درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

مگه میشه💕 مگه داریم

أَوَلاَ یَرَوْنَ أَنَّهُمْ یُفْتَنُونَ فِی کُلِّ عَامٍ مَّرَّةً أَوْ مَرَّتَیْنِ ثُمَّ لاَ یَتُوبُونَ وَلاَ هُمْ یَذَّکَّرُونَ"

126 توبه


"آیا (منافقان) نمی‌بینند که آنها در هر سالی یک بار یا دو بار البته امتحان می‌شوند؟ باز هم پشیمان نشده و (خدا را) یاد نمی‌کنند."


🌰🌕🌰🌕🌰🌕🌰


نیازی نیست

انسانها را امتحان کنید 


کمی صبر کنید 

خودشان

امتحانشان را پس می دهند



🌰❤️🌰❤️🌰



⭐فرستادی ام که امتحان بدهم.......


بدون اینکه بدانم ،

بدون اینکه بخوانم ،

بدون اینکه بخواهم......


سر جلسه ی امتحانم نشاندی .

امتحانی سخت و دشوار !

امتحانی که یک بار بیشتر گرفته نمی شود.

شهریوری در کار نیست......


مدت امتحان را بالای برگه قید نکرده ای

نمی دانم تا چه زمانی، سر جلسه ی امتحانت بنشینم؟!

نمی دانم چقدر وقت دارم.

با خیال راحت بنویسم یا عجله کنم ؟!


نمی دانم کی بلندم می کنی و برگه را نوشته ننوشته از من خواهی گرفت؟!


نمی دانم ،

بیرون از این صحنه ی آزمونت،

چه چیزی انتظارم را می کشد؟

نمی دانم رد شدن در امتحانت، چه تنبیهی را به دنبال دارد؟

و قبولی چه پاداشی؟!


از بهشت و دوزخت، در حد دو واژه ی متضاد چیزی نمی دانم.


همچون طفلی ام که مجبورش کرده باشی ساعتها،

ساکت و آرام بنشیند و نقاشی بکشد؛

درحالیکه دلش بازی می خواهد !

و وقتی تازه به مداد رنگی هایش علاقه مند می شود و با ذوق و شوق مشغول نقاشی کشیدن است،

مداد رنگی هایش را از او بگیری و بلندش کنی...!


خدایا !چشم سکوت میکنم حکمتش را به تو واگذار میکنم .

ولی خدایا اگردیدی بنده ات رفوزه شد نوشته اش را نخوانده امضاکن..

 وآنرا ان ده که آن به........ .


🌰❤️🌰❤️🌰❤️🌰


سال 86 طرح یک ساله حفظ درس میدادم , که واقعا هم برای بچه ها هم برای من کار دشواری بود خدایی بچه ها خیلی تلاش میکردن یعنی تمام توانشونو میذاشتند حتی بعضی از بچه ها که  موهاشون بلند بود میگفتند خانم ما وقت نمیکنیم هر روز موهامونو شونه کنیم.

سر کلاس همه مدل پرسش داشتن و تقریبا با موضوع آیات آشنا بودند .


خلاصه اواخر حفظ بچه ها بود که یکی از بچه ها ازدواج کرد مراسم عروسیش بعد از دوره بود که همه کلاس رو هم دعوت کرد .

مادر داماد استاد حوزه و از اینکه عروسش حافظ کل بود خیلی خرسند بود .

خلاصه شب عروسی رسید من با سعیده و فرزانه رفتیم و بچه های کلاس هم همه اومدن .

عروسی در حد المپیک اسلامی بود وخیلی سخت میشد فهمید عروسیه مگر از لباس عروس 😜😁


من با شاگردا یه جا با هم نشسته بودیم .

همینطور که مشغول خوردن بودیم یه دفعه دیدم مادر داماد که همون مادر شوهر نام داره 😊 بلند گو رو دست گرفته و رفته بالای سن که جای عروس و داماد هست و میخواد سخنرانی کنه .,


 داخل پرانتز ایشون از اساتید حوزه بود و خب همکار هاش هم دعوت بودن پرانتز بسته .


خانم ها توجه کنید یه دقیقه ساکت 😳😳😳


خدایا چی میخواد بگه مگه اینجا کلاسه هی میگه ساکت 😐😐😶😶

همه ساکت شدن فقط من دیدم عروس داره ماهارو نگاه میکنه و با نگاهش داشت انگار  ....


خانم ها عروس گلم حافظ کل قرآنه و تازه حفظش تموم شده هر کس میخواد میتونه از کل قرآن سوال کنه 😬😬😬😬

وای خدای من 😳😳😳

این دیگه کیه 😫😩

حالا تو عروسیت برنامه نداری عروس بیچاره رو چرا بهش اضطراب میدی 😮

یعنی من با شاگردا همینطوری خشکمون زده بود ☠


 بیچاره عروس خودش کم شب عروسی استرس داشت تازه خانم برده بودش بالا تا ازش سوال کنند 🤐🤐🤐


آخه کسی که تازه حفظش تموم شده و تو همچین شبی پیش مردم عادی اگرهم بلد باشه یادش میره من که داشتم دیوانه میشدم از دست این مادر شوهر 

خوشبختانه کسی قرآن همراهش نبود که بتونه سوال کنه 🙏

حتما یادش رفته بود تو کارت عروسی بنویسه قرآن همراه خود بیاورید 📖


ولی باز مادر شوهره دست بردار نبود بلندگو رو گرفت دستش بعد گفت حالا که کسی از عروس گلم نپرسید خودم ازش سوال میکنم 🙀🙀


راستی یادم رفت بگم که عروسی شب میلاد حضرت ابو الفضل بود .


خب عروس گلم بگو اسم قمر بنی هاشم کجا اومده تو قرآن ؟؟؟؟؟؟؟؟...


وای ماهارو میگی همگی خشک شدیم مثل تاکسی درمی 💀💀💀


من که یک سال با بچه ها با موضوع کار کرده بودم به همچین موردی برخورد نکرده بودم 😪😪


همه نگاه ها به من , منم به اونا با تعجب که واقعا به خدا نمیدونم 😷😷😷

یه دفعه دیدم عروس شروع کرد به تلاوت سوره یس ایه 39


  وَ اَلْقَمَرَ قَدَّرْنٰاهُ مَنٰازِلَ حَتّٰى عٰادَ کَالْعُرْجُونِ اَلْقَدِیمِ (٣٩) یس


بعد مادر شوهر بلند گو رو گرفت و کلی از مردم خواست تا عروس گلشو  و تشویق کنن 👏👏👏


با اتمام تئاتر مادر شوهر انگار نفسی که تو سینه هامون حبس کرده بودیم با خیال راحت کشیدیم 😮😮😮


واقعا نمیدونم مردم از جون حفاظ چی میخوان که دائم باید انلاین باشن و جواب هر سوالی رو بدند .

آیا اگه عروس مهندس عمران بود مادر شوهر ازش میخواست اونجا نقشه ساختمون بکشه ؟

اون شب گذشت ولی با اضطراب و کمی هم خنده 🙃?


?🙃

بعدا از عروس پرسیدم آخه دختر این آیه چه ربطی به قمر بنی هاشم داشت ؟

از کجا اوردی ؟؟؟

گفت نمیدونم فقط خوندم که راحت بشم .😌😌


خدایا 

خواهش میکنم  امتحان هارو خودت بگیر  ما نوکرتیم 😑😑

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۳ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۲۷
  • ۱۱ نظر

حاجت


أَ 


الم یان لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اَللّٰهِ وَ مٰا نَزَلَ مِنَ اَلْحَقِّ وَ لاٰ یَکُونُوا 

کَالَّذِینَ أُوتُوا اَلْکِتٰابَ مِنْ قَبْلُ فَطٰالَ عَلَیْهِمُ اَلْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فٰاسِقُونَ (١٦) حدید


"آیا نوبت آن نرسید که گرویدگان (ظاهری از باطن به خدا بگروند و) دلهاشان به یاد خدا خاشع گردد و به آنچه از حق نازل شد بذل توجه کنند و مانند کسانی که پیش از این برایشان کتاب آسمانی آمد (یعنی یهود و نصاری) نباشند که دوره طولانی (زمان فترت) بر آنها گذشت و دلهاشان زنگ قساوت گرفت و بسیاری فاسق و نابکار شدند؟"


💜💚💜💚💜💚


هیچوقت فراموش نکن


اگر حس روییدن در تو باشد


حتی درکویر هم رشد خواهی کرد..


💚💜💚💜💚💜💚


داشتم به یکی از  شان نزول های  این آیه فکر میکردم که چطور میشه یه تلنگر اینطوری آدم رو تغییر بده چقدر خود شخص میتونه موثر باشه یا اینکه کسی براش دعا کرده یا میتونه اینطور باشه که برگشته به اصلش و یا ... یهدی من یشاء.

میتونه برعکسش هم اتفاق ببفته یعنی با یه اتفاق مسیر زندگی یه نفر عوض بشه و همه داشته هاشو از دست بده .

یکی از دعا های من هر روز برا خودم و بچه ها اینه که خدایا همیشه برای بهتر شدن یه چیزی سر راهمون بذار یه دوست یه کتاب یه استاد یه .....



پرسیدن بدترین چیزی که در دنیا هست چیه ؟

یکی گفت مریضی یکی گفت فقر و نداری 

پیری که در مجلس بود گفت من به شما میگم که بدترین در دنیا نه مریضی نه فقر است بلکه فرزند بد است که فقر و مریضی در مقابلش چیز مهمی نیست.


🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃


امروز شهر خیلی خلوته انگار هیچ کس نیست نه سری نه صدایی انگار تو تهران به شلوغی عادت کردیم .

عصر روز 13 دلم هوای زیارت کرد هوای قشنگی بود مخصوصا که بارون هم نم نم میومد .

با فرزانه راهی شدیم برای زیارت امام زاده صالح.


این امام زاده چون شمال تهرانه یه خورده تیپ

آدم هایی که میان برای زیارت متفاوت تره .

وارد حرم شدم بعد از زیارت رفتم نشستم روبروی ضریح و نگاه میکردم آخه خودم هم خیلی با آقا حرف داشتم .

خوبی امام زاده ها اینه که احساس میکنی کنار یه دوست نشستی که همه جوره از محبتش خیالت راحته .

خانمی اومد کنارم نشست خب از نظر ظاهر میشد گفت که به قولی بچه بالا شهریه .

نمازشو خوند و شروع کرد به دعا کردن بعد به من گفت شما یه دعا بلد نیستی که من بخونم و حاجت بگیرم ؟

من هر دعایی که به فکرم میرسید گفتم , ولی گفت همه اینارو خوندم اما جواب نگرفتم .

و شروع کرد به گریه کردن 😪😪

حالا حاجتت چی هست ؟

گفت پسرم دائم الخمره !!!

یعنی چی؟

بنده خدا خانومه گریه میکرد و تعریف میکرد .

گفت دو تا پسر دارم دو قلو هستند متولد 72 .

به چی اعتیاد داره ؟

الکل سفید ؟

داشتم شاخ در میوردم آخه الکل خالی مگه خوردنش لذت داره ؟ گفت اره الکل خالص که باهاش آمپول میزنن از داروخانه میگیره و میخوره 😞😞

حالا چی شد که این بچه به این روز افتاد ؟

گفت پسرم درسش خیلی خوب بود رشته ریاضی بهترین مدرسه سال اول که کنکور شرکت کرد رتبش برا رشته ای که میخواست خوب نبود یه سال صبر کرد سال بعد که شرکت کرد معماری قبول شد ولی سنجش گفته بود اول دفترچه خدمت و سربازی, که پسرم چون نمیخواست بره سربازی قید دانشگاه رو هم زد .

روزاشو بی هدف با رفیق هاش میگزروند که یه دفعه فهمیدیم که معتاد به الکل شده هر کاری کردیم نتونستیم ترکش بدبم هر روز بدتر میشه تمام دندون هاش ریخته کبدشو از دست داده و معدش کلا خرابه در روز یه وعده غذا میخوره اونم نمیتونه هضم کنه .شب ها تا صبح بیداره روز هم تا مرز جنون عصبانیه و هیچ لذتی تو زندگی نداره , نگاهش که میکنم میگم أخه بچه تو چرا با اون همه استعداد اینطوری شدی الان باید سر کلاس دانشگاه باشی , اشک های مادر همینطور میریخت .

واقعا چیزی رو که اسلام حرام کرده حالا میشه به رازش پی برد .

بنده خدا گریه میکرد و میگفت کاش زودتر بمیره راستی یه  مادر چقدر باید زجر بکشه که این جمله رو بگه 😪

من دوست داشتم آرومش کنم ولی خودم هم گریه ام گرفته بود .

گفتم بازم دعا کن خسته نشو .

گفت خسته نشدم که امروز که همه رفتن تفریح من اومدم اینجا .

البته بهش گفتم محبت کن  به پسرت ,دکتر ببرش . 

گفت اصلا این الکل کاری با این جوون کرده که اصلا حاضره تمام هستیشو بده ولی این زهر مار کنارش باشه . 

اصلا یادم رفت که من برای چی روز 13 اومدم اینجا ؟

وقتی غصه اون خانوم رو دیدم انگار غصه خودم از یادم رفت .

چطور میشه یه دفعه مسیر زندگی آدم عوض میشه ؟

اگه دانشگاه رفته بود , به اینجا میرسید ؟

بعضی ها تحملشون کمه با یه ناگامی به هر چیزی متوسل میشن حالا یه جوون 72 ای مثل یه پیر مرد شده و تمامی اعضای بدنش داره نابود میشه .

ولی ممطمئن بودم که دست خالی از حرم نمیره و انشاالله پسرش نجات پیدا میکنه .

خدایا تو انتخاب ها کنارمون باش تو کم اوردن ها کمکمون کن و هیچوقت دستمونو رها نکن الهی آمین .


شک نکن !!


درست در لحظه ی آخر ،


در اوج توکل و در نهایت تاریکی...

در اعماق گریه ها و نا امیدی ها...

در اخر تنهایی و بی کسی...


نوری نمایان می شود...

معجزه ای رخ می دهد...


خدا از راه میــرسد...!

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۱۵
  • ۱۷ نظر

جایزه




هَلْ جَزَاءُ الْإِحْسَانِ إِلَّا الْإِحْسَانُ﴿۶۰﴾ الرحمن


آیا جزای نیکی جز نیکی خواهد بود


🎉🎀🎉🎀🎉🎀



جلسات روضه زنانه تو خونه ها هنوز به سبک قدیم اجرا میشه .

روضه هایی که خانم ها نذر میکنن هر ماه یا سال تو خونشون برگزار بشه .

معمولا با پذیرایی یه استکان چای شروع میشه و خانم ها در این مجالس قرآن میخونند و دعای های معروف و خانم جلسه ای هم که با سوادترین آدم مجلس یا محله است که خانم ها قبولش دارند غلط های خوندن خانم هارو میگیره و اکثر خانمها بالای 50 سن دارند .

خانم جلسه ای اغلب  از اهالی خود محل بود که همه میشناختنش و خیلی ساده مثل بقیه در مجلس شرکت میکرد و جایگاهش بالای مجلس بود غلط های قرآنی رو میگرفت چند تا مسئله میگفت ( حالا درست و غلطش بماند ) یه روضه یا مداحی( صدا خیلی مهم نبود چون تا شروع نکرده خانم ها خودشون گریه میکردند )  بعد هم با کمی غذای سفره و مقداری پول بدرقه و دعوت میشد برای مجلس بعد که همونجا به خانم ها اعلام میشد .

🌸🍇🌸🍇🌸🍇🌸


من زیاد اهل رفتن به مجالس روضه خونگی نیستم یعنی زیاد وقت ندارم بعد اینکه زیادی کنجکاو هستم و ممکنه با خانم جلسه ای دچار بحث و ... بشم چون شنیدن مطالب بدون سند برام سخته , ولی به هر حال مجلسه روضه رو خیلی دوست دارم مخصوصا بعضی وقتا اصلا هوس میکنم برم بشینم فقط گوش کنم انگار این گریه ها باعث ریکاوری روح آدم میشه و قتی از مجلس میای بیرون برا من که اینطوریه دلم میخواد زندگی رو دوباره قشنگ تر از قبل شروع کنم 


.❤️💜❤️💜



محرم سال گذشته میخواستم برم خونه سعیده ,نزدیک خونه که رسیدم دیدم همسایه روبرو روضه داره یه دفعه دلم هوایی شد گفتم خب تا مغرب میرم روضه بعدش میرم خونه سعیده .


مجلس خوبی بود خانم های همسایه بودند که همه همدیگرو میشناختند انگار من غریبه بودم که با پرسش از من توضیح دادم که اینجا مهمانی اومدم .

بعد از پذرایی با چای و خرما خانم جلسه که زن جا افتاده ای بود شروع کرد به سخنرانی در باره سوره یاسین و خواص اون خیلی توضیح داد بعد گفت من هر جا برم سخنرانی هر کس یه سوره هم حفظ باشه بهش جایزه میدم و هی میگفت خانم ها بییاید شروع کنید سوره یاسین رو حفظ کنید و .....,

خب گفتم تو این جلسه خانم ها همه مثل من سنی ازشون گذشته بود و کلمه حفظ براشون یه خورده سنگین بود بعد خانم جلسه ای گفت هر کس تا سال دیگه تو همین مجلس سوره یاسین رو حفظ کرده باشه من یه جایزه خوب بهش میدم .

من که دیدم فرصت خوبیه گفتم واقعا اگه حفظ کنیم جایزه داره گفت بله حالا شما برو حفظ کن بعدش بگم باید قشنگ حفظ کنید غلط نداشته باشید .

بعد گفت حالا به خاطر همین که در باره سوره یاسین حرف زدیم الان قران بیارید سوره یاسین رو با هم بخونیم .

گفتم ببخشید حاج خانم من میتونم تمام سوره رو از حفظ الان بخونم  .

یه نگاه به من کرد البته عاقل اندر سفیه 🤔 

بعد گفت خانم عزیز گفتم برو حفظ کن سال دیگه ان شاالله 😎


ببخشید من حفظم بخونم 😶


ببین خانم حفظ سخته حالا خودتو به زحمت ننداز از رو بخون مهم نیست تا سال دیگه خوب یاد بگیر .


آقا اصلا تو کتش نمیرفت 😬😬😬

.

گفتم حاج خانم اگر از حفظ بخونم بدون غلط جایزه سال بعد رو که قول دادی الان میدی ؟؟؟.😜😜😜


خانمه یه نگاه به من کرد پیش خودش نمیدونم چه فکری کرد گفت باشه من همیشه گفتم جایزه تو کیفم هست هر کس حفظ باشه جایزه میدم ولی بازم به شما میگم بزار سال بعد که خوب حفظشی 😳

بهونه دوم : حاج خانم گفت ببین من باید دوتا عینک داشته باشم که غلط های ترو بگیرم میخوای از رو بخون چون غیر از عینک باید یه ذره بین هم داشته باشم 

گفتم احتیاج به هیچکدوم نمیشه 😉


من شروع کردم بعد گفتم همتون نگاه کنید هر جا من اگر غلط خوندم بگید .


خدارو شکر همه سوره رو خوندم بدون غلط .

حالا بعد از تشویق های زیاد و کمی هم  البته تعجب 😬


گفتم حاج خانم الوعده وفا 🙈🙈🙈


گفت باشه من جایزه شما رو میدم ولی باید قول بدی تا سال بعد یه سوره دیگه مثل همین حفظ کنی 🌺


گفتم حاج خانم سال بعد نمیخواد الان همه قران رو حفظم هر سوره ای میخوای بپرس 😂😂😂


چی ؟؟؟.

همه قرآن ؟

اره بپرس کدوم سوره رو بخونم ؟😋


در کمال تعجب و هم چنین خوشحالی کلی من رو با صلوات تشویق کردند 👋👋👋

ولی باز من برگشتم سر مطلب اصلی , گفتم حاج خانم جایزه یادت نره🌹

 دیدم دست کرد تو کیف مبارک 👜 وجایزه رو بهم داد 😍


منم مثل بچه ها از اینکه جایزه گرفته بودم  خوشحال شدم البته بیشتر این کار برای شیطنت 👿😈👿😈 بود.

خدایا منو به خاطر این شیطنت ببخش🙏


رفتم خونه سعیده و براشون تعریف کردم چه اتفاقی افتاد. 

سعیده و فرزانه کلی خندیدند , البته دعوام هم کردن ,گفتند مامان خجالت نکشیدی این کارارو میکنی  ؟؟  نگفتی که مامان من هستی پیش همسایه ها 🙃 گفتم نه بابا .


میخواستم ببینم واقعا جایزه میده یا نه؟

ولی اینو بگم که حاج خانم مجلس واقعا جا خورد و انتظار نداشت .


💚  خدایا دوستت دارم و میدونم دوستم داری که منو با قرآن دوست کردی 💚


  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۱۷
  • ۸ نظر

سیب سرخ و دست چلاق

وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَ‌بُّکمْ لَئِن شَکرْ‌تُمْ لَأَزِیدَنَّکمْ وَلَئِن کفَرْ‌تُمْ إِنَّ عَذَابِی لَشَدِیدٌ 


و آنگاه که پروردگارتان اِعلام کرد که اگر واقعاً سپاسگزاری کنید، [نعمت‌] شما را افزون خواهم کرد، و اگر ناسپاسی نمایید، قطعاً عذاب من سخت خواهد بود.)


سوره ابراهیم، ۷،


🌿🕸🌿🕸🌿🕸🌿🕸🌿🕸




ساده ڪه باشی........!!!

آدمهاخیلی زود دوستت میشوند و تو خیلی دیر میفهمی دشمنت بودند......!


ساده ڪه باشی.......!!!

آدمها با همه ڪمبودهایشان به غرورت حمله میڪنند و باهمه غرورشان مچاله ات میڪنند........!


ساده ڪه باشی......!!!

آدمها تورا همیشه بازی میڪنند و خودشان همیشه بازیگران پشت پرده میمانند......!


ساده ڪه باشی........!!!

آدمها اوقات بیڪاری را باسادگی ات پرمیڪنند و تو در لحظه های اندوه تنها می مانی......!


ساده ڪه باشی......!!


سادگی ات را حماقت میخوانند و ڪسی نمیفهمد تو از فرط''''آدم بودن'''' ساده ای..


💚💜❤️💚💜❤️.


داشتم در باره سادگی آدم ها مطلب میخوندم  بعضی از آدم ها انگار ذاتا ساده هستند طوری ساده که آدم در وهله اول فکر میکنه این آدم ها دارن فیلم بازی میکنن یا ....

در برخورد با آدم های ساده باید خیلی حواسمونو جمع کنیم چون واقعا خیلی شفاف هستن .

چند سال پیش شاید 10 سال, من و حبیب تو یه مراسم بله برون دعوت شدیم .


خانواده داماد بودند و من و حبیب.

خونه عروس جنوب شرق تهران بود تو یه محله شلوغ .

خانواده داماد یه سبد گل و کیک و یه حلقه نشون و یه چادر نماز با خودشون آورده بودند .

خونه عروس دوطبقه بود ما که وارد شدیم به ما تعارف زدند رفتیم طبقه بالا .

سکوت عجیبی تو خونه بود . خونه خیلی ساده بدون هیچ اثاث اضافه یه طبقه فرش شده با چن تا پشتی بدون حتی یه قاب عکس بروی دیوار   . خلوته خلوت.


همگی نشستیم خیلی ساکت بود , آدم یاد نیم ساعت اول کنکور میفتاد.

 حبیب اینجور وقتا برای شکستن سکوت خیلی وارده شروع کرد به سوال از پدر عروس که شما کجا کار میکنید و از این حرفا ....

پدر عروس بازنشسته بود ولی هنوز جای دیگه مشغول به کار بود سوال ها به صورت مختصر و مفید از طرف پدر عروس جواب داده میشد و باز سکوت .😶😶😶


این سکوت خیلی سخت بود انگار هر چی فکر میکردیم سوالی به نظرمون نمییومد جز اب و هوا و ترافیک .

مادر عروس , عروس خانم رو صدا زد و ایشون هم به جمع ما اضافه شد . 

باز خوب بود یه ذره از سکوت کم شد 😜😊

دوه نفر اونور اتاق ما هم که 7 نفر بودیم  با عروس اینور اتاق و هی بهم نگاه میکردیم .

پدر عروس بعد از یه سری چایی که خوردیم میوه هارو آورد .

البته اول خاطره گفتم که من امروز داشتم در باره آدم های خیلی ساده مطالعه میکردم لابلای بعضی نوشته ها اینطور بود که این آدم ها به خاطر ساده بودنشون کمتر انگار اجتماعی هستن یا روابطشون تو اجتماع کمه و این تو رفتارشون و نحوه برخوردشون به خوبی نمایان است .


اره داشتم میگفتم پدر عروس با یه ظرف خیلی بزرگ که انواع میوه هارو گذاشته بود توش اومد به  طرف ما و شروع کرد به تعارف کردن .

حالا اینو داشته باشید که هنوز بشقاب هارو نیاورده بود😎 اولین نفر یه میوه ور داشت گرفت دستش حالا پدره هی تعارف میکنه از همه نوع بردار اونم یه نگاه به ماها که اینارو کجا بذارم 😐😐😐 خلاصه به هر کدوم از ما که رسید با این ظرف سنگین تعارف پشت تعارف که از همشون بردارید یعنی ما همه داشتیم مثل بمب از خنده میترکیدیم ولی جلوی خودمونو گرفته بودیم تا اینکه بعد از تعارف خدارو شکر بشقاب هارو اورد 😂😂😂

وما میوه هایی که تو دستمون و رو پا مون بود گذاشتیم تو بشقاب و سرگرم شدیم به خوردن و ...

حالا باید میرفتیم سر اصل مطلب .

خب رو شد به پدر عروس که اگر نظر خاصی در باره مهر و مراسمات دارند بگن ؟

پدر عروس گفت نه من نظر خاصی ندارم هر چی شما بگین 😳😳😳


 فک کردیم داره تعارف میکنه حاج آقا از خانم و دخترت هم بپرس اگر نظری دارن بگن یه نگاه بهشون انداخت بعد گفت نه اونا هم نظری ندارن 🤔🤔


خلاصه خانواده داماد گفتند این تعداد؟.. سکه خوبه ؟

پدر عروس یه نگاه به همسرش کرد گفت خوبه ☹️

حرف خاصی ندارید در مورد مراسم عروسی؟؟؟؟ .

گفت نه هر جور که بخواید ما راضی هستیم 😫😩

در مورد خرید , خونه و ؟....؟؟؟؟...


هر چی میگفتیم پدره میگفت باشه هر چی شما بگید 😍😍😍

 

, مگه میشه مگه داریم 😯😯


خلاصه شروع کردیم به نوشتن📝

 تمام جزییات رو نوشتیم و همه امضا کردن و خواهر داماد انگشتر دست عروس کرد و یه چادر انداخت سرش و تمام .❤️❤️❤️❤️


تا حالا ندیده بودم باورم نمیشد اینا کی بودن واقعا خواب نبودیم ؟؟؟


از خونه که اومدیم بیرون حالا انگار از اون سکوت خلاص شده بودیم همه با هم با صدای بلند حرف میزدیم و هر کس یه چیزی میگفت .

برادر دامادکه شوخ طبع بود گفت ببینید من فردا دوباره میام  اینجا ولی فک کنم این خونه دیگه  اینجا نباشه ؟!!!


انگار  اینا جن بودند چطور میشه یه خانواده اینقدر ساده نه حرفی نه فامیلی نه اضهار نظری 😝😝😝

هر چی گفتیم , میگفت باشه قبول 👌 هر چی شما بگید 😊


البته این مراسم به نتیجه نرسید و نامزدی بعد از چند ماه به علت یه سری دلایل نا معلوم از طرف داماد بهم خورد 😩😫😩😫

راستی سیب سرخ مال دست چلاقه راسته ؟؟؟

بعضی وقتا خدا نعمتشو برای بعضی از بنده هاش تموم میکنه ولی بنده ناشکر نمیدونه که چکار داره میکنه و به یکباره همه رو از دست میده 😥😥😥

خدایا .......💕❤💕❤💕❤

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۹ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۳۰
  • ۹ نظر

گل , دقیقه 90

قَضی‏ رَبُّکَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِیَّاهُ وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْساناً إِمَّا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ کِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ وَ لا تَنْهَرْهُما وَ قُلْ لَهُما قَوْلاً کَریماً   اسراء 23



پروردگارت مقرر داشت که جز او را نپرستید و به پدر و مادر نیکی کنید. هر گاه تا تو زنده هستی هر دو یا یکی از آن دو سالخورده شوند، آنان را میازار و به درشتی خطاب مکن و با آنان به اکرام سخن بگوی‏ 


پیامبر در سفارشاتش می فرماید:    

                    

ای علی! برای نیکی به والدین، حتی مسیر دو ساله را بپیما.


گلچین صدوق، ج‏2، ص: 118


💜🌟💚🌟❤️🌟


چند روز پیش که مهمان داشتیم  یه جوون متدین از اقوام مهمان ما بود معمولا تو مهمونی نوروز فرصت بیشتری است که کنار هم باشیم و با هم  یه گپی بزنیم .


یه خاطره جالب داشت که ترجیح دادم بنویسم چون برا خودم هم جالب بود .


خاطرش از ماه رمضان بود ...


نزدیک افطار پدرم اومد خونه منم که تازه برگشته بودم و داشتم استراحت میکردم و اصلا هم دلم نمیخواست که تغییر موقعیت بدم یه دفعه بابام گفت محمد پاشو برو 3 تا نون سنگک کنجدی برا افطار بخر ☹️☹️


اولش اومدم بگم نمیتونم برم حال ندارم , دلم نیومد گفتم حالا اگه ماه ربیع یا جمادی یا ..... بود میشد بگی نه , ولی حالا که روزه هستم نمیتونم به بابام بگم نه , پس روزه برا چیه ؟ ایه احسان به پدر چی میشه؟ تو همین فکرا بودم که یهویی تصمیم گرفتم برم نونوایی .


از خونه زدم بیرون ولی حالا برای رفتن به نونوایی باید سوار اتوبوس میشدم .

رسیدم به ایستگاه دست کردم تو جیبم برای بلیط , فقط 50 تومن 😳😳😳😳


یادم رفته بود برای نون پول بیارم 😔


حالا چکار کنم اتوبوس اون موقعه دو بلیطه بود دو تا 10 تومنی .

خلاصه پول اتوبوسو دادم اومدم رسیدم نونوایی . 

 داشتم با خودم فکر میکردم برگردم برم خونه دیدم برگشت همان و بی نون موندن همان چون نزدیک افطار بود , پیش خودم گفتم خب به شاطر میگم بقیه پولو میارم بالاخره یه کاریش میکنه!!!

 دنبال آشنا هم نمیتونستم بگردم برای پول چون محله خودمون نبود , تو همین فکرا بودم که دیدم تو صف وایسادم اونم صف چن تایی چه اعتماد به نفسی ....😉😉😊



 تو صف بودم  ولی دل تو دلم نبود 🙁

 

همش داشتم با خودم حرف میزدم و همه دیالوگ هارو آماده می کردم  ☹️ 

دوباره به سرم زد برگردم  برم خونه دیدم نمیشه  دائم داشتم با خودم حرف میزدم که یه دفعه دیدم داره نوبتم نزدیک میشه ,جلویی من پولشو داد نونشو گرفت حالا نوبت من شد اومدم دیالوگ آماده شده رو بگم دیدم نگاهش رفت سمت یه دونه ای پولشو گرفتو یه دونه نون بهش داد .

قلبم داشت میومد تو دهنم که خدایا الان تو این صف شلوغ چی بگم تا میگه چن تا؟؟؟ از کدوم ترفندی که فکر کرده بودم استفاده کنم ؟


تو همین فکرا بودم که تا نوبت من شد دیدم شاطر با صدای بلند گفت نون صلواتیه بعد رو کرد به من گفت چن تا ؟؟؟ 

من که هل و بهت زده شده بودم نمیدونستم چی بگم انگار لال شده بودم  😷


 چون تمام افکارم تو دیالوگ هایی بود که میخواستم برای نداشتن پول به شاطر بگم و اصلا حواسم نبود .

شاطر دوباره گفت چن تا زود باش صلواتیه !!! یه دفعه گفتم دو تا ...

در صورتی که از اول برای خرید سه تا اومده بودم ولی چون صلواتی بود دیگه خجالت کشیدم بگم سه تا بده , نون هارو گرفتم و اومدم بیرون و اصلا خودم نمیتونستم این اتفاق رو باور کنم به نظرم معجزه بود خدایا ممنونت تو چکار کردی من تو چه فکرایی بودم تو چکار کردی من همش داشتم به نونوا فکر میکردم که چطوری ازش بخوام و اصلا یه لحظه به فکر تو نبودم که از تو بخوام , اونجا راستش شرمنده خدا شدم , که به هر فکری متوسل شدم جز خدا .

🙏  ولی اینو فهمیدم که اطاعت از پدر و مادر چه غوغایی میکنه  🙏.


.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۷ فروردين ۹۶ ، ۰۹:۰۲
  • ۱۴ نظر

یکرنگ عاشق

قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ﴿۵۳﴾ زمر


بگو اى بندگان من که بر خویشتن زیاده‏ روى روا داشته‏ اید از رحمت‏ خدا نومید مشوید در حقیقت ‏خدا همه گناهان را مى ‏آمرزد که او خود آمرزنده مهربان است 


🙏💦🙏💦🙏💦



دوست خوب شاید غمها را از بین نمیبرد اما کمک میکند با وجود غمها محکم بایستیم،

درست مثل چتر خوب که باران را متوقف نمیکند ، اما کمک میکند آسوده زیر باران بایستم.


❤💚💜❤💚💜


دلی بزرگ میخواهد زندگی کردن در این دنیا..

دلی میخواهد تا خیلی چیزها رو نبینی..

خیلی چیزها رو نشنوی.. 

و از خیلی چیزها بگذری !

وبازهم از زندگی لذت ببری.


_______🍃🌹


خدایا.......


این بنده خاطی و بیچاره را ببخش و از درگهات نا امید مگردان...

 اگر چه در وقت دلتنگی و دردمندی دست نیاز به درگاهت دراز می کنم و در هنگام حلاوت و سر خوشی از تو دورم!



خدایا......


نگاه گرمت را از من مگیر که محتاج گرمای بی رنگ و ریایم...


 و این سرما که بر وجودم رخنه کرده از قلب فرتوتم بزدا که تنها بی نیاز یکتا تویی و بس!


خدایا......


مرا از هر بنده بی نیاز گردان و بر من رحم کن بر من که نا توانم بر من که محتاج صبوریم صبری عطا کن و قلبی روشن و بی کینه!


سریع العفو و الکرم

             


خدایا خسته ام



                      خسته ام خسته


                               خسته از تکرار گناه


                                                    خسته از خودم و بی وفاییم 

یارب کجاست محرم رازی

                 دل شرح آن دهد که چه گفت و چه ها شنید .


    الهی بیاموز چگونه زیستن را 


            الهی بیاموز فقط چگونه رفتن را


                           الهی از من آهی از تو نگاهی 

 

امروز دلم یه دوست میخواد کسی که بتونم راحت باهاش درد دل کنم کسی که هیچ رنگی نداشته باشه و دلم شور نزنه از اینکه یه روز رنگش عوض شه .

خدایا هر چه گشتم نیافتم جز تو را   🌺 یکرنگ و عاشق 🌺

خدایا تو میدانی چه میخواهم کمکم کن تا ظرف وجودم وسیع بشه اونقدر وسیع که دیگه هیچ چیزی و هیچ کس نتونه حالمو عوض کنه .



                                                          

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۶ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۵۷
  • ۱ نظر

شهر دو قطبی

یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ کَثِیراً مِنَ اَلْأَحْبٰارِ وَ اَلرُّهْبٰانِ لَیَأْکُلُونَ أَمْوٰالَ اَلنّٰاسِ بِالْبٰاطِلِ وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ اَلَّذِینَ یَکْنِزُونَ اَلذَّهَبَ وَ اَلْفِضَّةَ وَ لاٰ یُنْفِقُونَهٰا فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ (٣٤) توبه



ای اهل ایمان، بسیاری از علماء و راهبان (یهود و نصاری) اموال مردم را به باطل طعمه خود می‌کنند و (خلق را) از راه خدا منع می‌کنند و کسانی که طلا و نقره را گنجینه و ذخیره می‌کنند و در راه خدا انفاق نمی‌کنند آنها را به عذابی دردناک بشارت ده


🌸🌸🌸


سراسر وجودم شرم است و بغض !


نامه اصغر فرهادی به رییس جمهور 


در تاریخ خوانده‌ایم که گاهی حاکمان با لباس مبدل به میان مردمان می‌رفته‌اند تا به دور از محافظان و ملازمان و متملقان گوشه‌ای از درد و رنج مردم را بی‌واسطه  درک کنند. پیشنهاد می‌دهم لااقل برای تنوع در نگارش تاریخ امروز که آیندگان بهت‌زده خواهند خواند، گاهی صاحب منصبان بی‌همراه و ناشناس به میان مردم بروند. به روستاها و شهرهای دور افتاده. اگر ناشدنی‌ست به همین حوالی، محله‌های حاشیه تهران تا ببینند صورت‌های سرخ از سیلی آبرومندان بی‌بضاعتی که بیش از هر صاحب قدرتی جان و جوانی‌شان را برای این سرزمین قربانی داده‌اند. اگر باز ناشدنی‌ست یک روز به اورژانس شهر سری بزنن .


عید چه واژه ی زیبایی 

کاش این واژه برای همه قشنگ باشه 

چن وقت پیشا با حبیب رفته بودیم مولوی برای خرید یه دست فروش خانم دیدم که ذرت درست میکرد با یه دستگاه ساده حبیب رو صدا زدم گفتم بیا اینو ببین از این ظرفا بخریم برای ذرت درست کردن که تا حبیب چشمش به خانم فروشنده افتاد چادر منو کشید گفت بیا اینور نگاش نکن مادر یکی از بچه هاس منو میشناسه 😎

مدرسه ای که حبیب میره  مرکز تهرانه  , حالا این منطقه خودش تو تهران , دو قسمت میشه از یه طرف بهترین مدارس شهر تهران رو داره که فقط با گزینش و منحصر به یه سری خانواده های خاص میباشه مثل  .. که منو یاد دوران ساسانیان و انوشیروان دادگر  میندازه که هر کس باید در طبقه خودش باشه و نمیتونه تو طبقات دیگه وارد بشه , مثل پیشوران دادگران کشاورزان اشراف و ...,

خلاصه یه چند سالی هست که حبیب تو مدرسه معاونه و چه خاطراتی از این بچه ها داره واقعا بعضی وقتا فک میکنم این همه فاصله تو یه شهر اونم در مرکز پایتخت نوبره  !!!

نزدیک عید دیگه کمتر بچه ها مدرسه میان اغلب دست فروش های سر چهار راه هستند 

شغل پدر ها یا بیکار یا دست فروش 

اکثرشون بچه های طلاق 

لباس هایی که میپوشن تا مدرسه بیان اصلا شباهت به فرم مدرسه نداره

دیدن این بچه ها یه خورده ادم و به فکر میبره که ما کجای کار هستیم ؟؟؟

هر روز دعا میکنیم امام زمان رو ببینیم 

دعا میکنیم ظهور نزدیک بشه.

حواسمون نیست که احتیاج به دیدن امام زمان نیست کاری رو که امام زمان دوست داره انجام بدیم .

یه کاری بکنیم که همه بتونن زندگی ابرومند داشته باشن .



با همه این حرفا بچه های مدرسه بعضی هاشون بچه های با مزه ای هم هستند .


کنترل این جور بچه ها تو مدرسه واقعا مشکله کار سختیه.

 هر روز که حبیب و  میره مدرسه باید دائم سفارش کنم ترو خدا بچه هارو یه وقت نزنی مواظب باشی خودتو کنترل کنی گتاه دارن .

 

واقعا تو این مدارس فقط خدا باید کمک کنه.


یه روز  ظهر که حبیب اومد خونه دیدم داره میخنده گفتم چی شده ؟ گفت یه چیز بامزه ای شد سر صف .

 امروز یکی از بچه های شیطون مدرسه که سه سال هست که کلاس اول مونده و لکنت زبان هم داره از اینا که تک زبانی حرف میزنن اومد صبح اول صبح گفت : آقا من برم سر صف یه چیز بخونم گفتم چی ؟ گفت شعر .

حبیب گفت خب باشه میتونی بخونی؟؟ شعرت خوبه ؟ اره آقا خیلی خوبه خودم نوشتم .

خب برو بالا , بلند گو رو هم گرفت دستش و رفت بالا .

 خب حبیب هم باید صف هارو کنترل کنه هم صبح گاه رو,  برا همین بلند گو رو داد دست پسره  و خودش اومد پایین کنار صف ها چون دائم تو صف از همون صبح اول صبح بچه ها همدیگرو میزنن هر کس زورش برسه میزنه تو سر بقیه .

حبیب گفت یه دفعه دیدم همه بچه ها دارن دست میزنن با هم میخونن ..


سوسن خانم ابرو کمون اومدم در خونتون  😜😜😜


اون بچه با بلند گو  و تک زبونی میگفت دودن خانم ....  بقیه هم تکرار میکردن 😳😳


انگار همه این شعر رو بلد بودن 


دویدم رفتم  بالا زدم پس گردنش گفتم بچه این چیه میخونی مگه اینجا برنامه  ....,

ببینم ورقه تو دستتو چی نوشتی توش ؟

دیدم با چه بدبختی و دست خطی شعر سوسن خانم رو نوشته بود تا آخر ,

 گفت داشتم خودم از خنده میمردم این بچه یه مشق درست و حسابی تا حالا تو این سه سال ننوشته ولی این شعر رو  نشسته بود همشو نوشته بود .

کلی ما تو خونه از دست این بچه خندیدیم 😂😂


خدایا کمک کن اگر ما در آسایش و رفاه هستیم دیگران هم این لذت رو داشته باشن و توفیق بده تا بتونیم دست نیازمندی رو بگیریم .

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۵ فروردين ۹۶ ، ۰۵:۱۰
  • ۵ نظر

مهمان رحمت , نه زحمت

فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فِیهٰا أَحَداً فَلاٰ تَدْخُلُوهٰا حَتّٰى یُؤْذَنَ لَکُمْ وَ إِنْ قِیلَ لَکُمُ اِرْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکىٰ لَکُمْ وَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ (٢٨) نور 


و اگر کسی را نیافتید باز وارد نشوید تا اجازه یابید، و چون (به خانه‌ای درآمدید و) گفتند: برگردید، به زودی بازگردید که این برای تنزیه و پاکی شما بهتر است، و خدا به هر چه می‌کنید داناست



🎉🎀🎉🎀🎉🎀🎉🎀


🍃

سواد" حاصل خواندن زیاد نیست ،


بلکه حاصل تعمق و تفکر ،


در آن چیزیست که خوانده شده !


کارل هیلتی

🌸💜🌸💜🌸💜

به قول علامه بعضی ما دو تا توبه داریم یه توبه برای کارهای بد یه توبه هم برای کارهایی که فکر میکردیم کار درستی بوده و حتی ثواب هم داشته مثل آیه 103 و 104 سوره کهف که زیانکارترین افراد رو اعلام میکنه که الان من با این خاطره که تعریف میکنم همین حس رو دارم .


سال نو و دید و بازدید های داغ عید

 


معمولا تو اقوام کسانی هستند که رفتن به خونشون در حد سالی یک بار هست اونم اگه شانس بیاری و خونه باشن 🚫


هر وقت به  ایه  28 سوره نور میرسم تو کلاس به بچه میگم که تو رفتن مهمونی دقت کنیم درسته مهمونی رفتن خیلی سفارش شده ولی شرایط صاحبخونه رو باید در نظر بگیریم مبادا به جای ثواب عقاب نصیبمون بشه😳


وقتی میرسم به این آیه یه خاطره میاد تو ذهنم 🙈  وحشتناک 🙈


یکی از آرزوهای من تو زندگی اینه که همه با آیات آشنا بشیم و بتونیم واقعا تو زندگی ازشون استفاده کنیم شاید کوتاهی از امثال من باشه, نمیدونم که نتونستیم خوب با آیات فرهنگسازی کنیم 📚


دو سال پیش با  برادر حبیب و خانمش رفتیم خونه مادر شوهرم البته مادر شوهر شماره 2 😎


برای عید دیدنی البته بگم این نوع عید دیدنی از همون سالی یکبارها و تایم نیم ساعت تا چهل و پنج دقیقه بود .


خلاصه بعد از تموم شدن تایم سالانه از همون جا حبیب و برادر بزرگش تصمیم گرفتند با  یه تیر دو نشون بزنن و برن خونه برادر کوچیکشون که پسر همین مادر شماره 2 بود .🎯


به مادر گفتیم, مادر  شما زنگ بزن ببین هستند تا بریم خونشون برای عید دیدنی .

چند بار زنگ خورد ولی خبری نشد تلفن خونه جواب نداد 😑


خب مادر ,به موبایلش بزن 📞


 مادر بنده خدا شروع کرد به گرفتن شماره موبایل پسرش ولی بازم جوابی شنیده نشد 😐


بعد از مادر , حبیب همین شماره هارو با گوشی خودش می گرفت بازم کسی جواب نمیداد 😶


برادر بزرگ حبیب گفت :حالا شماره خانمشو بگیرید 📞


مادر بنده خدا حالا شماره عروسشو گرفت بازم جوابی شنیده نشد 😬


حبیب هم پشت بندش با امر برادر بزرگ همین شماره رو گرفت ولی جوابی شنیده نشد 🙃


واقعا این قوم .... از جون این تلفن چی میخواستن 😎


خلاصه سالی یکبار اونم تایم نیم ساعته ما ,تو خونه مادر به تلفن بازی این دو برادر گذشت من هم دائم تذکر میدادم که بابا وقتی موبایل زنگ میخوره و کسی برنمیداره یعنی الان موقعیت درستی نداره 😶


ولی کو گوش شنوا  اصلا کار خودشونو میکردن تو اینجور مواقع بعد از چند بار تذکر دادن میبینم حریف نمیشم معمولا دیگه سکوت میکنم 😷


 تو این فکر بودم که کاش میتونستم از ⛑  ذوالقرنین  ⛑  کمک بگیرم والا اینا دست بردار نیستند .


خلاصه کار به همین مرحله تموم نشد😉


دو برادر تصمیم گرفتند هر طور شده امروز این صله رحم رو انجام بدن و برای همین تصمیم وحشتناکی گرفتند ولی اینو بگم که من دائم تذکر میدادم با اینکه تصمیم به سکوت گرفته بودم , که بابا شماره هارو دیدن حتما آمادگی ندارن  😡


بیا برگردیم ما که سالی یه بار ده دقیقه میریم خونه اینا خب  یه بار دیگه میایم 😬


ولی انگار اگر ذوالقرنین هم اینجا بود کم میوورد ☹️☹️


حالا از آخرین ترفند این دو برادر برای برادر کوچک از مادر شماره 2  👻👻


گفتند میریم در خونشون  🚕  🚗 


دیگه من طاقت نیوردم گفتم خیلی زشته نباید این کارو بکنید شاید ...


رسیدیم پشت در خونه 🏡


زنگ در خونه رو زدن خبری نشد اینو بگم که آیفون تصویری بود .

با یک بار هم راضی نشدن چن بار زدن باز خبری نشد 👀


گفتم بریم دیگه خدارو شکر نیستند .


در همین لحظه یکی از همسایه ها از خونه بیرون اومد که خطرناک ترین تصمیم در این لحظه گرفته شد ☠


در که باز شد ما رفتیم تو آپارتمان و مستقیم پشت در خونه, زنگ زده شد و در باز شد  همگی تو خونه بودند و با دیدن ما فک کنم سکته نکردند شانس اوردن 😔

در اون لحظه دلم میخواست هر جایی باشم حتی تو جهنم ولی اونجا نباشم 😫😩


 ولی خدا شاهده که تمام تلاشمو کردم که اینارو منصرف کنم ولی نتونستم 😪😪


نشستن ده دقیفه تو این مهمانی به من یک سال گذشت , اگر اسلام و آیات در زندگی درست اجرا بشن و همه ما از معانی و اهداف آیات آگاهی داشته باشیم تو زندگی کمتر دچار اشتباه  و آزار دیگران میشیم .ومیتونیم از کنار هم بودن خیلی لذت ببریم .


آیا واقعا این صله رحم است ؟

هدف از صله رحم تو عید چیه ؟ 

این سر زدن های سالی یکبار تو تایم کم چه مشکل


ی رو حل میکنه ؟ وچه ثوابی داره؟


سه سال از این جریان میگذره ولی من هر وقت این آیه رو میخونم تمام این خاطره بد تو ذهنم میاد و از اینکه نتونستم کاری انجام بدم خودمو سرزنش میکنم .

خدایا کمک کن تا بتونم آیات رو تو زندگی عملی کنم و تو این کار جدی باشم .

آمین

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۲ فروردين ۹۶ ، ۰۶:۵۸
  • ۹ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی