درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

عادی شدن نعمت , بیماری خاموش


وَقَضَى رَبُّکَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ وَبِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَانًا إِمَّا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ کِلَاهُمَا فَلَا تَقُلْ لَهُمَا أُفٍّ وَلَا تَنْهَرْهُمَا وَقُلْ لَهُمَا قَوْلًا کَرِیمًا﴿۲۳﴾اسراء


و پروردگار تو مقرر کرد که جز او را مپرستید و به پدر و مادر [خود] احسان کنید اگر یکى از آن دو یا هر دو در کنار تو به سالخوردگى رسیدند به آنها [حتى] اوف مگو و به آنان پرخاش مکن و با آنها سخنى شایسته بگوى 


وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُلْ رَبِّ ارْحَمْهُمَا کَمَا رَبَّیَانِی صَغِیرًا﴿۲۴﴾اسراء


و از سر مهربانى بال فروتنى بر آنان بگستر و بگو پروردگارا آن دو را رحمت کن چنانکه مرا در خردى پروردند



یکی از بیمارى‌هاى خطرناک، مرضى بى‌صداست که هیچگونه علامتى نداشته و ندارد، اما مى‌تواند آسیب شدیدى به شما وارد نماید! این بیماری، مرض «عادى‌شدنِ نعمت» است.

این گفتگو در روز چندین بار در دنیا تکرار میشود👇


چمدونش را بسته بودیم،با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود

کلا یک ساک داشت ،کمی نون روغنی، آبنات، کشمش ،چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی …

گفت: "مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم یک گوشه هم که نشستم نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!”

گفتم: "مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.”

گفت: "کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن! آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟”

گفتم: "آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری همه چیزو فراموش می کنی!”

گفت: "مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول! اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی پسرم؟!”

خجالت کشیدم …!

حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم.اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود،راست می گفت، من همه رو فراموش کرده بودم!


دیروز تو کلاس بحث در باره این بود که بچه ها نسبت به والدین بی وفا هستند و نمیشه بهشون اعتماد و تکیه کرد , البته حرف ها خیلی هم  بی راه  نبودند, هر کس تو کلاس برای این ادعا خاطره ای مستند داشت .


از یکی از بچه ها مطلب دردناکی رو شنیدم , خیلی سخت و نگران کننده بود شاید همه مارو برد تو این فکر که مگه میشه ؟.

بله میشه, برای همین اینقدر خدا سفارش میکنه به احسان , و جالبه که این احسان یعنی انجام کار برای این عزیزان بدون تقاضا , یعنی اگه میخوای برای پدر و مادرت محسن بشی باید تیز باشی , زودتر از خودشون حاجت رو بفهمی و اجابت کنی .

تعریف میکرد که دوستی داشته که هر روز صبح زود میرفته پارک پیاده روی , همینطور که دور میزده پیر زنی رو میببنه که هر روز یه جای مشخص با یه زیر انداز و وسایلش نشسته , خلاصه با دیدن مکرر این صحنه کنجکاو میشه که ببینه داستان از چه قراره ؟

میره پیش این مادر پیر میشینه و باهاش سر صحبت رو باز میکنه, مادر شما هر روز تو پارک چکار میکنی از صبح ؟

پیر زن همینطور شروع میکنه به تعریف کردن و درد دل کردن و اشکاشو با دست های پیرش پاک میکنه .

پسرم به اصرار عروسم هر روز که میره سر کار منو با یه لقمه غذا میذاره تو پارک و عصر که از سرکار میاد منو با خودش میبره خونه , تا من توی روز خونه نباشم و ...,

باور کردنش سخت بود ولی اون خانم تعریف کرده بود که برای این که بهم ثابت بشه, چون باورش برام سنگین بود چند بار عصر اومدم و صحنه دلخراش بردن مادر رو دیدم .

شاید ما پدر و مادر ها کار خارق العاده ای نمی کنیم چون محبت بچه رو خدا در وجود ما گذاشته و مابه طور خودکار , این محبت رو خرج بچه ها می کنیم .

ولی بچه ها دیگه بسته به تربیت و یا انصافشون به پدر و مادر محبت میکنند , البته آزمایش اون ها وقتی خیلی سخت میشه که پدر ومادر میرسن به دورانی که نمیتونن از خودشون مراقبت کنند , و اونوقت هست که سوال های سخت المپیادی این امتحان شروع میشه , و.چه بسیار بچه هایی که همون سوال اول از امتحان انصراف میدن , برگه رو سفید که نه  , کاش برگه سفید بود بلکه برگه امتحان رو خطی خطی میکنن , برگه رو پاره میکنن و اونو میندازن تو سطل و جلسه رو ترک میکنن و زیر لب غر غر میکنن که نخواستیم بابا این مدرک رو داشتیم برا خودمون زندگی راحتی میکردیم و ...

میشه به جای خیلی از ریاضت ها برای رسیدن به مقامات معنوی و مادی دنیا تنها با یک میانبر به همه چی رسید, با محبت بی دریغ به پدر و مادر , مخصوصا مادر, مادر, مادر 


بهشت هم برای زیر پای تو کم است

خدایا , از اینکه پدر و مادرم رو تو نوجوانی از دست دادم تا حالا ناراحت بودم ولی خوشحالم که لااقل از این امتحان سخت معاف هستم . 

خدایا پدر و مادرم را ببخش و رحمت کن آمین

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۱ دی ۹۷ ، ۱۵:۲۷
  • ۱ نظر

نظرات  (۱)

۲۴ دی ۹۷ ، ۰۱:۳۸ شاگردتون
سلام استادجان.
از اول تا اخر متن اشک ریختم...
مخصوصا اون قسمتش که گفتند من اینجا بمونم دیگ حرف نمیزنم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی