درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

پرواز پرستوها


الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِیبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعونَ 156 بقره


کسانى که چون مصیبتى به آنان برسد می گویند ما از آن خدا هستیم و به سوى او باز می گردیم


موج از دریا خیزد و با وی آمیزد و در وی گریزد و از وی ناگزیر است

(الهی نامه)


چقدر زیباست همه از خداییم باید به سوی او برگردیم .

خالقی مهربان که از روح خودش در وجود ما تجلی کرده , این بهترین هدیه ای است که خدای مهربون به ما انسان ها داده .

خدایا تو چه زیبا اسماء خودت رو در وجود ما متجلی کردی  , فقط ای کاش ما بتونیم شاکر این موهبت عظیم باشیم . 

حالا که فهمیدم روح و جسمم متعلق به خودت هست دیگه برای الیه راجعون خیلی سخت نمیگیرم .


بچه که بودم همیشه برام سوال بود چرا خدا نمیذاره مردم درست و حسابی زندگی کنن تا بعضی هاشون به یه مرحله ای میرسن اونارو با خودش میبره .


فک میکردم من اگه جای خدا بودم میذاشتم هر کی هر چقدر دوست داره تو دنیا زندگی کنه,  البته افکار بچگی بود کاریش نمیشد کرد.

حالا باز مثل بچگی هام دوباره این سوال اومد تو ذهنم, چرا خداجون چرا اینطوری شد , چرا حالا ؟؟؟؟

اخه این بچه ها چقدر زحمت کشیده بودن به عشق اینکه یه زندگی قشنگ رو شروع کنن ولی یه دفعه تو یه لحظه همه چی تموم شد , یه دفعه به خودم اومد و از حرف های تو ذهنم خندم گرفت,  گفتم دوباره زدی جاده بچگی .


امروز بعد از یک هفته رفتم دانشگاه , واقعا برام سخت بود , از بیرون دانشگاه بنرهای عکس دانشجوها , یکی دانشجو هوافضا ,یکی معماری یکی دیگه مهندس و ...

خدایا چی شد این چه اتفاقی بود , بچه ها آماده شده بودن برای امتحانات , بعضی هاشون دیگه خوشحال بودن که دارن دفاع میکنن و به قول خودشون دیگه بعد از دفاع یه خواب راحتی ....

دانشگاه سیاه پوش شده بود با پرچم های سیاه و بنرهای تسلیت و چند حجله که ورودی دانشگاه بود .

برای ورود دیگه همه باید کارت شناسایی نشون میدادن و خیلی فضای سنگینی بود.

وارد دانشگاه شدم به ترمینال اتوبوس ها رسیدیم اتوبوس ها مثل همیشه در رفت و آمد بودن , چند دقیقه خیره شده بودم و اشک تو چشم هام جمع شده بود ولی نمیدونم به کی و به چی باید اعتراض میکردیم .

حالا اوضاع دانشگاه کمی تغییر کرده بود ولی حیف ....

خدایا میدونم اونقدر حکیمی که قبل از مصیبت صبرش رو خودت میدی , ولی باز از درگاهت آرامش و صبر رو برای خانواده هاشون خواستارم .

روحشون شاد, مثل خنده های قشنگشون تو کلاس ها


  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۲ دی ۹۷ ، ۲۱:۰۰
  • ۳ نظر

نظرات  (۳)

۱۲ دی ۹۷ ، ۲۲:۰۸ مهر نویس
چقذر تلخ...
چقدر سخت
سلام ودرود ممنون از حضور ارزشمندتون ؛غبطه میخورم از وجود معنویتون سیده بانوی بزرگوار عالی مثل همیشه
پاسخ:
ممنون که مطالعه میکنید 
۱۶ دی ۹۷ ، ۰۶:۴۱ روئین تن
با سلام
خداوند رحمتشون کنه و به خانواده هاشون صبر عنایت کنه 
وبه بعضی مسولئین انصاف واخلاص در عمل  که اگه نمیتونن درست کار کنن بزارن کسای دیگه خدمت کن  شاید بشه جلوی خیلی ازاین اتفاق ها رو گرفت اگر هر کسی در هر جایی که مسول هست درست عمل میکرد 😟😟
پاسخ:
حیف که مسئولین خوابند 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی