درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

روز رفتن پدرم ..... نوروز 1359



کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ ثُمَّ إِلَیْنَا تُرْجَعُونَ ﴿۵۷﴾

هر انسانی مرگ را می‏چشد، سپس به سوی ما باز می‏گردید.(سوره عنکبوت)



همیشه عیدها آقام ما رو می‌برد مسافرت. برنامه هر سال نوروز ما فقط مسافرت بود. البته با یک یا دو خانواده دیگه. معمولا هم مقصد جنوب بود.

سال 1358 شب چهارشنبه سوری قرار بود راه بیفتیم. وسایل رو حاضر کردیم. خودمون بودیم با خواهرم اشرف السادات و شوهرش و پسرشون "ناصر" که تازه بدنیا اومده بود یعنی 2 تا ماشین.


داشتیم آماده می‌شدیم که پدرم تو خیابون عمو خلیلم رو دید و گفت بچه‌هات رو بیار بریم مسافرت. عموم که هیچ‌گونه آمادگی نداشت، شوکه شد. گفت که نمیدونم. ما آماده نیستیم. آقام گفت باشه، برو آماده شو. خلاصه عموم با زن عمو و 5 تا بچه همراه ما شدند. خود ما هم 5 تا بچه بودیم به غیر از خواهر و شوهرخواهرم با 2 ماشین. خلاصه شدیم 16 نفر توی دو تا ماشین!!!!!!!!!!!!! تصور کنید نشستن ما رو ....


بالاخره راه افتادیم ....


از قم شروع کردیم رفتیم طرف جنوب. خیلی خوش گذشت چون ما بچه‌ها هم‌سن و سال بودیم، با هم حسابی بازی می‌کردیم.


سفر ما به خاطر اینکه شوهرخواهرم اداری بود، باید 5 فروردین تموم میشد و برمیگشتیم.  تو راه نزدیک شهر محلات، پدرم کم‌کم حالش بد شد. گفته بودم که آسم داشت. نفسش گرفت. دارو هاش همراهمون بود، آمپول بود و هیچ‌کس بلد نبود بزنه....

حالش کم کم داشت خراب و خراب تر میشد... ما همه پیاده شدیم با بچه‌ها کنار جاده. شوهرخواهرم و خواهرم با ماشین خودشون پدرم رو به محلات رسوندند ولی ....


ولی دیگه دیر شده بود. وقتی رسیدند کار از کار گذاشته بود و ما فرصت حتی یه خداحافظی با پدر نداشتیم. ......

وقتی شوهرخواهرم برگشت پیش ما با یه آقایی اومده بود که ماشین پدرم رو ببره. وقتی رسیدیم به بیمارستان فهمیدم که دیگه پدرمو نمی‌بینم.....



 اون لحظه احساس کردم همه خوشی‌ها تموم شد و دنیا رنگ دیگه‌ای گرفت. حالا اون دیگه پیش ما نبود.... پدرمون از این دنیا رفته بود.... خیلی زود بود برای یتیمی!



پدرم توی بیمارستان هلال احمر محلات فوت کرد و چون دیر وقت بود، دو تا پسر دانشجو ما رو به خونه دانشجویی و کوچیک خودشون بردند و به سراغ همه همسایه ها رفتند و جریان رو تعریف کردند. خانم های همسایه همراه با غذا های متنوع و چای و قلیان و... تا صبح کنار ما نشستند و همراه ما به عزا نشستند... به بچه ها رسیدگی کردند تا فردا که ما باید به سمت تهران میرفتیم آمادگی داشته باشیم....

 

موقع برگشت اون دو تا دانشجو برای ما نامه ای پر از عشق نوشتند و ابراز همدردی کردند... که فکر میکنم اون نامه هنوز دست اشرف السادات باشه...

هر جا هستند براشون آرزوی سلامت میکنم...

 



روح پدرم شاد....

 

 

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۵ فروردين ۹۳ ، ۰۳:۰۲
  • ۰ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی