درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

سفر عشق




...َ هٰذٰا مِنْ فَضْلِ رَبِّی .......ٌ (٤٠) نمل

این از فضل پروردگار من است، 



💚🍃💚🍃💚🍃💚🍃💚



چقدر خوبه تو روز های خاص تاریخ درست همون قسمت تاریخ باشی .

خوشحال بودم از این که برای اولین بار تو شب های قدر میخواستم نجف باشم.


تا حالا روزه رو تو گرمای 50 درجه رو  احساس نکرده بودم وقتی از هواپیما پیاده شدیم گرمای شدید مثل شلاق صورتم رو نوازش داد وای چه حرارتی اولین تجربه گرمای شدید خیلی زود به یاد صحنه کربلا و عطش اهل بیت افتادم.

از نجف به طرف کربلا رفتیم از مسیر پیاده روی اربعین بود  یکی یکی ستون ها و موکب ها خاطره هاشون زنده میشد و من همچنان در فکر که خدایا ممنونت من کجا اینجا کجا .....

بعد از استقرار در هتل راهی حرم شدیم .

اول وارد حرم حضرت عباس شدم انگار دلم میخواست تو این شعف و شادی حضور من در اینجا همه شریک باشن پس زیارتمو شریک کردم با همه اونایی که تو ذهنم داشتند صف میکشیدند برای زیارت برادر با وفا و با ادب امام حسین 💚

چندین بار دور ضریح چرخیدم و گفتم بگردم به دور قامت زیبای تو عباس پسر مادری با ادب, حتما ادب رو از ام البنین یاد گرفتی ترو به جان مادرت ادب و معرفت اهل بیت رو به من هم عنایت کن 🦋

قدم زدن در بین الحرمین یعنی خود بهشت نمیدونی چطور باید تو این فسمت راه بری چون میخوای هم زمان از دوتا عشق بهره مند بشی ❤️


داشتم قدم میزدم که رسیدم به محفل روضه که بنی فاطمه زیبا میخوند و بی اختیار اشک ها میریخت 👁👁


وارد حرم امام حسین شدم سلام دادم راستی این لحظه چقدر شکر گزاری لازم داره ؟؟؟؟

زیباترین لحظات در کنار امام حالا میتونی راحت زبر قبه جایی که دعا مستجاب میشه و هر چی دلت میخواد بگی .

راستی چی بگم کدوم حاجتم از همه مهمتره ولی هر چی فک کردم دلم نمیخواست فعلا حرفی بزنم فقط میخواستم نگاهش کنم .

فرداشب دوباره اومدم حرم آخه شب جمعه بود .

در باره شب جمعه و کربلا شنیده بودم حالا شب جمعه بود کربلا بود کنار ضریح و زیر قبه راستی من الان دیگه باید از خدا چی بخوام ؟؟؟


شهر تقریبا نیمه تعطیل بود مردم روزه دار از بعد از ظهر شروع میکردند نشستن تو بین الحرمین در انتظار افطار ,


شب های قدر و نجف چقدر دلم میخواست یه روز این اتفاق برام بیفته

نشستن روبروی ایوان طلا و نگاه کردن به جایی که چشمانت سیر نمیشه جانم علی 

ولی هر جا لذتی بردم دلم نمیخواست تنها باشم هر کس تو ذهنم میومد شریک لحظه های خوبم میکردم 

کاش شما ها همه اونجا بودید

کاظمین کنار جد عزیزم  برا همه دعا کردم

خدایا به خاطره همه لحظات قشنگ که به من دادی شکر🙏🙏🙏🙏


مسجد کوفه چه با عظمت چه آدم های بزرگی در این.مکان حضور داشتند 

هر قسمت یک.مقام و یه نماز 

تو مسجد دری بود که حضرت علی از اون در وارد مسجد میشد و محراب علی جایی که علی در اونجا نماز میخواند جلوی چشم همه و این نامرد ها پشت سرش نماز میخوندند و آخر بی انصاف ها گفتند مگر علی نماز میخوند دلم گرفت کنار محراب نشستم به یاد علی و درد دل های چاه افتادم و داشتم فکر میکردم الان امام زمان هم باید درد دلشو به کدوم چاه بگه خدا نکنه امام زمان دلش از ما نا راضی باشه .

چه مکان مفدسی ثواب هر رکعت نماز به اندازه هزار رکعت نماز .

همه تند تند نماز میخودند انگار بهشون گفته بودند اینجا ثواب زیاده تایم کم زود توشه کنید 💚


به سعیده گفتم ببین مردم چطوری نماز میخونن و چطوری از وقتشون برای این ثواب استفاده میکنن در صورتی که تو زندگی عادی ,نه اینجا خیلی از این ثواب ها هست که بی توجه هستیم 

انفاق هر عدد هفتصد برابر 

قرض الحسنه 18 برابر انفاق و ....

راستی حواسمون هست ؟؟؟؟.

انگار یکی باید مثل مسئول کاروان ثواب ها رو تو زندگی یادآوری کنه تا یادمون نره ..

دو گنبد کنار هم مسلم اولین شهید کربلا و مختار 

حیاط خیلی خلوت بود و گرم بعد از زیارت همه مقام ها کم کم از کوفه هم خداحافظی کردم .


وقت رفتن بود و لحظات سخت  خداحافظی با علی و ایوان طلا 

ازشون خواستم که این آخرین زیارت من نباشه و بازم منو دعوت کنن

 حالا دیگه با چشمان خیس و پر از اندوه  خداحافظی کردم .

قسمت همه شما باشه این لحظات ناب هر جا نماز خومدم به نیابت ازخوانندگان وبلاگ هم نماز خوندم نوش جانتون

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۳۶
  • ۲۵ نظر

امشب آسمان نزدیک است




فِیهٰا یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ (٤) دخان


در آن شب مبارک هر امر در هم فرو رفته باز می‏شود 



📝🌿📝🌿📝🌿📝🌿📝



من بی هدف آفریده نشده ام که بی هدف زندگی کنم. می دانم آفریدگاری دارم که همیشه بوده، همیشه هست. رهایم نمی کند.


 تنهایم نمی گذارد. من قطعه ای اززندگانیم، تکه ای از پازل هستی. خدایم مرا آفریده تا آینه ی او شوم، آفریده تا جان ببخشم امید دهم، نفس داده تا نفس دهم.


 من تکه ای از پازل زندگی هستم، اگرخود را گم کنم همه چیز و همه کس ناقص می مانند. 


من باید آگاهانه زندگی کنم تا پازلی که خدا چیده بر هم نریزد، که حتی تقدیر، شکستش را بپذیرد. 



💚🍃💚🍃💚🍃💚🍃



با این که بد سرشتم با توست سرنوشتم


دانم که در به رویم وا میکنی به آهی


ای نازنین نگارا تغییر ده قضا را


گر تو نمی پسندی تقدیر کن نگاهی..



🦋🍃🦋🍃🦋🍃🦋🍃🦋



از بچگی به ما یاد داده بودند شب قدر بیدار باشیم تا هر چی که از خدا میخوایم ملائک برامون بنویسن .


تا همین چند سال پیش هم من خواسته هامو مینوشتم تا ببینم چند تاش امسال برآورده میشه, نمیدونم چقدر کارم درست بود ؟


بعضی وقتا هم شیطون وسوسم میکرد ,که این چه کاریه خدا که همه رو میدونه همه چیز که نوشته شده تو چه کار هستی که بخوای نظر بدی ؟؟؟



ولی یه روز از استاد تو دانشگاه پرسیدم که راستی قضیه این شب قدر و دخالت ما تو نوشتن سرنوشت خودمون چطوریه ؟


اونایی که مثل ما مسلمون نیستند اونا با این قضیه چطور کنار میان آیا اونا اگه امشب بخوابن نمیتونن تو سرنوشت خودشون سهیم باشن ؟


این سوالات همیشه از بچگی ذهن منو قلقلک میداد تا چایی که بعضی وقتا البته تو سن نوجوانی شب قدر میگفتم خدایا تو که همه رو نوشتی انگار مارو گذاشتی سر کار که فقط بیدار بمونیم با تو حرف بزنیم حالا که اینطوریه هر چی خوبه خودت برام اوکی کن .


ولی بعدا از استاد چند تا جمله جواب شنیدم که قانع شدم .


گفت ببین سرنوشت ما نوشته شده البته با چندین مدل مثلا ازدواج ما مرگ ما تعداد بچه های ما در چندین فصل, حالا انتخاب ها باید درست باشه که از تو این چند تا منو یکی رو که بهترین است انتخاب کنی📝


و دعای امشب قلم رو به خدا میده تا بهترین تیک رو کنار انتخاب ها بزنه .



حالا دیگه شب های قدر از خدا میخوام خدایا از چیزهایی که تو زندگی برام مقدر کردی من نمیدونم بهترینش کدومه تو خودت با قلم خودت بهترین گزینه رو علامت بزن .


خدایا در شب قدر که آسمان به زمین نزدیک میشه و دعاها مستجاب ازت میخوام امسال برای من سالی باشه که هر بار امام زمانم دفتر اعمال منو میبینه که امضا کنه لبخند بزنه و بگه آفرین   ❤️❤️❤️❤️

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۳ خرداد ۹۶ ، ۰۹:۳۱
  • ۱۵ نظر

تعارف

....ِ یَقُولُونَ بِأَفْوٰاهِهِمْ مٰا لَیْسَ فِی قُلُوبِهِمْ وَ اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا یَکْتُمُونَ (١٦٧) آل عمران


به زبانشان چیزهایی می گویند که در دلشان نیست و خداوند به آنچه نهان می دارند داناتر است



🌾🍂🌾🍂🌾🍂🌾🍂🌾🍂


تعارف در واقع یک نوع دروغ و یا نفاق محسوب می‌شود. وقتی عبارتی را بر زبان می‌آوریم که در دل قصد انجام آن را نداریم هم دروغ است و هم نوعی نفاق زیرا دل و زبان ما با هم یکی نیست. در واقع ما با این تعارفات قصد داریم کاملا اجتماعی برخورد کنیم و به نوعی احترام دیگران را به سوی خود جلب کنیم


ما در خیلی از مواقع نمی‌دانیم تعارفی که به ما شده جدی است و یا فقط یک تعارف است؟!!!! و آیا کسی که تعارف کرده در نهایت رضایت بوده و یا قلبا راضی به انجام آن نیست


تعارفات در شکل گیری شخصیت اجتماعی ما نیز بسیار تاثیر گذار است. دست برنداشتن از تعارفات و جاری کردن حرفهایی بر خلاف میل قلبی، در سایر مناسبات اجتماعی نیز تاثیر خواهد گذاشت. وقتی ما با خودمان و دیگران روراست نیستیم و به راحتی می‌توانیم حرفی برخلاف میل قلبی خود بر زبان جاری کنیم، به مرور می‌توانیم دروغ هم بگوییم، در رفتارهای خود ریا کنیم و یا خدای نکرده منافقانه با همنوعان خود برخورد کنیم. 


🌾🍂🌾🍂🌾🍂🌾🍂🌾🍂


سال 82  کلاس حفظ ,ماه مبارک رمضان بود. , بچه ها بعضی هاشون برای افطار کلاس رو دعوت میکردند اغلب من قبول نمیکردم و نمیرفتم بچه ها خودشون میرفتند .


یکی از بچه ها شب میلاد امام حسن ع کلاس رو دعوت کرد افطاری و حتی کادر دفتری هم دعوت کرد .

من تصمیم گرفتم که این افطاری رو برم .


وقتی وارد خونه شدیم تو یکی از اتاق ها سفره انداخته بودند و انواع خوراکی هایی که برای افطار بود تو سفره بود خیلی مرتب و منظم سفره چیده شده بود .

بعد از افطار شام بود که چند مدل غذا تهیه کرده بودند 

حالا داشته باشید از کلاس و کادر دفتری که دعوت شده بودند , فقط من و سعیده و فرزانه و دفتر دار موسسه اومده بودیم یعنی 4 نفر !!!!

خیلی ناراحت شدم و خجالت کشیدم  که بچه ها نیومدن با این همه تدارک که دیده شده بود .

فردا کلی بچه هارو دعوا کردم که چرا قول دادید که میاید و نیومدید و هر کدوم یه بهونه داشتند.

چند روز بعد یکی از شیطون ترین بچه های کلاس برای افطاری کلاس رو دعوت کرد .

حالا بعد از اون جریان بچه ها میخواستند جبران کنند همه گفتند میایم .

منم دیدم خونه قبلی خیلی تدارک دیده بود و واقعا شرمنده شده بودیم گفتم ببین ما میابم ولی سفره ساده باشه خیلی خودتو به  درد سر ننداز.

گفت خب بگید چی درست کنم؟؟ کلا بچه شوخ و راحتی بود .

 یه دفعه از دهن من این جمله به عنوان تعارف بی موقع بیرون اومد☺️ گفتم ماکارانی چیزی که اصلا خودم  دوست نداشتم ولی تو دلم گفتم حالا من گفتم ماکارانی اون که درست نمیکنه حتما یه چیز دیگه میپزه برا شام .

خلاصه فرداشب آماده شدیم برای رفتن. 

وقتی رسیدیم بچه ها هم یکی یکی اومدن تقریبا به جز شاید یک یا دو نفر بقیه همه اومدن .

یه نگاه به سفره که البته در مقایسه با سفره افطاری قبل, خیلی ساده بود .

بچه ها شروع کردن به افطار . بعد دیدم بلا فاصله شام اورد وای خدای من شام ماکارونی بود 😳😳😳

بچه ها یه نگاه به من کردند به نگاه به غذا. 😁😁😁

خودم هم انگار مثل کسی که لقمه تو گلوش گیر کرده باشه داشتم نگاه میکردم 😳😳😳

خدایا این چه حرفی بود زدم چه تعارف الکی, میگن تعارف اومد نیومد داره  😔

البته اگر نمره آشپزی میخواستیم به ماکارانی اون شب  بدیم از 20 نمره 8 بود 

بچه ها چون باهاش شوخی داشتن. کلی بهش برا دستپختش ایراد گرفتن .

 هیچکس نتونست بخوره همه همدیگرو نگاه میکردن و بعد  منو و میگفتن خانم این چی بود گفتید درست کنه ؟میدونستید که ... چقدر شیطونه .

گفتم بابا من تعارف کردم که مثلا ساده باشه ولی نه در این حد 😡😡

حالا نه سوپ و نه چیز دیگه ای نبود که بتونیم به جای ماکارانی بخوریم .

خلاصه بعد از شام میوه اورد حالا بچه ها که شام نخورده بودن میخواستند با میوه تلافی کنند .

میوه فقط خرما لو بود اونم از نوع کالش 😝😝

بچه خوردند. ولی چشمتون روز بد نبینه چون کال و گس بود  همه دهن ها قفل  شد فقط بااشاره به طرف بچه شیطون کلاس داد میزدند آب , آب  و میخندیدند  ..... 😃

داشتیم از خنده میمردیم وصاحبخونه هم با ما ریلکس میخندید 

خلاصه مهمونی تموم شد ولی با اعمال شاقه و کلی غر غر بچه ها که کاش نیومده بودیم .


راستی اگه تعارف ها مثل این مورد جدی گرفته بشه هر روز ما پر از درد سر میشه .

پس بهتره که تو حرف زدنمون کمی احتیاط کنیم و چیزی رو به زبان نیاریم که تو قلب و دلمون چیز دیگه ای باشه. 

از اون سال تا حالا خاطره خونه .... تو ذهنم مونده و خیلی وقتا باعث میشه کمتر تعارف کنم یا لااقل مواظب باشم چی میگم که درد سر نشه .


  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۹ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۲۰
  • ۱۶ نظر

رقیب

قَالُوا یَا أَبَانَا إِنَّا ذَهَبْنَا نَسْتَبِقُ وَتَرَکْنَا یُوسُفَ عِنْدَ مَتَاعِنَا فَأَکَلَهُ الذِّئْبُ وَمَا أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنَا وَلَوْ کُنَّا صَادِقِینَ ﴿۱۷﴾ یوسف


گفتند اى پدر ما رفتیم مسابقه دهیم و یوسف را پیش کالاى خود نهادیم آنگاه گرگ او را خورد ولى تو ما را هر چند راستگو باشیم باور نمى دارى 


🌟🍁🌟🍁🌟🍁🌟🍁🌟

آدمها تو موقعیت های مختلف از اطرافیان خودشون توقعاتی رو دارند .

توقع یعنی حق خودم می دونم که دیگری باید برای من فلان کار رو انجام بده و این بسیار اختلاف برانگیزه و باعث به هم زدن رابطه انسان ها میشه 

وقتی توقع تو ذهن ما شکل می گیره اصلا هیچ مبنایی وهیچ دلیل منطقی پشتش نیست ....

اما گاهی یه کاری رو خودم می تونم انجام بدم ،نمی دم 

وتوقع دارم دیگری برام انجام بده ،این دیگه قضیه اش فرق می کنه 

اگه یه علامت سوال جلوی این باید های ذهنی خودمون بذاریم و کمی فکر کنیم مثل اینکه ؛چرا من فکر می کنم دیگری باید این کار انجام بده ؟!به کدوم دلیل عقلی ،شرعی ،اخلاقی ؟!اون وقت می بینیم که خیلی از توقعات ما بدون پشتوانه و دلیله .

*خیلی وقت ها این توقع فراتر از وظیفه ایه که به عهده یه کسی قرار گرفته که هیچ !

خانه از پای بست ویران است ... 

آدما توقعاتشون رو به شکل های مختلفی ابراز می کنند :

*برخی واضح و روشن 

*بعضی ها با جنگ و دعوا 

*بعضی های دیگه با نیش و کنایه 

*و برخی دیگه با مقابله به مثل  در عمل 

که بگن چرا اون کاری که باید واسه من می کردی ،نکردی ؟!

نگذاریم کوچکترین توقعات هم توی ذهن مون شکل بگیره یعنی از همون اول جلوش رو بگیریم .چون اگه بگذره و جلوش رو نگیریم هی در ما قوت می گیرهتا اینکه تبدیل میشه به :"باور درونی "

تا وقتی کم رنگه می تونیم جلوش علامت سوال بگذاریم و حلش کنیم .

اما وقتی تبدیل به یک باور درونی قطعی شد ،دیگه کسی به این راحتی نمی تونه این ذهنیت رو در ما اصلاح کنه

🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁

دیشب رفتم نمایشگاه قرآن همینطور که داشتم غرفه هارو  نگاه میکردم یاد چند سال پیش افتادم که با سعیده اومده بودم نمایشگاه ,همینطور که داشتیم نگاه میکردیم یه غرفه بود نوشته بود مسابقه حضوری حفاظ همین الان ...


خب کنجکاو شدم رفتم پرسیدم که چطوریه ؟

گفت که چند تا حافظ اینجا میشینید و مثل مشاعره کلمه ای ما به شما میگیم از مشتقات کلمه هر آیه ای که به ذهن تون میاد باید سریع تلاوت کنید و اگر مکث کنید نفر بعد باید بخونه ویا یه ایه رو شروع میکنید حرف آخر کلمه یه دونه مونده به آخر باید نفر بعد باهاش ایه تلاوت کنه مثل مشاعره .

 و همه اینها تو سرعت و تلاوت همه امتیاز داره .

خیلی جالب بود اونم در حضور مردم عادی یعنی کلی هم تماشاچی داشت که با هیجان مسابقه رو دنبال میکردند 👏👏


البته از 5نفر حافظ شرکت کننده ,من و سعیده و سه نفر دیگه هم از حفاظی بودن که آشنا بودن و همدیگرو میشناختیم .


خلاصه مسابقه با شور و هیجان شروع شد تقریبا هر پنج نفر مسلط بودیم به آیات ففط مشکل سر سرعت بود .

من و سعیده پیش هم نشسته بودیم یعنی اگه من تو خوندن کمی مکث میکردم امتیازم کم میشد و سعیده بلافاصه باید میخوند ..

دور آخر بود ,داور یه کلمه به من داد که ایه بخونم تا اومدم. شروع کنم سعیده فکر کرد بلد نیستم شروع کرد به خوندن 😳

من که دیگه یادم رفته بود اینجا مسابقه س و نمایشگاهه و سعیده رقیب ...

یه چشم غره شدید به سعیده رفتم و مثل بچه گی های سعیده که مثلا تو یه مهمونی دعواش میکردم که بعدا به حسابت میرسم همون طوری نگاهش کردم .🙄🙄🙄


که دیدم داور و مجری برنامه رو قطع کردند و مجری گفت خانم محترم اینجا مسابقس برنامه داره ضبط میشه چرا رقیب خودتونو تهدید میکنید با نگاهتون ؟؟؟

شما حق ندارید دیگه تکرار نکنید 😔


که دیدم هم گروهی ها دارن میخندن و با هم گفتن بابا اینا مادر دخترن 😍


یه دفعه مجری و تماشاچی ها  هم خندشون گرفت 😊 مجری گفت راست میگین ؟😃


و بعد دوباره مسابقه رو ادامه دادن, آخر سر هم بهمون جوایز خوبی دادن .

تو مسابقاتی که قبلا شرکت کرده بودیم این خیلی جالب بود و مدلش کلا فرق میکرد چون در فضای باز جلوی. رهگذر ها اجرا میشد و هیجان خاصی داشت .


خودم هم یه لحظه که به خودم اومدم گفتم عجب کاری کردم مگه سعیده بچس که من دعواش کردم ولی واقعا دست خودم نبود و این کارو بی اختیار انجام دادم .

خلاصه اینکه بعضی وقتا. ما مادرا یادمون میره بچه ها بزرگ شدن فک میکنیم هنوز بچه اند و هر توقعی ازشون داریم .

خدایا عاقبت فرزندان ما را نیک گردان

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۳ خرداد ۹۶ ، ۰۹:۳۱
  • ۱۲ نظر

مبلغ

وَمَا کَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِیَنفِرُواْ کَآفَّةً فَلَوْلاَ نَفَرَ مِن کُلِّ فِرْقَةٍ مِّنْهُمْ طَآئِفَةٌ لِّیَتَفَقَّهُواْ فِی الدِّینِ وَلِیُنذِرُواْ قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُواْ إِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ»؛  122 توبه


«و شایسته نیست مؤمنان همگی (برای جهاد) کوچ کنند پس چرا از هر فرقه‏ای از آنان دسته‏ای کوچ نمی‏کنند تا (دسته‏ای بمانند و) در دین آگاهی پیدا کنند و قوم خود را وقتی به سوی آنان بازگشتند بیم دهند باشد که آنان (از کیفر الهی) بترسند».


🌈🌸🌈🌸🌈🌸🌈🌸🌈🌸🌈🌸


وباید هجرت کرد...

گاهی از سرزمینت .... گاهی از خانه ات ..... گاهی از خودت!...


باید هجرت کرد تا دید. باید دل برید. باید دل کند. باید گذشت...


که ماندن چیزی جز راکد شدن وگندیدن در پی ندارد.


نیامدیم که بمانیم وبگندیم...


آمده ایم که برویم...


باید سیروا فی الارض شوی تا فانظروا گردی تا بتوانی ببینی ...


باید بیرون رفت تا دید. باید از حصاری که دور خود حصاری که دور افکارت بافته ای بیرون روی.


وقتی خانه ات می شود تمام زندگی ات.


وقتی زندگی ات لذت بخش می شود.


وقتی آرامشت به حد والا وایده آل خود میرسد


وقتی اعتماد به نفست کامل میشود و با خودت حال میکنی


و وقتی حس جالبی مثل غرور خیلی نرم در وجودت لانه می کند.


وقتش رسیده است که هجرت کنی...


از تمام چیزهایی که تورا به خاک واهلش دلبسته میکند.


از همه چیزهایی که در خانه دلت مینشینند.


از همه چیز این دنیا.


وهجرت به این معنا نیست که همه چیز را ول کنی وبروی کنج عزلت وبیخیال دنیا شوی.


وقتی به این رسیدی که وقت هجرتت رسیده،به این بیاندیش که مقصد هجرتت کجا باشد.


نکند به ناکجا آباد هجرت کنی!!!


گاهی هجرت آنقدر مهم میشود که تاریخی را از آن بنا میکنند.


"پس اگر مقصد را نه اینجا در زیر این سقف های دلتنگ و در پس این پنجره های کوچک که به کوچه های بن بست باز میشوند نمی توان جست؛بهتر آنکه پرنده روح دل در قفس نبندد.پس اگر مقصد پرواز است قفس ویران بهتر؛پرستویی که مقصد را درکوچ می بیند،از ویرانی لانه اش نمی هراسد."


🌈🌸🌈🌸🌈🌸🌈🌸🌈🌸🌈🌸


بعضی ها زندگیشون با دیگران کمی متفاوت تره یا لا اقل یه دوره ای از زندگی شونو وقف دیگران میکنند .

آدم هایی که دوست دارند چند روز کنار دیگران و با دل و زبان اونا زندگی کنند .

البته این کار همیشه هم سخت نیست اگه دیدت خوب باشه و هدف داشته باشی .


با خانواده ای دوست بودیم که هر دو زن و شوهر طلبه بودند .

خیلی اخلاق خوبی داشتند این زن و مرد جوان هر سال محرم و ماه مبارک با هم میرفتند تبلیغ البته به روستاهای دور و تقریبا نزدیک مرز .

آقای خانواده اهل بوشهر بودند و اغلب برای طرح هجرت میرفتند همون اطراف .

خانمش جوان بسیار صبور و فعالی بود و همیشه تو این مسافرت ها خیلی کمک میکرد .

یه سال بعد از برگشت از تبلیغ, خانواده مارو دعوت کردند خونشون بعد از شام شروع کردند از خاطرات تبلیغ گفتن .

با اینکه خیلی سختی کشیده بودن ولی طوری تعریف میکردند که انگار رفتن مثلا. جزایر قناری ☺️


روستای محروم که هیچی نداشتن و به سختی زندگی میکردند و تنها درآمدشون از خرما بود .

خب اینا برای تبلیغ دین رفته بودند یعنی اجرای نماز و احکام و ...

خانمش گفت اعلام کردم که خانم ها بیان برای درست کردن نماز و وضو وغسل و ....

خلاصه با هر سختی بود خانم هارو جمع کردم  .

خدایا از نماز گفتم بیا بخونید غلط هاتونو  یگیرم .

کسی بلد نبود نماز بخونه که من غلط بگیرم خدایا چکار کنم بعضی هاشون یه چیزایی بلد بودند ولی اکثریت هیچی 😳

شروع کردم از وضو و یاد دادنش.

بعد رفتم سر نماز خلاصه با هر جون کندنی بود یه خورده تونستم یادشون بدم تا اینکه رسیدم به غسل کردن .

اول سوال کردم که تا حالا این کلمه رو شنیدن یا نه ؟

چون نماز و وضو که هیچی بلد نبودن .

رفتیم سر غسل .

خانم ها گفتن اینجا رسم است که هر غسل باید فقط روز چهار شنبه باشه 😳😳😳😳 حالا هر غسلی!!!!!


گفت داشتم شاخ در میووردم چرا چهار شنبه ؟

گفتن رسم این روستا همینه ,

حالا کار سخت تر شد هم باید غسل رو یاد میدادم هم سنت شکنی کنم .

خلاصه با هزار ترفند بهشون فهموندم که این رسم شما غلطه و هر غسل یه زمانی داره ربطی به چهار شنبه نداره .

شوهرش اونجا نماز جماعت میخوند و گفت منم خانم هارو میبردم مسجد تا نماز بخونن .

و بهشون گفته بودم به من نگاه کنید هر کاری من کردم شما هم همینطور انجام بدید .

مطلب با مزه ای که تعریف کرد این بود که گفت تو مسجد همه زن ها به من نگاه میکردن تا مثل من نماز بخونن و چشم از من بر نمیداشتن .

سجاده رو که پهن کردم باد میومد و گوشه سجاده با باد افتاد بود روی جانماز 

حالا اینجارو داشته باشید یه نکاه انداختم به جانماز خانم ها دیدم همه بدون استثنا لبه جانماز هاشونو تا زدن داشتم از خنده و تعجب میترکیدم أخه من بهشون گفته بودم هر کاری من کردم تو نماز شما تکرار کنید این بنده خدا ها فکر

 کرده بودن تا زدن جا نماز هم یکی از همین کار هاست☺️😂 

حالا به این نتیجه رسیدم که چقدر این بندگان خدا ساده هستند و چقدر مستعد افکار خرافی .

خلاصه اون شب این زن و مرد جوان کلی خاطره تعریف کردند و خندیدیم ولی تو دلم از اینکه تو کشورمون بغل گوشمون این مردمان ساده و دور از احکام و ساده ترین مسائل دین هستند شدیدا ناراحت شدم .

خدایا توفیقی بده که در راه تبلیغ دین سهم کوچکی داشته باشم.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۸ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۱۸
  • ۹ نظر

آرام باشیم , قلم دست خداست ...

کُتِبَ عَلَیْکُمُ اَلْقِتٰالُ وَ هُوَ کُرْهٌ لَکُمْ وَ عَسىٰ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اَللّٰهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (٢١٦) بقره



حکم جهاد بر شما مقرّر گردید و حال آنکه بر شما ناگوار و مکروه است، لکن چه بسیار شود که چیزی را مکروه شمارید ولی به حقیقت خیر و صلاح شما در آن بوده، و چه بسیار شود چیزی را دوست دارید و در واقع شرّ و فساد شما در آن است، و خدا (به مصالح امور) داناست و شما نادانید


❤️💙❤️💙❤️💙❤️💙



اگر در مسیر پسرفت هستیم، اندکی توقف کرده، بیاندیشیم و راه های جدید را برای موفقیت و پیشرفت بیابیم و بررسی کنیم و با انگیزه و انرژی مجدد، تلاش کنیم تا به مرور، وضعیت آینده را از امروزتان بهتر کنیم


یادمان باشد که؛

کوچکترین امید دادن به کسی،

شاید بزرگترین معجزه ها را ایجاد کند

پس مهربانی رادریغ نکنیم...


💙❤️💙❤️💙❤️💙❤️


به خدا خیلی بدهکاریم. 

به خاطر خیلی اتفاقا. 

حتی اتفاقای به ظاهر بد. 

به خاطر خیلی لحظه ها توی زندگیمون. 

لحظه هایی که شاید به ثانیه و زمان زیاد نباشن، ولی اونقد ارزش و وزنشون توی زندگی زیاده که با همه عمرت برابری میکنه. 

ثانیه هایی که اونقدر شیرینی و آرامش رو وارد زندگیت کرده که به هیچ وجه نمیخوای حتی کوچکترین جزییاتش رو فراموش کنی. 

به قول یکی از دوستان، اگه هدف خلقتت فقط و فقط درک همون لحظه ها و ثانیه ها باشه، میتونی سرتو بالا بگیری و بگی که زندگیت عبث و بیهوده نبوده


گاهی وقتا یه اتفاقایی توی زندگیت میفته که فک نمیکنی مسیر زندگیتو تا به این حد تغییر بده. 


گاهی وقتا دوس داری اتفاق قشنگی که توی زندگیت افتاده، به همون صورت تا آخر عمرت باقی بمونه و هیچ تغییری نکنه.

گاهی وقتا دوست داری زمان رو متوقف نگه داری.

گاهی وقتا دوست داری اشتباهاتتو جبران کنی. دوست داری بدیهاتو از ذهنها پاک کنی. 

دوست داری خیلی اتفاقهای بد نمیفتاد اصلن.

چند سال پیش که تدریس حفظ یک ساله داشتم, تو موسسه دو تا کلاس حفظ یک ساله داشیم یکیش با من بود یکی دیگه هم یکی از اساتید خوب و با تجربه بود .


یه روز سر کلاس بودم که دیدم سر و صدا تو راهرو میاد وانگار داشتند مشاجره میکردند .

با کمی حس کنجکاوی دقت کردیم متوجه شدم که کلاس بغلی , استاد عذر  یکی از قرآن آموزان رو خواسته بود و بهش گفته بود که تو بدرد حفظ قرآن نمیخوری برو دنبال یه کار دیگه حتما نباید حافظ بشی!!!!

 خلاصه قرآن آموز خیلی ناراحت شده بود و قبول نمیکرد و میخواست ادامه بده ولی استاد همچنان میگفت تو استعداد نداری .

 تا اینکه یکی از بچه های کلاس من بهش گفته بود بیا کلاس ما خانم ابوترابی تو رو قبول میکنه.

خلاصه بعد از کلاس اومد با من صحبت کرد و بعد از کلی درد دل , مشکلشو گفت , که من دوتا بچه دارم هر روز نمیتونم تا ظهر بمونم .

گفتم اشکال نداره قول بده خوب حفظ کنی, منم همیشه صبح زود میام تا قبل از شروع کلاس درستو جواب بده برو .

شاید اون موقع داشتم فقط به این فکر میکردم که آرومش کنم دیگه به این فکر نمیکردم که شاید تو کلاس من هم موفق نباشه و من باید همون کاری رو انجام بدم که استاد خودش انجام داد . 

خدارو شکر  این خانم یکی از بهترین شاگرد ها شد , اون سال طرح یک ساله فقط 20 جز حفظ میکردند و بقیه رو بعدا باید حفظ میکردند .

چون ایشون منزلشون نزدیک به خونه ما بود 10 جز آخر هم به صورت خصوصی با من حفظ کرد و خیلی زودتر از بقیه حافظ شد .

با داشتن مدرک حفظ ازسازمان تبلیغات تونست لیسانس بگیره بلا فاصله ارشد و در حال حاضر مشغول به ارائه رساله دکتری میباشد .

شاید اون روز که استاد ایشون رو جواب کرد که به جای حفظ به کار دیگه بپردازه پیش خودش خیلی ناراحت شد و فک کرد اتفاق بدتر از این نمیشه 😔 ولی حالا که نگاه میکنه میبینه چقدر این اتفاق خیر و برکت داشت 😊


یاد بگیریم به خدا اعتماد کنیم و راضی باشیم به اتفاقات خوب و بد زندگی

بزاریم قلم برای نوشتن دست خدا باشه اینطوری دیگه دلمون آروم میگیره .

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۲ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۶
  • ۱۵ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی