درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

گاهی نزدیک ترین فاصله ها هم دور میشوند...


وَأَنْفِقُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَلَا تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَى التَّهْلُکَةِ وَأَحْسِنُوا إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ ﴿۱۹۵﴾بقره


و در راه خدا انفاق کنید و خود را با دست ‏خود به هلاکت میفکنید و نیکى کنید که خدا نیکوکاران را دوست مى دارد.



فراموش نکن


تمام سرمایه زندگیت دعای خیر والدین است.

کمترین قدردانیت این است

که دوستت دارم هایت را از آنها دریغ نکنی.


ما انسان ها گاهی اونقدر خودخواه میشیم که حتی این خودخواهی به خودمون هم رحم نمیکنه و آخر خودمون هم قربانی میشیم .


از بچگی توی گوشمون گفتن که عیسی را در قبر خودش میذارن و موسی را هم در قبر خود .

من همیشه فکرمیکردم مگه قراره که دوتاشون رو تو یه قبر بذارن 😳

بعدها که بزرگتر شدم کم کم با کاربرد این ضرب المثل آشنا شدم و فهمیدم یعنی کار به کار هم نداشته باشیم، واضح تر اینکه اگه من کار اشتباهی میکنم ضررش به خودم میرسه!

خب تو نگاه اول شاید درست باشه ولی یه کم عمیق تر نگاه کنیم میبینیم که انگار باید همه تو یه قبر بخوابیم چون کارامون خیلی به هم ربط داره ...

تازه داشتم میفهمیدم که عجب ضرب المثل مزخرفی بود که...

چند روز پیش یکی از شاگردانم که هنوز با من در ارتباطه یه ماجرای جالبی رو تعریف کرد.

فاطمیا قرار بود به عنوان روانشناس  بره در یه کارگاه ترک سیگار شرکت کنه! روش ترک سیگار در این کارگاه به صورت خودآگاهیه!

تو این کارگاه هر کس باید میومد خاطراتشو و یا انگیزشو برای ترک سیگار بگه .

اولین نفر که قرار بود حرف بزنه مدیر کارگاه بود و قرار بود بگه چطور سیگار رو ترک کرده....

تعریف کرد:

سال ها بود که از نوجوانی من مخفیانه سیگار میکشیدم  , شاید به خاطر احترام یا ترس یا خیلی چیزای دیگه ای که باعث شده بود این کارو آشکار انجام ندم, حالا تقریبا به سیگار معتاد شده بودم و زندگی بدون سیگار برام خیلی سخت بود .

یه سفر به خارج از کشور داشتم موقع برگشت 16 ساعت پرواز داشتم و من مجبور بودم تو این مدت سیگار نکشم 

زمان سختی بود ولی تحمل کردم 

با پیاده شدن از هواپیما با حرص و شدت شروع کردم به سیگار کشیدن مثل قحطی زده ها با تموم شدن یکی بلافاصله بعدی رو روشن میکردم تا رسیدن به خونه خدا میدونه چندنخ سیگار کشیدم تقریبا تبدیل شده بودم به یه زیر سیگاری و تنم بوی تند سیگار گرفته بود .

تقریبا آخر شب بود که به خونه رسیدم پدر و مادرم به استقبال من اومدن و من از اینکه دهان و لباسم بوی سیگار میداد فورا خودم رو مشغول کردم که باهاشون روبوسی نکنم حتی نزدیکشون نرفتم که اون هارو در آغوش بگیرم 

و تند تند گفتم من تنم بوی عرق میده منو ببخشید میرم یه دوش میگیرم بعد میام پیشتون, همینطور که داشتم اینارو میگفتم حوله و وسایلمو از چمدون در اوردم و یه راست رفتم برای دوش گرفتن .

وقتی خودمو مرتب کردم و با عطر و ادکلن بدنم رو خوشبو کردم رفتم که با پدرم روبوسی کنم که دیدم اونا خوابشون برده , منم رفتم که استراحت کنم و پیش خودم گفتم صبح زود بیدار میشم ومیرم پیش پدرم .

صبح که از خواب بیدار شدم وقتی سراغ پدرم رفتم , پدرم در خواب از دنیا رفته بود و آرامو بی صدا خوابیده بود و دیگه نمیتونست مثل دیشب آغوشش رو باز کنه در حالی که من این فرصت رو از خودم گرفتم . 

دلم میخواست دنیا رو متوقف کنم دلم میخواست برگردم به چند ساعت قبل حسرت یه روبوسی با آغوش پدر رو از دست داده بودم برای همیشه. 

لعنت به این سیگار لعنت 

من چقدر خودخواه بودم واقعا از خودم متنفر شدم 

فکر نمیکردم برای این کار چه تاوان سختی باید بدم. 

حالا من بودم و جسم بی جان و ساکت پدر , و حسرت زمانی که پدرم داشت به طرفم میومد برای در آغوش گرفتن من ...

این شد که تصمیم گرفتم که دیگه هرگز و هرگز به سیگار نزدیک نشم. 

کاش میدونستم که همه رفتار های ما یه جوری بهم ربط داره و این جمله که کارم به خودم مربوطه جمله بی رحمانه ای ست .

خودخواهی ممنوع , ممنوع , ممنوع


خدایا کمکمون کن راه رو تو زندگی درست بریم 

خدایا چشمانم را بینا و گوشم را شنوا گردان تا دچار حسرتی نشم .


خدایا ما را درس عبرت دیگران قرار مده 

الهی آمین

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۱ آبان ۹۷ ، ۱۴:۵۸
  • ۶ نظر

نظرات  (۶)

سلام 
واقعا متن زیبایی بود و به همچین تلنگری احتیاج داشتم 
ممنون 
ان شاءالله همگی قدر نعمت های که خدابهمون داده رو بدونیم 

سلام چقدر خاطره خوبی بود.اشک امانم نداد.پر از درس
خیلی زیبا بود، واقعا باید گفت که خدایا ما را درس عبرت دیگران قرار نده...
چه دعای خوبی...خدایا مارو درس عبرت دیگران قرار نده. 
خوشا به سعادتتون که اینقدر حکیمانه و با آگاهی حفظ قرآنو انجام دادین. این ذهن باز و فعال واقعا نعمت بزرگیه. 
دعای دیگری که خیلی دوس دارم اینه که خدایا بیشتر از تحملمان مارو آزمایش نکن که شرمنده بشیم و همین اندک ایمان خدای ناکرده خدشه دار بشه 
التماس دعا 
با سلام ،واقعا همینطوره بعضی وقتها چه زود ،دیر میشه .اونم چه دیر شدنی.
پاسخ:
سلام عزیزم 
مشتاق دیدار 
سلام به عزیزانت برسون 
درچندماه اخیرقسمت عمده ایی ازخاطرات مربوط به احترام به  والدین بوده است .فارغ از خوب بودن انتخاب این موضوعات امری که کاملاًمحرز است این میباشدکه نمیتوان انتخاب  این خاطرات رااتفاقی دانست متاسفانه خانم ابوترابی از چیزی ناراحت است ؛امیدوارم هرچه زودتر آرامش به چرخه زندگیتان بازگردد.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی