درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

غوره نشده مویز شد

إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِرًا وَإِمَّا کَفُورًا"

(3 )انسان 


"ما به حقیقت راه (حق و باطل) را به او نمودیم حال خواهد (هدایت پذیرد و) شکر (این نعمت) گوید و خواهد (آن نعمت را) کفران کند."



اگر افراد می توانستند یاد بگیرند که آنچه برای من خوب است لزومی ندارد که برای دیگران هم خوب باشد، آنگاه دنیای شاد و خوشایندتری می داشتیم.

"تئوری انتخاب" به ما می آموزد که دنیای مطلوب من، اساس و شالوده زندگی من است و نه اساس و شالوده زندگی دیگران.


📚 تئوری انتخاب

🕴 ویلیام گلاسر




کاش میتونستیم یاد بگیریم برای هم تصمیم نگیریم !

 زمان ها برای همه یکسان نیست 

هر دوره ای از زندگی،زمان خودش رو داره، که باید به حوصله به وقتش بگذره 


حالا اگه یکی پیدابشه این زمان هارو بهم بزنه, انگار کل زندگی طرف رو مثل کلاف سر در گم کرده ...


بچه ها تو کوچه همیشه فوتبال بازی میکردن و این عادتشون بود. 

منم که سه تا برادر داشتم اوناهم  همیشه تو کوچه با بچه ها بازی میکردن .

برادر بزرگم تقریبا 15 سال داشت که با پسر های کوچه گل کوچیک بازی میکردن 

و منم همه پسر های کوچه رو میشناختم ...

عید بود، کوچه خلوت بود، خیلی ها رفته بودن مسافرت و دیگه از فوتبال هم فعلا خبری نبود 

بعد از تعطیلات یه روز که مجید رفت فوتبال ،دیدم وقتی اومد خونه هم داره میخنده هم با تعجب هی میگه میدونی چی شده؟!؟ نمیتونست چه جوری بگه چی شده !


گفتیم خب بگو چی شده ؟

گفت اگه بگم شاخ در میارید از تعجب 


خب !!!!!


احمد رضا زن گرفته!


 بهش گفتیم بیا بازی، مادرش گفت دیگه احمد رضا نمیاد با شما بازی، مرد شده برا خودش، براش زن گرفتم !!!!


بچه ها همه هاج و واج!

 چی !؟

احمد رضا زن گرفته ؟

مگه الکیه؟ اون همش 15 سالشه ؛مدرسه میره ...


خلاصه مادرش گفت عید که رفتیم دهات اونجا یه دختر براش عقد کردم اوردم !!


همه بچه ها پکر شده بودن اخه چرا ؟

حالا که نباید زن بگیره! حالا یه یار از ما کم شد :(


دیگه احمد رضا نه مدرسه رفت نه دیگه مثل سابق با بچه ها بازی میکرد ،

البته بچه ها هم اذیتش میکردن و سر به سرش میزاشتن .


حالا دیگه ازدواج احمد رضا سوژه زن های کوچه هم شده بود ،

خیلی زود هم پدر شد ،پدر و پسری که فاصله زیادی نداشتن ...


سال ها گذشت منم ازدواج کردم و از اون محل رفتم ودیگه ازش خبر نداشتم ،

تا چند وقت پیش که یکی از بستگانم گفت فلانی رو میشناسی؟ همسایه شما بود؛ گفتی زود زن گرفت! گفتم اره ؛چی شده؟ گفت همسایه ماست من با خانمش دوست هستم گفتم خب مگه طوری شده ؟

گفت برا  این بنده خدا زود زن گرفتن نفهمید چی شد؛ حالا بعد از نوه دارشدن؛ با یه دختر هم سال دختر کوچیکش ازدواج کرده!!!

عه مگه میشه این چه کاریه ولی تو دلم داشتم میگفتم احمد رضا یه حق انتخاب داشت که حالا ازش استفاده کرد ولی حالا چرا ؟؟؟؟

 

حالا بعد از سال ها متوجه شدم که مادرش چه ظلمی به این بچه کرد ،نگذاشت بچگی کنه و نه به انتخاب خودش در وقتش ازدواج کنه ...


راستی این آدم ها اگه سرنوشت بقیه رو زیر و رو نکنن چی میشه ؟

حالا این تاوان اون کمبودهاست !


دلم سوخت همونطور که وقتی برادرم گفت احمدرضا زن گرفته تعجب کردم ،

حالا هم که گفتن زن گرفته بازم تعجب کردم ...


بزاریم همه ازنعمت انتخاب لذت ببرن، این فرصت های زیبا و سرنوشت ساز رو از هم نگیریم.


خدایا در انتخاب های زندگی کنارم باش و دستم رو بگیر و راه درست رو نشونم بده 

خدایا بدون کمک تو این کار خیلی سخته

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۷ دی ۹۶ ، ۰۸:۱۵
  • ۷ نظر

قیامت دیگر تلنگر نیست اتفاق است

فَلاٰ یَسْتَطِیعُونَ تَوْصِیَةً وَ لاٰ إِلىٰ أَهْلِهِمْ یَرْجِعُونَ (٥٠) یس


پس (در آن لحظه مرگ) نه توانایی سفارشی دارند و نه به اهل بیت خود رجوع توانند کرد


اومدن زلزله های پی در پی تو کشور باعث شد تو فضای مجازی هر کس یه چیزی بگه و برای اومدن زلزله دلیلی بیاره از عذاب گناه گرفته تا .....

به قول مرحوم ایت الله حائری

زلزله مثل سیلی‎ای است که بر صورت کسی می‎زنند تا خوابش نبرد. دنیا یخ‎بندان غفلت است، در یخ‎بندان، اگر بخوابی، یخ می‎زنی، لابد دیده‎اید که کسانی که در برف راه گم می‎کنند به‎صورت هم سیلی می‎زنند تا مبادا خوابشان ببرد، زلزله یک سیلی است که بر صورت جامعه نواخته می‎شود تا در یخ‎بندان غفلت دنیا، جامعه خوابش نبرد.

کاش درد این سیلی را تا أخر عمر احساس کنیم .

شب پنجشنبه در عالم خواب اول صدا بعد لرزش زمین وبعد هم بدون فک کردن به اینکه الان در چه وضعیتی هستیم شروع کردم دویدن به طرف درب خروج که یه دفعه نگاه کردم دیدم اصلا حجاب ندارم یه چادر انداختم روی سرم وبه سرعت از ساختمان خارج شدم. 

اصلا برام مهم نبود که بقیه خانواده چطور اومدن بیرون و اصلا مهم نبود که هیچ چیز قیمتی دوست داشتنی رو با خودم بر نداشتم 

اون شب تا سحر تو ماشین خوابیدیم ولی برام خیلی جالب بود همه بیرون بودند فقیر وغنی .


 خیلی خدارو شکر کردیم که اگه فقط چند ثانیه بیشتر طول میکشید چه اتفاقی میفتاد اونم تو تهران وا ویلا 


زلزله یک بار دیگه مارو تکون داد که بهمون بگه این دنیایی که اینقدر با سختی و گرفتاری درست کردید به چند ثانیه رفتنی است   

چقدر آیات قیامت اون شب قشنگ به تصویر کشیده شد

 نه وقتی برای وصیت نه نجات هم نوع و خانواده هر کس به فکر نجات خودش بود 


ولی یه چیز خوبی که اون شب باز باعث دلگرمیم شد باز هم مطالب تو کانال ها و گروه ها بود 

اون شب چه فضای معنوی خوبی بود 

همه به هم توصیه میکردند فلان ایه رو بخونید 

آیات بود که دست به دست میچرخید و تلاوت میشد 

به هم یاداوری میکردند که نماز آیات یادتون نره

انگار همه باهم مهربونتر شده بودن و دائم از سلامتی هم خبر میگرفتن 

خدایا به خاطر لطفی که به ما تهرانی ها کردی ممنون 


خدایا برما رحم کن مارا ببخش و مرگ ما را شهادت قرار بده 

خدای مهربون همیشه گفتم بازم میگم من مرگ ناگهانی رو دوست ندارم یا

شهادت 

یا مرگ در کنار رحل قرآن 

خدایا اگه موقع اومدن حق دعا و انتخاب نداشتم ولی الان میخوام هم دعا کنم هم انتخاب 

الهی آمین

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۲ دی ۹۶ ، ۲۱:۱۶
  • ۵ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی