درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

فکر پلید


قَالُوا یَا أَبَانَا مَا لَکَ لَا تَأْمَنَّا عَلَى یُوسُفَ وَإِنَّا لَهُ لَنَاصِحُونَ ۱۱  أَرْسِلْهُ مَعَنَا غَدًا یَرْتَعْ وَیَلْعَبْ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ ﴿۱۱و۱۲﴾یوسف

گفتند اى پدر تو را چه شده است که ما را بر یوسف امین نمى‏ دانى در حالى که ما خیرخواه او هستیم 

فردا او را با ما بفرست تا [در چمن] بگردد و بازى کند و ما به خوبى نگهبان او خواهیم بود 


-----------------

اولین جرقه هر کار اشتباهی از شیطانه! اما اولین اقدام برای عمل همیشه از خود ماست! 

شیطان یه نجوا کننده قویه که نفس اماره همیشه باهاش همکاره ! وقتی یه کار اشتباهی میکنیم  باید نگاه کنیم ببینیم چی شد که شیطون شد مشاور و طراح کارهای شوم ما!

گاهی این اعمال اشتباه جبران پذیره و به اصطلاح خدا به خیر می‌کنه اما یه وقت هایی اصلا جای جبران نمی مونه و زندگی انسان دست خوش این عمل قرار میگیره و تباه میشه!

به قول ایت الله فروغی : 

شیطان اندازه یک حبه قند است.

گاهی می افتد توی فنجان دل ما، حل میشود آرام آرام، بی آنکه اصلا ما بفهمیم و روحمان سر میکشد آن را.


داستان حضرت یوسف و برادر هاش رو همه بلدیم ... یوسف رو با کلک بردن به اسم  تفریح و بازی , در صورتی که نقشه شومی برای قتل برادر کشیده بودند که خوشبختانه موفق نشدند ...  وآخر داستان همه کاسه و کوزه ها سر شیطان خراب شد و البته استغفار کردند و بخشیده شدند و خدا می‌دونه تو این همه سال چند بار استغفار کرده بودند و شاید هم هیچ وقت پشیمون نشده بودند! الله اعلم!

وقتی افکار بدی در سر داشته باشیم شیطان اولین مشاور و طراح رایگان در خدمت ماست و باید یادمون باشه شیطان همیشه در کمینه.

------------

چند روز پیش چند تا مهمون غریبه داشتیم مهمونایی که تا حالا ندیده بودمشون , البته به دعوت حبیب اومده بودن .

هر بار که حبیب به پیاده روی اربعین میره بایدم انتظار این مهمون های عجیب و غریبه رو داشته باشیم !


از کلاس که برگشتم گفت 3 تا مهمون داریم گفتم کیه ؟ گفت دوستامن از مرزشلمچه میان!!!!

همون لحظه بود که یاد اربعین و موکب و آدرس و دعوت افتادم 

چاره ای نبود مهمان های حبیب همیشه حبیب خدا هستن.

 بعد پرسیدم  اومدن تهران رو ببینند ؟

گفت نه حالا میان میگن !!!


فهمیدم یه چیزی هست...

مهمونا ساعت 4 صبح رسیدند و حبیب رفت دنبالشون , دوتا زن و یه مرد که عرب زبان هم بودند

خلاصه پذیرایی شدند و کمی استراحت و گفتند که میخوان برن دیوان عالی کشور و یه نامه ببرن برای قاضی پرونده تا  تخفیف بگیرن برای جرم پسرشون !


تعجب کردم گفتم چه جرمی ؟

گفت آدم ربایی !!!

منو میگی یه دفعه خشکم زد, چطوری ؟ برای چی؟  الان کجاست ؟

گفت پسرم با قرار 15 سال حبس زندانه و اومدیم  بریم طلب عفو کنیم یا تخفیف بگیریم

 چون پدر اون کسی که دزدیده شده بود  یک میلیارد تومن پول میخواد تا رضایت بده و ما هم نداریم .

گفتم خب تعریف کنید چطوری برا چی پسرش رو دزدیده؟

گفت پسرم از این پسر 100 هزار تومن پول طلب داشت که نمیداده ،هر ترفندی هم امتحان کردند  اما پس نداد، یه روز با دوستش قرار میزارن برای تفریح با موتور این پسر رو ببرن بیرون شهر و تهدیش کنند تا پول رو بده! البته من نخواستم واضح بگه که چطور تهدیدش کردند تا اینکه بعد از اطلاع والدین اش ،پدرِ پسر شکایت میکنه که پسر منو دزدیده بودند و الان برای همین شکایت به جرم آدم ربایی باید 15 سال در زندان باشه البته بازهم خدارو شکر که بلایی سر این بچه نیاورده بودند چون دیگه با زندان درست نمیشد !

الان 3 سال گذشته و 12 سال دیگه باید تو زندان بمونه , پسرش 20 سالشه و  تا بیاد بیرون 32 سالش میشه !!! خدای من

هر چند که کار بد و بچه گانه ای انجام داده ولی دلم براش سوخت , بهترین سال های عمرش بخاطر یه نقشه شوم و بچگانه باید تو زندان بگذره!!!



خدایا از شر شیطان به تو پناه میبرم و از تو درخواست میکنم حتی لحظه ای منو به حال خودم  وا مگذار.


الهی آمین

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۵ دی ۹۷ ، ۱۴:۲۵
  • ۴ نظر

نظرات  (۴)

۰۵ دی ۹۷ ، ۱۹:۴۲ شاگردتون
😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨
چقدر وحشتناک 
سلام استاد
انشالله خدا به دل بابای پسره بیندازه و بگذره و رضایت بده و اون پسر از زندان نجات پیدا کنه خیلی ناراحت کننده بود 
پاسخ:
ان شاالله
وااای چقدر ناراحت کننده بود
پناه بخدا گاهی فکرهای بچه گانه چقدر آدمو بدبخت میکنه 
خدایا از شر شیطان همه ما رو در پناه خودت حفظ کن

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی