن میگیریم، نقل و شیرینی پخش میکنیم، کاروان شادی راه میاندازیم و اگر خدای ناکرده نشود و ببازیم چه بسا آسمان چشم هامان ابری شود و بغضمان بترکد و باران اشک از چشمانمان ببارد...

گاهی حتی از شدت اضطراب و نگرانی و هیجان مرغ روح برخی از تن پر میکشد و جان به جان آفرین تقدیم میکنند...

و عجیب آنکه این همه برای گذشتن یا نگذشتن توپی از خط دروازه ای است و خودمان خوب میدانیم غم و شادی آن زودگذر است و این گل شدن و گل نشدن ها هیچ اثر خاصی در زندگیمان ندارد...


مهدی جان!

گل زیبای فاطمه!

گل زیبای نرگس!

یوسف نازنین مصر وجود!

ای گلی که با آمدنت دنیا گلستان میشود!

ای گلی که اگر بیایی در جهانمان همه دردها درمان میشود!

نه فقیری میماند، نه گرسنه ای، نه برهنه ای...

نه مقروضی میماند و نه مریضی و نه هیچ گرفتاری...

نه اسیری در زندان میماند، نه غریبی دور از خویشان...

ای گلی که اگر بیایی جهل هامان به دانش بدل میشود، قهرهامان آشتی میشود، دشمنی هامان دوستی و تلخ هامان شیرین!

عدل می آید و ظلم رخت بر میبندد. عادلان حاکمان جهان میشوند و ظالمان نابود میگردند...

افسوس که امروز همگی فراموشت کرده ایم...

امروز ما چشم به راه شکفتن گل خوشبوی ظهورت نیستیم!

ما به اندازه گل شدن یک توپ منتظر ظهورت که بزرگترین و تاثیرگذارترین واقعه حیات بشریت و آرزوی همه مصلحان تاریخ است نیستیم!

ما برای فرجت که شاه کلید گشاینده همه قفل هامان است نه از عمق جان که حتی با زبان نیز دعا نمیکنیم!

ما جمعه ها ندبه هامان رنگ پریشانی از نیامدنت را ندارد. چشم هامان از غم هجرانت باران نمیبارد. از غم برای نیامدنت دق که هیچ، تب هم نمیکنیم!

ما برای درخواست ظهورت قدم از قدم بر نمیداریم. برای آمدنت کار و بارمان را تعطیل نمیکنیم. اهل و عیالمان را رها نمیکنیم. پول و وقتمان را صرف نمیکنیم!

ما اگر هم در شب قدرها و روزهای خاصی پای به استادیوم دعا برای ظهورت بگذاریم، به امید برد و گرفتن اجازه ظهورت از خدای مهربانمان نمی آییم. از سر اضطرار گل رویت را تمنا نمیکنیم. از سر ادای تکلیف می آییم...

این است که گاه دعای بر تو خوابمان می آید، تشنه و گرسنه می شویم، کسالت بر ما غلبه میکند و خدایمان دعایمان را به هدف اجابت نمیرساند...


مهدی جان!

میدانم همچو پدری دلسوز از دیدن حال زار و غفلتمان غم میخوری...

میدانم اینکه میگویی بسیار دعایت کنیم نه برای این است که خود از زتدان سخت غیبت رها شوی بلکه برای این است که ما را از این جهنم سوزان غیبت نجات بخشی...

مولای مهربانم!

میخواهم بیدار شوم...

میخواهم ادای منتظر بودن را در نیاورم...

میخواهم لااقل به قدر گل شدن یک توپ تو را بخواهم...

علی زمانم! میخواهم تا زنده ام با همه وجود در استادیوم درخواست ظهورت حاضر شوم  و با همه وجود و با امید به برنده شدن و گرفتن اذن ظهورت از خداوند و برپایی جشن ظهورت ثانیه هایم را شماره کنم...

میخواهم در پایان یتیمی همه انسان های عالم با آمدن تو پدر مهربان بشریت سهمی داشته باشم...

میخواهم نوار باخت های نیاکانم را در هواداریت و تمنای ظهورت پایان دهم و یوسفم را ببینم و طعم شیرین بهشت ظهورش را بچشم و پیروزمندانه از این دنیا روم...

در این راه دستم را بگیر مهدی جان!

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۵ تیر ۹۷ ، ۲۳:۳۰
  • ۲ نظر

نظرات  (۲)

اللهّم ارنی الطّلعة الرّشیدة و الغرّتة الحمیدة ...
۰۶ تیر ۹۷ ، ۰۰:۰۶ زهرا خانجانی
سلام استاد انقدر قلم شیوا و دلنشینی دارید که فقط میتونم بهتون احسنت بگم ، خدا حفظتون کنه . 
اللهم عجل لولیک الفرج.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی