درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

درخشنده

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۲ اسفند ۹۳ ، ۲۳:۲۵
  • ۶ نظر

همسایه قاتل!!!

 



یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِصَاصُ فِی الْقَتْلَى الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَالْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَالأُنثَى بِالأُنثَى فَمَنْ عُفِیَ لَهُ مِنْ أَخِیهِ شَیْءٌ فَاتِّبَاعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَأَدَاء إِلَیْهِ بِإِحْسَانٍ ذَلِکَ تَخْفِیفٌ مِّن رَّبِّکُمْ وَرَحْمَةٌ فَمَنِ اعْتَدَى بَعْدَ ذَلِکَ فَلَهُ عَذَابٌ أَلِیمٌ ﴿۱۷۸﴾


ای افرادی که ایمان آورده‏ اید! حکم قصاص در مورد کشتگان بر شما نوشته شده است، آزاد در برابر آزاد، و برده در برابر برده و زن در برابر زن، پس اگر کسی از ناحیه برادر (دینی) خود مورد عفو قرار گیرد (و حکم قصاص او تبدیل به خونبها گردد) باید از راه پسندیده پیروی کند (و در طرز پرداخت دیه، حال پرداخت کننده را در نظر بگیرد) و قاتل نیز به نیکی دیه را به ولی مقتول بپردازد (و در آن مسامحه نکند این تخفیف و رحمتی است از ناحیه پروردگار شما و کسی که بعد از آن تجاوز کند عذاب دردناکی خواهد داشت. (سوره بقره)





داشتم جزء 2 رو مرور می­کردم که به آیه 178 و 179 بقره رسیدم. یاد یه خاطره­ای افتادم. تو خونه ­ای که چند سال پیش زندگی می­کردیم در طبقه دوم همسایه ­ای داشتیم که خانواده ­ی خوبی بودند. بی آزار و مهربون. یه روز دیدم که لباس مشکی پوشیدند ولی خیلی بی سر و صدا گریه می­کنند. قضیه­ رو جویا شدیم . گفتند که برادرشو اعدام کردند. 

خیلی تعجب کردیم. با بی خبری و خیلی کنجکاوانه پرسیدیم اعدام چرا؟ گفت که قضیه اش مفصّل است و خجالت آور. حتی تعریف کردنش هم برامون مشکل است. خلاصه باید می­گفت.

 

 اینطوری بود که یک روز برادرش سوار یه پیکان میشه برای رفتن به ورامین. وسط راه که میشه با نیت بدی که قبلاً داشته اونو تهدید می­کنه که از یه جاده خاکی بره. و الا می­کشتش. اونو تو یک بیابانی می­بره، ماشینشو ازش می­­گیره و بعد اونو می­کشه و با بنزین آتشش می­زند که اثری از اون باقی نمونه و بعد پیکان اون مقتول بدبخت رو می­دزده. چند روزی می­گذره. اونم به خیال خودش چون جسد رو آتیش زده، هیچ کس خبردار نمی­شه. زن این آقای قاتل چون می­بینه اونا پولی نداشتن که ماشین بخرن، گیر میده که این ماشین رو از کجا آوردی. مرد می­گه که خریدم. ولی زن باور نمی­کنه و یواشکی به کلانتری خبر می­ده که شوهرم یه ماشین با این شماره دزدیده. شما پیگیری کنید.

خلاصه با پیگیری ماشین، مقتول سوخته شده پیدا شد و قاتل بعد از محاکمه قصاص شد.

ما به خاطر دلداری برادرش که همسایه ما بود به ختم این رفتیم. ولی تا حالا ختمی به این شکل ندیده بودم. سوت و کور ، هیچکس حرفی نمی­زد. همه ساکت به هم نگاه می­کردند. حتی آدم دلش نمی­خواست فاتحه بخونه. و همه چیز در سکوت به اتمام رسید. داشتم فکر می­کردم یه ماشین چقدر ارزش داره که جان یک انسان رو بگیرند.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۰ اسفند ۹۳ ، ۰۶:۰۴
  • ۰ نظر

قضاوت زود....



وَالَّذِینَ یُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ بِغَیْرِ مَا اکْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتَانًا وَإِثْمًا مُّبِینًا ﴿۵۸﴾


و آنها که مردان و زنان با ایمان را به خاطر کاری که انجام نداده ‏اند آزار می‏دهند متحمل بهتان و گناه آشکاری شده ‏اند. (سوره احزاب)



عروسی یکی از دوستامون بود. بعد از عروسی چون خونه عروس و داماد نزدیک خونمون بود، یعنی باهم همسایه بودیم، قرار شد برای بردن چشم روشنی یه شب بعد از شام بریم خونشون. یه ساعت رومیزی کوکی زنگ دار براشون خریدیم که به عنوان کادوی عروسی براشون ببریم.

این تازه عروس با مادر شوهرش و یه عروس دیگه تو یه خونه با هم زندگی می­کردند. یعنی هر کدام یه اتاق داشتند، ولی همه باهم سر یه سفره غذا می­خوردند. خلاصه اون شب ما رفتیم و کادو هم بردیم.

شب خوبی بود. خیلی باهم صحبت نکردیم، در حد چایی خوردن بعد هم زحمتو کم کردیم و رفتیم. دو روز بعد یه روز صبح دیدم که در حیاطو به شدت می­زنند. من طبقه بالا بودم مادر شوهرم طبقه پایین بود. حبیب درو باز کرد. مادر شوهر همین عروس بود که خونشون رفته بودیم. با سر و صدا و بد و بیراه وارد خونه شد. گفت که از اون شبی که شما اومدید خونه عروس من، رفتار عروسم تغییر کرده. دیگر با ما غذا نمی­خوره. همه­ش می­گه خوابم میاد و با ماها کمتر حرف می­زنه. همه­ش تقصیر شماست. یعنی من!!!!!!! این صدارو که شنیدم اونقدر ترسیده بودم که که جرأت تکان خوردن هم نداشتم. چه برسد که بیایم پایین و جوابش را بدهم. خلاصه این­ها را گفت و رفت.

حبیب و مادرش هم خیلی زود قضاوت رو شروع کردند و گفتند حتماً یه کاری کردی و الاّ اینجوری نمی­شد. من هرچی قسم و آیه آوردم که من اصلاً اون شب با اون حرفی نزدم و فرصتی نشد اصلا که باهم چیزی بگیم و این درست نیست،،، شاید از چیز دیگه ای ناراحته،و.... اونا قبول نکردند و باورشون نشد و حسابی منو دعوا کردند....

 

من هم که چاره­ای نداشتم چون نتونستم از خودم دفاع کنم و این قضیه تموم شد. چند روزی گذشت. یک روز نزدیکی­های ظهر بود مهمان داشتیم. دیدیم دوباره در می­زنند. رفتم درو باز کردم. حدس بزنید کی بود؟ همون خانمی که چند روز قبل برای دعوا اومده بود. تا منو دید شروع کرد به گریه کردن و زاری کردن. منو بوس می­کرد و گریه می­کرد. افتاد زمین یه باره پاهامو بوس کرد. من با دستی بلندش کردم . گفتم چرا این کارو می­کنید؟ ولی اون فقط گریه می­کرد و حلالیت می­طلبید. دائم می­گفت سادات تو اولاد پیغمبری، منو ببخش، من بهت تهمت زدم، زود قضاوت کردم، اصلاً خیلی بد شد. فقط منو ببخش. من بلندش کردم، بوسش کردم. با اینکه سن من کم بود 18 سال داشتم و از اون خیلی ناراحت بودم، ولی همون لحظه بخشیدمش. دلم می­خواست اون لحظه حبیب و مادرش هم بودند و می­دیدند. ولی باز پیش خودم گفتم خدا هست.

بعد از اینکه آروم گرفت، شروع کرد به تعریف کردن. گفت اون شب که شما اونجا بودید فردا شب عروسم برای خوردن صبحانه نیامد، ظهر هم که آبگوشت داشتیم نخورد. فقط این چند روز خوابید. من که رفتارش رو دیدم احساس کردم که تو به اون گفتی که با مادر شوهرت زندگی نکن، با اونا غذا نخور، ولی چند روز بعد فهمیدم که عروسم باردار است  و ویار داره و از بوی غذا حالش بهم می­خوره و دائم خوابش می آید. فهمیدم که اشتباه کردم. ترسیدم . از کاری که کرده بوم پشیمان شدم . گفتم برو، خدا انشاءالله ببخشد. چقدر خوبه که آدم انقدر جرأت داشته باشه که اشتباهاتشو جبران کنه.

هعی... یادش بخیر.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۵ اسفند ۹۳ ، ۰۵:۵۶
  • ۰ نظر

آیت الکرسی





داشتیم از مسافرت کوتاهی که به شهر اراک داشتیم برمی­گشتیم. حبیب خاله پیری داره که اراک زندگی می­­­کنه. سالی یک یا دو بار به دیدنش می­ریم. من بودم و حبیب و فرزانه دختر کوچکم. معمولاً تو ماشین که می­شینیم یه جزئی رو شروع می­کنم به خوندن. اما اون روز حال این کار رو نداشتم. یادم افتاد که یکی از اساتید قرآن می­گفت اگر وقتـی که سوار هر مرکبی هستی، چه ماشین ،چه هواپیما و قطار اگر آیه الکرسی بخوانی، هر اتفاقی بیفته آسیبی به شما نمی­رسه. من همینطور که این از ذهنم می­گذشت شروع کردم به خوندن آیه الکرسی.

نمی­دونم چندتا ولی خیلی خوندم. به قم که رسیدیم رفتیم جمکران نماز خوندیم. موقع برگشتن به طرف قم خواستیم تو دوربرگردون دور بزنیم که یهو صدای وحشتناکی اومد و فقط من متوجه شدم که ماشین به شدت چرخید دور خودش!!!! و وقتی که به روبرو نگاه کردم، دیدم کامیون به تیر چراغ برق خورد و چپ شد!!!!!!!!!!!! جرقه میزد روی زمین و تیر چراغ برق افتاد زمین!!!!!

یقین کردم که الان راننده کامیون مرده و....

با شدتی که کامیون به ماشین ما خورده بود، هرکی اومد دور ماشین احساس نمی­کرد کسی زنده باشه. حتی راننده کامیون.

ماکه الحمد لله رب العالمین هیچچچچی مون نشده بود! حتی هیچ تکون سختی نخورده بودیم!

 از اون طرف دیدم که راننده کامیون از توی کامیون بیرون اومد بدون اینکه حتی جایی­اش زخمی شده باشه.

این جاش خنده دار بود که بارِ کامیون "مرغ زنده" بود. همه جعبه مرغها ریخته بود وسط جاده ولی حتی یک مرغ هم زخمی نشده بود. چه برسه به اینکه تلف شده باشه. ولی همه جعبه مرغ هارو دزدیدند : ))

خلاصه این حادثه به طرز معجزه آسایی به خیر گذشت. و من همه خوبی ­های این اتفاق رو از تلاوت آیه الکرسی می­دیدم.

 

خدا رو شکر.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۱ اسفند ۹۳ ، ۰۵:۵۰
  • ۰ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی