درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

به مناسبت سالروز ازدواج حضرت علی علیه السلام و خانم فاطمه زهرا سلام الله علیها






دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

می رسد قصه به آنجا که علی دل تنگ است

می فروشد زرهی را که رفیق جنگ است

چه نیازی دگر این مرد به جوشن دارد

وان یکاد از نفس فاطمه برتن دارد

کوچه آذین شده در همهمه آرام آرام

تا قدم رنجه کند فاطمه آرام آرام

فاطمه فاطمه با رایحهء گل آمد

ناگهان شعر حماسی به تغزل آمد



حمیدرضا برقعی



"""سالروز ازدواج دو دریای نور مبارک باد"""

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۴ شهریور ۹۴ ، ۱۱:۱۹
  • ۴ نظر

کسب موفقیت برای وبلاگ درخشنده


إِنَّا کَذَلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ ﴿۸۰﴾

ما این گونه نیکوکاران را پاداش مى ‏دهیم (صافات)




وقتی که قرآن میخوندم به معانی و داستان های قرآن که توجه میکردم بعضی از آیات منو یاد خاطرات خودم می انداخت این فکر باعث شد که خاطراتمو با قرآن بنویسم البته این تشویق قبلا از طرف شاگردانم بود که موقع ترجمه و تفسیر آیات براشون بعضی از خاطراتمو تعریف میکردم و این شد که وبلاگ درخشنده رو راه اندازی کردم.

حالا به لطف خدا این وبلاگ در جشنواره بین المللی آیات مورد توجه داوران محترم قرار گرفته و مقام دوم این جشنواره رو به وبلاگ درخشنده اهدا کردند.

چهارشنبه 18شهریور ساعت شش عصر در مجتمع سینمایی 22بهمن تبریز مراسم اختتامیه ای برگزار شد. در این مراسم زیبا از برگزیدگان تجلیل شد.

در طبقه زیرین مجتمع نگارخانه ای با تصاویر همه وبلاگ های برگزیده برپا بود که زیبا و دیدنی بود.

من هم با تصویر وبلاگ خودم آنجا عکس انداختم.

 

خیلی خوشحالم که  این وبلاگ مورد توجه خیلی جوانان قرار گرفته و من دلم میخواد با این وبلاگ تصویر خوبی از استفاده از فضای مجازی منتشر کنم.



لینک خبر



  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۰ شهریور ۹۴ ، ۱۹:۲۱
  • ۵ نظر

مسابقه



قَالُواْ یَا أَبَانَا إِنَّا ذَهَبْنَا نَسْتَبِقُ وَتَرَکْنَا یُوسُفَ عِندَ مَتَاعِنَا فَأَکَلَهُ الذِّئْبُ وَمَا أَنتَ بِمُؤْمِنٍ لِّنَا وَلَوْ کُنَّا صَادِقِینَ ﴿۱۷﴾


گفتند اى پدر ما رفتیم مسابقه دهیم و یوسف را پیش کالاى خود نهادیم آنگاه گرگ او را خورد ولى تو ما را هر چند راستگو باشیم باور نمى‏ دارى (سوره یوسف)




از مسابقه خیلی خوشم میاد! قرار بود که بریم مسابقات کشوری قرآن دانشجویی و اساتید دانشگاه آزاد که تو شهر بروجرد برگزار میشد. از دانشگاه با دو تا دیگه از اساتید همراه شدیم.

شرکت کننده رشته حفظ بودم روزی که رسیدیم دانشجویان مسابقاتشون تموم شده بود و نوبت مسابقات ما شده بود. رقابت خیلی خوبی بود ولی خب اضطراب هم کنارش هست که یه ذره آدم رو اذیت میکنه. بالاخره امتحان دادم و همون شب فهمیدم که خوشبختانه رتبه سوم رو کسب کردم بین اساتید دانشگاه آزاد. مراسم اختتامیه هم تمام شد و الحمدلله دست پر برگشتیم ...

 

وقتی اسم مسابقه میاد یاد داستان حضرت یوسف میفتم تو سوره یوسف که برادرانش به حضرت یعقوب گفتند که ما رفتیم مسابقه بدیم و یوسف که مراقب وسایل ما بود گرگ او را خورد

واقعا عجیبه گرگ چه بی سر و صدا یوسف رو خورد و لباس هم از تنش سالم دراورد و گذاشت کنارش و از اونجا با یوسف رفت !!!!!!!

 این آیه هم خنده داره هم گریه دار ... شما نظرتون چیه ؟

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۶ شهریور ۹۴ ، ۱۳:۰۴
  • ۳ نظر

اولین مسافرت مشهد - تکرار پست به مناسبت میالاد شمس الشموس


اولین سفر مشهد

برای بزرگنمایی کلیک کنید.




بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ


یَا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُّزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَیْنَآ


اى عزیز به ما و خانواده ما آسیب رسیده است و سرمایه‏ اى ناچیز آورده ‏ایم بنابراین پیمانه ما را تمام بده و بر ما تصدق کن

 یوسف /88



*میلاد شمس الشموس علی بن موسی الرضا علیه السلام مبارک*




امروز یه آقایی رو دیدیم که حدود 65 اینا سن داشت با وضعیت مالی نسبتا عالی و اعتقادات مذهبی، اما حتی یکبار هم مشهد نرفته بود!


برامون خیلی تعجب داشت که اصلا مگه میشه ایران زندگی کنی و مشهد نرفته باشی ، تو خونه داشتیم راجع به این میگفتیم خداروشکر انقدری پابوس آقا امام رضا (ع) رفتیم که قابل شمردن نیست و فرزانه (دختر کوچیکم) گفت یه بار دیگه تعریف کن اولین باری که مشهد رفتی رو ...


چن وقتی از مرگ مرتضی گذشته بود (سال 50 یا 51حدودا) ، یه روز آقام با یه چمدون بزرگ اومد خونه و خیلی خوشحال بود گفت قراره بریم مشهد زیارت امام رضا (ع)... ما که خیلی خوشحال شده بودیم و دوس داشتیم حال و هوامون عوض بشه خیلی زود وسایلمونو جمع کردیم و حاضر شدیم ، فکر کنم فرداش یا پس فرداش بود که رفتیم! اون سال هنوز ماشین نخریده بودیم و باید با اتوبوس میرفتیم، من پنج سالم بود و خیلی چیزای زیادی از مسافرتمون یادم نمیاد ولی اینو خوب یادمه که وقتی برگشتیم کوچه رو برامون چراغونی کرده بودن و اسفند دود کرده بودن و حتی گوسفند هم جلوی پامون کشتن! اون سال ها رفت و آمد خیلی سخت بود و مشهد رفتن یه چیز تو مایه های کربلا و مکه الان ها محسوب میشد ...

 


یا امام رضا(ع) ای عزیز ... بازم مارو دعوت کن ...


امام رضا

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۴ شهریور ۹۴ ، ۱۳:۰۵
  • ۲ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی