درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

یوم الله



وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَى بِآیَاتِنَا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَکَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَذَکِّرْهُمْ بِأَیَّامِ اللّهِ إِنَّ فِی ذَلِکَ لآیَاتٍ لِّکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ ﴿۵﴾ابراهیم


به او فرمودیم] که قوم خود را از تاریکیها به سوى روشنایى بیرون آور و روزهاى خدا را به آنان یادآورى کن که قطعا در این [یادآورى] براى هر شکیباى سپاسگزارى عبرتهاست


یکی از روزای سرد زمستون ، اما هوا عین بهاره، جوری که اصلا دلت نمیخواد با هیچ کاپشن و کلاهی خودت رو بپوشونی 

یه افتاب ملیحی توی خیابون گسترده شده   از شب قبل تصمیم گرفتم که امروز از خونه برم بیرون و تو این روز خدا در کنار بقیه  مردم شاد باشم، این هوای قشنگ بهاری هم انگیزه ام رو دوبرابر کرد، دوست داشتم زود تر به جمعیت برسم

واسه همین سوار اتوبوس شدم، همه جور آدمی با هزار جور سلیقه و متفاوت از هم رو میشد اونجا دید

از نوزاد تا پیر مرد و پیر زن ،

تا نزدیکی های میدون ازادی همراه جمعیت شدم و هرچقدر به میدون نزدیک تر میشدم جمعیت فشرده تر میشد

نزدیکای ساعت دو بود که اروم اروم برگشتم خونه، خیلی حس خوبی داشتم که در کنار مردم برای پیروزی انقلابمون و نابودی دشمنان کشورمون راهپیمایی کردم، شکرًا لله

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۱۵:۳۷
  • ۰ نظر

تکبیر

تکبیر


اتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنَ الْکِتَابِ وَأَقِمِ الصَّلَاةَ إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاء وَالْمُنکَرِ وَلَذِکْرُ اللَّهِ أَکْبَرُ وَاللَّهُ یَعْلَمُ مَا تَصْنَعُونَ نمازعنکبوت



آنچه از کتاب به سوى تو وحى شده است بخوان و نماز را برپا دار که نماز از کار زشت و ناپسند باز مى‏دارد و قطعا یاد خدا بالاتر است و خدا مى‏داند چه مى‏کنید


ساعت ٩ شب ٢١ بهمن

مثل هر سال، قبل از اخبار ساعت ٩ ، صدای الله اکبر های مردم سی ساله که از تلویزیون پخش میشه

این الله اکبر خیلی حرف واسه گفتن داره

این الله اکبر ازون الله اکبرهای معمولی نیست که ما روزی چند بار میگیم

این الله اکبر جنسش فرق داره 

رنگش فرق میکنه 

این الله اکبر از خون گلوی شهدای این انقلاب بلند شده

این الله اکبر واقعا یاداور بزرگی خداست 


سال های اول انقلاب رو یادم میاد که همه ی محل میرفتیم رو پشت بوم ها و واسه بلند تر فریاد زدن با هم مسابقه میذاشتیم و تا یه ساعت بدون وقفه الله اکبر میگفتیم و میخندیدیم

اون خنده ها همه از ته دل بود عین الله اکبر گفتن هامون

خدایا امشب که مثل سی و اندی سال پیش باز هم صدای الله اکبر رو از پشت بوم های همسایه ها شنیدم تورو شکر کردم بخاطر نعمت بزرگ انقلاب إسلامی مون

بخاطر بانگ الله اکبری که ازادانه سر میدیم


ای خدا

این امنیت و ازادی رو زیر سایه ی تو میخواهیم 

چون تو خدای اکبری

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۲ بهمن ۹۴ ، ۱۵:۴۷
  • ۰ نظر

یک آیه چند برداشت



وَلَمَّا جَاء مُوسَى لِمِیقَاتِنَا وَکَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِی أَنظُرْ إِلَیْکَ قَالَ لَن تَرَانِی وَلَکِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِی فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا وَخَرَّ موسَى صَعِقًا فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَأَنَاْ أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ﴿۱۴۳


و چون موسى به میعاد ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت عرض کرد پروردگارا خود را به من بنماى تا بر تو بنگرم فرمود هرگز مرا نخواهى دید لیکن به کوه بنگر پس اگر بر جاى خود قرار گرفت به زودى مرا خواهى دید پس چون پروردگارش به کوه جلوه نمود آن را ریز ریز ساخت و موسى بیهوش بر زمین افتاد و چون به خود آمد گفت تو منزهى به درگاهت توبه کردم و من نخستین مؤمنانم (سوره اعراف)


داشتم توی معانی و تفاسیر این آیه نظر می کردم که رسیدم به چند بیت شعر از چند شاعر بنام، برام خیلی جالب بود که هر کدوم از این شاعرا برداشتی منحصر به خودشون از تقاضای موسی برای رویت خدا و جواب خداوند که لن ترانی است ، داشتند مثلا سعدی میگه :

چو رسی به طور سینا ارنی مگو و بگذر
که نیرزد این تمنا به جواب لن ترانی

در جواب این شاعر، حافظ این بیت رو گفته:

چو رسی به طور سینا ارنی بگو و مگذر
تو صدای دوست بشنو نه جواب لن ترانی

 

بعد مولانا اومده این طوری جواب داده:

"ارنی" کسی بگوید که تو را ندیده باشد

تو که با منی همیشه چه ترا چه لن ترانی

تازه علامه طباطبایی هم یه بیت شعر سروده :

سحر آمدم به کویت که ببینمت نهانی

" ارنی " نگفته گفتی دو هزار " لن ترانی"

 

اما من خودم از بین این ها بیشتر بیت حافظ رو دوست دارم که میگه:

چو رسی به طور سینا ارنی بگو و مگذر،،، تو صدای دوست بشنو نه جواب لن ترانی

چقد خوبه که تو بهشت هیچ نعمتی بالاتر از درک حضور خداوند نیست. اللهم الرزقنا...

 

 

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۳ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۰۱
  • ۳ نظر

دلتنگ پسر

قَالُواْ تَالله تَفْتَأُ تَذْکُرُ یُوسُفَ حَتَّى تَکُونَ حَرَضًا أَوْ تَکُونَ مِنَ الْهَالِکِینَ ﴿۸۵

[پسران او] گفتند به خدا سوگند که پیوسته یوسف را یاد مى‏کنى تا بیمار شوى یا هلاک گردى (سوره یوسف)



روزای آخر بهمن ماه 93 بود، دختر عموم زنگ زد و گفت پسر عمه عزت فوت کرده!!! انگار یه سطل آب یخ رو سرم خالی کردند، وای خدای من محمد که خیلی جوون بود؟ هنوز ازدواج هم نکرده بود آخه چرا؟ گفت در اثر آنفولانزا بعد از یکی دو هفته که بیمارستان بود تو خونه تموم کرده! دیگه بقیه حرفاش رو نمی شنیدم ، تو ذهنم داشتم به عمه عزت فکر می کردم که دو تا پسر دیگه اش هم جوون مرگ شدند! انگار این دنیا روی خوش اش رو هیچ وقت نمی خواد بهش نشون بده! محمد آخرین بچه عمه بود و مونس عمه عزت و شوهرش! حالا عمه با شوهر مریض اش و غم از دست دادن پسر جوونش چه کنه؟؟؟

رفتیم مراسم ختم محمد، دو روز بود که خاکش کرده بودند عمه می گفت که شوهرش با این که خیلی مریض و از کار افتاده شده اما از وقتی متوجه شده داره گریه می کنه و اصلا آروم و قرار نداره! مراسم ختم محمد تموم شد، یهو دیدم همه سرآسیمه شدند، رفتم ببینم چی شده چه خبر شده، که شنیدم شوهر عمه هم فوت کرده !!! باورم نمی شد انقدر داغ جوون دیدن سخت باشه که پدر طاقت نیاره و دو روز بعد از دنیا بره ، این اتفاق منو برد به سوره یوسف و داغ ندیدن پسر بر قلب پدر...

خدا همه جوون ها رو برای پدر مادرشون حفظ کنه انشاءالله و پسر عمه و شوهر عمه رو غریق رحمت اش قرار بده.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۱ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۳۵
  • ۰ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی