درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

حج مامانم سال 57




فَمَا اسْتَمْتَعْتُم بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِیضَةً....﴿۲۴﴾.

زنانى را که متعه کرده ‏اید مهرشان را به عنوان فریضه ‏اى به آنان بدهید.... (سوره نساء)



امروز توی یه برنامه تلوزیونی شرح این آیه شریفه و حکم صیغه محرمیت رو میگفت، منم داشتم با خواهرم فاطی تلفنی صحبت میکردم که جفتمون با هم یاد این خاطره افتادیم....



سال 1357 کلاس دوم راهنمایی بودم تو مدرسه تابش.


حالا اسم مامانم برای سفر حج در اومده بود. باید تنها به این سفر می‌رفت. خیلی خوشحال نبود چون همه ما کوچک بودیم. سه تا برادر از من کوچک‌تر، خواهر بزرگم تازه یک سال بود که ازدواج کرده بود.


خلاصه راهی شد، هر چند نگران. از قضا پسردایی آقام هم، هم سفر مامانم بود و پدرم گفت که بهتر که با هم باشید ولی چون محرم نبودند، تصمیم گرفتند که یکی از ماها یعنی من و یا خواهرم فاطی چند ساعت صیغه این آقا بشیم. من که دختربچه‌ای 12-13 ساله بودم به هیچ عنوان قبول نکردم حتی با پیشنهاد پول، ولی خواهرم قبول کرد و با مهریه 5 تومان چند ساعت صیغه شد تا مامانم به اون آقا محرم بشه.

جالب اینجاست که زن اون آقا همیشه به یه چشم دیگه به خواهرم نگاه می‌کرد. وقتی‌که مامان مکه بود، خواهر بزرگم مراقب ما بود، خونه یه جور دیگه بود. خیلی سرد و بی‌روح. کم‌کم بوی انقلاب در شهر می‌پیچید. صدای شعار اون سال پر از ماجرا بود. صدای تیر.

تو مدرسه ما هم شعار می‌دادیم. کلاس‌ها رو تعطیل می‌کردیم. خیلی باحال بود. همه‌جا تو خیابون تانک بود. بیشتر وقت‌ها تو صف نفت بودیم. سال قشنگی بود. اولین نوه خونه ما هم اون سال بدنیا آمد. ناصر پسر اشرف السادات.

دی همان سال وقتی که مامانم از مکه برگشت، حالش با وقت رفتن خیلی فرق داشت. دائما حرف از مکه می‌زد. می‌گفت انگار خواب بودم. دلم می‌خواد یک‌بار دیگه تو بیداری اون‌جا برم. خیلی درباره‌اش حرف می‌زد. از اون وقت به بعد تمام نماز هاشو با چادر سفید طوافش خوند.

 


  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۷ آذر ۹۲ ، ۰۱:۳۵
  • ۲ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی