درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

بدی ها را با نیکی دفع کنیم.......




وَلَا تَسْتَوِی الْحَسَنَةُ وَلَا السَّیِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَبَیْنَهُ عَدَاوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ ﴿۳۴﴾

وَمَا یُلَقَّاهَا إِلَّا الَّذِینَ صَبَرُوا وَمَا یُلَقَّاهَا إِلَّا ذُو حَظٍّ عَظِیمٍ ﴿۳۵﴾


هرگز نیکی و بدی یکسان نیست، بدی را با نیکی دفع کن، تا دشمنان سرسخت همچون دوستان گرم و صمیمی شوند! 

اما به این مرحله جز کسانی که دارای صبر و استقامتند نمی‏رسند، و جز کسانی که بهره عظیمی از ایمان و تقوا دارند به آن نائل نمی‏گردند. (سوره فصلت)


سر کلاس همیشه قبل از اینکه بچه­ ها صفحه رو بخواهند حفظ کنند شرح آیات مورد نظر رو براشون میگم...

به این آیات رسیده بودیم خیلی با آب و تاب شروع کردم به توضیح دادن که می­توان هر بدی را با خوبی دفع کرد و این باعث می­شود که دشمنی به دوستی تبدیل شود ولی یه شرط داره اونم این که این کار فقط از کسی بر می­آید که صبور باشد و این کار و کسی نمی­تونه انجام بده مگر اینکه به اون بهره عظیمی می­رسه. راستش خودم از اینکه این رو توضیح می­دادم خوشحال بودم خیلی حرف­های قشنگی بود ولی عمل به این آیات خیلی سخته به خاطر این که آیه بعد می­فرماید مگر کسانی که صبر می­کنند و نمی­رسد به این مقام مگر دارای بهره بزرگ باشند که این بهره بزرگ "ایمان" و "تقوا" است...

 آخرش به بچه­ها گفتم که راستی بچه­ها درسته این توضیحات رو برای شما دادم  ولی اینو بدونید که من خودم هنوز این کار رو امتحان نکردم یا اینکه قدرت این کار رو ندارم ولی شما که جوونید سعی کنید این کار رو تکرار کنید و از بهره بزرگ اون بهرمند شوید ان اءالله


  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۳۰ دی ۹۳ ، ۰۳:۴۲
  • ۱ نظر

دزد های خونمون



وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُواْ أَیْدِیَهُمَا جَزَاء بِمَا کَسَبَا نَکَالًا مِّنَ اللّهِ وَاللّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ﴿۳۸﴾

دست مرد دزد و زن دزد را به کیفر عملی که انجام داده‏اند به عنوان یک مجازات الهی قطع کنید، و خداوند توانا و حکیم است. (سوره مائده)




بچه که بودم دوران کودکی و نوجوانی چندین بار شاهد آمدن دزد به خونمون بودم یعنی دزد اومدن به خونه ی ما تقریبا عادی بود. حیاط بزرگی داشتیم که دیوار حیاط کوتاه بود و هیچ حفاظی هم نداشت. مثل حالا هم دزدگیر و حفاظ مد نبود. چون پدرم فرش فروش هم بود تو خونه ما همیشه فرش و قالیچه های زیادی بود و همه همسایه ها و اهل محل هم اینو میدونستند. بعضی ها برای خرید به خونه میومدند و فرشها رو میدیدند بعضی ها هم به بهانه خرید میدیدند، شب به طور رایگان میومدند و فرشها رو میبردند. یه شب یادمه که پدرم می خواست بره مسافرت، مامانم سفارش کرد که کسی نفهمه که تو راهی سفر هستی، ما میترسیم. ولی باز هم کارساز نشد. ما بچه ها با مامانم تو یکی از اتاقها خوابیدیم نزدیکهای صبح که پدرم از سفر برگشت دیده بود که در حیاط بازه اومد تو با صدای بلند گفت چرا در حیاط بازه که ما متوجه شدیم شب آقا دزده اومده و همه فرشها رو با خودش برده. به همین راحتی ولی مامانم باز خدا رو شکر کرد که ما متوجه اومدن دزد نشده بودیم. البته نمونه های اینجوری تو خونه ما خیلی اتفاق افتاده. یه دفعه دیگه هم یادمه شاید شش سال داشتم تو خونه خواب بودم  پدرم هم لباساشو به چوب لباسی آویزون کرده بود.

و خوابیده بودم که یکباره با صدای دزد دزد پدرم از خواب بلند شدیم. پدرم پای برهنه  دنبال دزدها می­کرد. من صدای دزدها را یادم است که سنگ پرت می­کردند و می­گفتند حاجی نیا دنبال ما.

صبح که هوا روشن شد دیدیم دسته چک و چیزهایی که بدردشون نمی­خورد ریخته بودند تو کوچه ولی پدرم همیشه بعد از اینکه دزد  می­اومد می­گفت دزد برام اومد داره و وضع خوب میشه. راستی همینطور هم می­شد.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۸ دی ۹۳ ، ۰۳:۲۶
  • ۱ نظر

قرض الحسنه



إِن تُقْرِضُوا اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا یُضَاعِفْهُ لَکُمْ وَیَغْفِرْ لَکُمْ وَاللَّهُ شَکُورٌ حَلِیمٌ ﴿۱۷﴾

اگر به خدا قرض الحسنه دهید آنرا برای شما مضاعف می‏سازد، و شما را می‏بخشد و خداوند شکر کننده و بردبار است. (سوره تغابن)




توی محله ای که زندگی می کردیم پدرم وجهه ای خاص داشت نسبتا وضع مالی خوبی داشتیم. خونمون بزرگ بود مراسمات زیادی مثل عزاداری امام حسین، عروسی و دور از جون عزاداری اهل فامیل و همسایه در آن برگزار می شد. پدرم گفته بود اگه توی مسجد اعلام کنند که هر کس مشکل مالی داره یا قرض می خواهد میتونه کمکشون کنه همه به راحتی به در خونه ما میومدند برای هر کاری که بود پدرم تا اون جایی که از دستش برمیومد کمک میکرد. تو خونه ما تقریبا همیشه مراسم های شادی بود عروسی دخترعمه ام قرار بود خونه ما باشه. آقام با مراسم های معمولی مشکلی نداشت ولی همون روز که قرار بود عروسی برگزار بشه قبل از ظهر اومدن که چراغونی کنند و وسایلا رو ببندند. آقام از این که میخوان شب ارکست بیارن خیلی ناراحت شد گفت که این خونه توش عزاداری امام حسین (ع) برپا میشه من اجازه نمیدم. خلاصه با اینکه کارت ها به آدرس خونه ما پخش شده بود مکان عروسی عوض شد و پسرعمه ام موند خونه ما هر کی میومد آدرس جدید رو میداد تا بره اونجا. پدرم هم عروسی نیومد. شب عجیبی بود تا حالا پدرمو اینقد ناراحت ندیده بودم.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۲ دی ۹۳ ، ۰۳:۱۵
  • ۰ نظر

تولد سعیده - تیر 1368



أَجَاءهَا الْمَخَاضُ إِلَى جِذْعِ النَّخْلَةِ

 قَالَتْ یَا لَیْتَنِی مِتُّ قَبْلَ هَذَا وَکُنتُ نَسْیًا مَّنسِیًّا ﴿۲۳﴾


درد وضع حمل او را به کنار تنه درخت خرمائی کشاند، (آنقدر ناراحت شد که) 

گفت ای کاش پیش از این مرده بودم و به کلی فراموش شده بودم. (سوره مریم)




یه روز قبل از عید غدیر سال 1368 روزهای آخر بارداریم بود انتظار برای اومدن عضوی جدید ...

اون وقتها مثل حالا کسی سونوگرافی نمی رفت که بدونه بچه دختره یا پسر.

چون حمید روز جمعه به دنیا اومده بود دلم می خواست که بچه دومم هم روز جمعه باشه از دکتر پرسیدم، گفت اگر یه شیشه روغن کرچک بخوری می تونی زایمان رو جلو بندازی همون طور که دلت می خواد. منم با اینکه خیلی بدمزه بود روغن کرچک رو خوردم ....

خوردن همان و درد زایمان همان. آخر شب رفتم بیمارستان میرزا کوچک خان یا شوروی سابق. اذان صبح بچه به دنیا امد یه دختر خوشکل با موهای بلند مشکی و چشم های درشت چون روز عید غدیر بود اسمشو "سعیده" گذاشتیم. وقتی که آوردیمش خونه، حمید که یک سال و دو ماهش بود وقتی بچه رو دید فکر کرد عروسکه می خواست با انگشت چشماشو در بیاره از ترس حمید، سعیده رو روی رختخواب ما می گذاشتیم که دستش به اون نرسه. بعضی وقتا روی رختخوابا رو می کشید خیلی خطرناک یود. خلاصه با این دو تا بچه اوضاعی داشتیم.

حبیب اون سال بیکار بود وقتی که خواستم از بیمارستان مرخص شم پول بیمارستانو نداشت که بدهو به خاطر همین اجازه نمیدادند که منو بچه مرخص بشیم. حبیب چاره ای نداشت. جز اینکه دفتر بسیج که اون زمان ارزش زیادی داشت و همه کارها وابسته به اون بود گرو بذاریم تا بعد با دادن پول اونو پس بگیرید. حالا فکر می کنید هزینه بیمارستان اون موقع برای زایمان طبیعی چقدر بود؟؟!! هزار تومان همش!!!

بعد از چند روز پولو دادیم و دفترچه بسیجو پس گرفتیم.  : ))

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۶ دی ۹۳ ، ۰۲:۴۹
  • ۰ نظر

مادر شدن دوباره....



وَامْرَأَتُهُ قَآئِمَةٌ فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْنَاهَا بِإِسْحَاقَ وَمِن وَرَاء إِسْحَاقَ یَعْقُوبَ ﴿۷۱﴾

و همسرش ایستاده بود خندید او را بشارت به اسحاق و پس از او یعقوب دادیم. (سوره هود)





چهار سال بود که ازدواج کرده بودیم فرزندی نداشتیم خلاصه همه میپرسیدند که چرا بچه ندارید و ما هم از همه التماس دعا داشتیم خلاصه بعد از دعاها و التماس ها خدا به ما فرزند پسری داد که هم خودمون هم خانواده هامون همه خوشحال شدند.

درست یک سال و دو ماه بعد یعنی سی تیر سال 68  شب عید سعید غدیر خدا به ما "سعیده" رو داد که خیلی خوشحال تر شدیم...

 وقتی که حمید به دنیا اومد همه فامیل اومدند چشم روشنی و کادو آوردند دوباره خبر دادند که زهرا بچه دار شده...

 دخترعموهام که میخواستند بیان دیدن من، پسرعموی کوچیکم به اونا میگه کجا میرید دخترعموهام میگن میریم دیدن زهرا که تازه بچه به دنیا آورده. "مسعود" هم میگه تا حالا که چند سال بود زهرا بلد نبود بچه بیاره همه دعا می کردند حالا که یاد گرفته می خواد هر سال یکی بیاره : )))

وقتی که دخترعموهام اینو تعریف کردن خیلی خندیدیم.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۳ دی ۹۳ ، ۰۲:۱۸
  • ۰ نظر

شهادت محمود، پسر عموم


وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ یُقْتَلُ فِی سَبیلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْیَاء وَلَکِن لاَّ تَشْعُرُونَ ﴿۱۵۴﴾

و کسانى را که در راه خدا کشته مى ‏شوند مرده نخوانید بلکه زنده‏ اند ولى شما نمى ‏دانید (سوره بقره)




وقتی که پسرعموم رفت جبهه 14 سالش بود... "محمود" هنوز درست و حسابی به سن تکلیف نرسیده بود اما نماز می خوند و روزه می گرفت ...

خیلی بچه شیطونی بود بیش از حد.... ولی همین محمود وقتی که رفت جبهه کلاً عوض شده بود یه محمود دیگه بود آروم و متین دیگه انگار با همه شیطنت ها خداحافظی کرده بود اون یه مرد شده بود وقتی میخواست بره اول دبیرستان تو اتوبوس دیدمش که کتاب های درسی خریده بود جلو اومد گفت دختر عمو سلام ما هم سلام و علیک کردیم و رفت....

محمود هیچ وقت اون درسها رو نخوند اون کتابها همینطور باقی موندند محمود به جبهه رفت ولی دیگه برنگشت که به مدرسه بره....

 محمود و مریم دوقلو بودند...  قل دیگه اون خواهرش مریم بود که این دو تا اصلاً شبیه هم نبودند مریم بور و سفید ولی محمود موهای مشکلی صورتی گندمی داشت.

محمود تو عملیات والفجر سال 62 مفقودالاثر شد و دیگه خبری از اون نبود تا اینکه سال 73 من یه روز رفتم خونه مریم خواهرش، مریم گفت محمود رو خواب دیدم به من گفت که از جبهه میام خونه می بینمتون.

گفتم حتماً این روزها خبری ازش می آید که چند روز بعد اعلام کردند که یه سری شهید می آورند

 ماه محرم بود که گفتند از نماز جمعه تشییع می شه بعد به خانواده ها اعلام می شه ...

بعد از اون خبر دادند که برای شناسایی محمود به بنیاد شهید برند، جنازه محمود هم بین اون شهدا بود...

 بعد از شناسایی محمود رو آوردن توی محل ... همه جمع شدند مراسم باشکوهی بود اونا تو کانال شهید شده بودند...

همینطور آروم و بی صدا به درجه شهادت رسیده بودند. همه اهل محل این شهید عزیز و تشییع کردند حالا این شهید برای خانواده مایه افتخاره .



  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۱ دی ۹۳ ، ۲۰:۰۶
  • ۲ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی