درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

قلب ها شکستنی است احتیاط کنیم

یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اِجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ اَلظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ اَلظَّنِّ إِثْمٌ وَ لاٰ تَجَسَّسُوا وَ لاٰ یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً أَ یُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتاً فَکَرِهْتُمُوهُ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ إِنَّ اَللّٰهَ تَوّٰابٌ رَحِیمٌ (١٢) حجرات


ای کسانی که ایمان آورده اید ، از گمان ها جدّا بپرهیزید ، زیرا که ( پیروی ) برخی از گمان ها ( گمان بدی که مخالف واقع باشد ) گناه است و ( چون معلوم نیست پس باید از همه پرهیز نمود و از عیوب و اسرار دیگران ) تجسس و کاوش نکنید و از یکدیگر غیبت ننمایید ، آیا یکی از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده خود را بخورد؟


حیوانات عموما شادتر از انسان ها هستند ؛


زیرا از آنچه دیگران درباره ی آن ها می گویند


و می اندیشند ، کاملا نا آگاه هستند ...!


جی_پی_واسوانی



همه میدونن غیبت کردن کار تلخیه ولی البته کمی با طعم شیرینی

 

نمیدونم تا حالا چیزی خوردین که اولش شیرینه بعد که میخوای از خوردنش لذت ببری یه دفعه طعم تلخی رو تو دهنتون احساس می کنید 

درست مثل غیبت کردن اولش شیرین ولی بعد ....

استادی داشتیم تو دانشگاه یادش بخیر 

یه دفعه ازش سوال کردیم ما میتونیم غیبت کسی رو که کردیم بربم ازش معذرت خواهی کنیم ؟

گفت نه !

تو اسلام اعتراف به گناه فقط برای خدا .

خب چکار کنیم ؟

 غیر مستقیم با هدیه یا کارهایی که میتونید دلش رو نسبت به خودتون بدست بیارید وجبران کنید،

یا اگر امکانش هست برید پیش اون کسانی که غیبتش رو کردید ،دقیقا برعکس اون حرف ها رو بزنید تا ذهنیت اون شنونده ها تغییر کنه و آبروی از دست رفته ی مومن ،به دست بیاد.

 اگر هم دیگه دسترسی بهش ندارید براش استغفار کنید یا براش صدقه بدید 

ولی قبل از همه اینها باید حسابتو با خدا صاف کنی 

که دیگه تکرار نمیشه هرگز

 

گفتن به طرف مشکلی که حل نمیکنه ممکنه مفسده هم ایجاد کنه و باعث کینه بشه 

تازه فهمیدم مفسده یعنی چی 

حالا داشتم خوب, احساسش میکردم و اینکه چه اثری در هر دو طرف داره 



دیروز سر کلاس حالم عوض شد بعضی وقتا آدم حواسش نیست غرق در کاره  نمیدونه دور و برش چی میگذره  

شاید اینکه فک کنیم همه چیز آرومه من چقدر خوشبختم با دیدن یه پشت صحنه ,همه چیز عوض میشه 

وقتی درس میدم با عشق و با تمام وجودمه, دلم میخواد هر چی بلدم لقمه کنم بذارم تو دهن بچه ها. 

کاش بهم چیزی نگفته بودن بعضی وقتا ندونستن احساس دیگران خیلی هم برا آدم  بد نیست 

انگار وقتی دلت میگیره کلی چیزای خوب که تو قلبت بوده یه دفعه وسایلشونو جمع میکنن و از تو قلبت میرن 

که این برا دو نفر خطرناکه و شاید در های خوبی که تو زندگیت باز شده بود  یکباره بسته بشه .یعنی سلب توفیق

 

بزاریم قلب هامون صدای بدی هارو نشنون 

اینطوری راحت تر به هم محبت میکنیم 

کاش نشنیده بودم حالا انگار اون شوق و لذت یاد دادن, شعله هاش داشت کم میشد

باید اینقدر با خودم کلنجار برم تا برگردم به حال اولم که خیلی برام کار سختیه   

سعی کنیم خوب حرف زدن رو یاد بگیرم که حرف ها وقتی گفته شد دیگه به جایگاهشون برنمیگرده و بدون اختیار اثرشو گذاشته و رفته 

خدایا منو از طعم گناه از بوی گناه و از لذت گناه نگه دار

خدایا قلبم رو از هر کینه ای پاک کن

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۳۰ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۳۸
  • ۱۳ نظر

با چشم ها مهربان تر باشیم




یعلم خائنه الاعین و ما تخفی الصدور  19 غافر


 نگاه پنهانی چشمها و آنچه را که سینه ها مخفی کنند می داند



هیچ وقت تا حالا به گناه چشم ها فکر کردیم 

چشم ها چطوری میتونن گناه کنن 

دو تا بیضی کوچیک.تو صورت 

میشه با چشم ها حرف زد و هزاران منظور رو رسوند 

میشه محبت کرد میشه دعوا کرد و ....

انگار چشم ها زبان دارن 


این آیه خیلی قشنگه چشم های خائن


 أدم یه لحظه غافل گیر میشه با ابن آیه

راستی خدا هم مثل پلیس فتا حواسش به همه چیز هست


دیروز که از کلاس برمیگشتم بعد از چهار تا کلاس ,خیلی خسته بودم یعنی حال هیچ کاری رو نداشتم

 تو مترو داشتم به بقیه نگاه میکردم همینطوری ....


هر کسی مشغول به کاری بود انگار هر کی تو حال خودش بود 

یکی خیره شده بود به روبرویش و انگار چشم هاش خشک شده بود و شاید فقط به طرف نگاه میکرد ولی فقط تو عالم خودش بود 

یکی با نگاه به پیام هاش خودش با خودش میخندید 

خانمی داشت کتاب میخوند 

ویکی دیگه با صلوات شمار ذکر هاشو حساب میکرد 

یعضی ها هم انگار اومدن پاساژ ,سخت مشغول خریداز دست فروش ها بودن 

یه خانم هم روبروی من نشسته بود و بی اختیار از چشم هاش اشک می ریخت 

نمیدونم چرا غصه داشت دلم میخواست برم بغلش کنم بهش بگم عزیز دلم چی شده ؟ و دلداریش بدم ولی حیف که نمیشد 

تند تند اشکاشو پاک.میکرد ولی باز صورتش خیس میشد 

واقعا تک تک آدم ها که تو همین یه واگن کوچیک بودن انگار هر کدوم  یه دنیا داشتن 


چیزی که خیلی جالب بود اینکه یه خانم از گوشی بغلی چشم برنمی داشت انگار یه سرگرمی پیدا کرده پا به پای طرف عکس و مطلب هارو چک میکرد 


چند روز پیش فررانه اومد خونه گفت امروز تو مترو خیلی شلوغ بود وایساده بودم داشتم پیام مینوشتم که دیدم یکی همینطوری زل زده تو گوشی و کم.مونده بود تو جواب پیام ها بهم کمک کنه دیدم نه دست بردار نیست 

بهترین راه رو انتخاب کردم بدون سر و صدا و دعوا

تو پیام نوشتم.این خانم کنارمه چشم از پیام ها ور نمیداره به نظرت چکارش کنم 

دبدم یه نگاه به سقف واگن کرد بعد هم پشتشو کرد به من دیگه از دستش راحت شدم 

راستی تو جاهای عمومی چقدر بلدیم رفتار شهروندی مطلوب داشته باشیم


  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۵ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۲۴
  • ۴ نظر

قاضی عادل


اِقْرَأْ کِتٰابَکَ کَفىٰ بِنَفْسِکَ اَلْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیباً (١٤) اسراء

و به او خطاب رسد که تو خود کتاب اعمالت را بخوان و بنگر تا در دنیا چه کرده ای که تو خود تنها برای رسیدگی بحساب خویش کافی هستی .

📝🌐📝🌐📝🌐📝🌐📝🌐

مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند ۲۰ سنت اضافه تر می دهد!

می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی…

گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم . با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم!…

تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم … 

🔵🌐🔵🌐🔵🌐🔵🌐🔵🌐🔵


نمیدونم این داستان واقعیه یا تمثیلی ولی هر چی هست آدم رو وادار به فکر میکنه.

راستی تو این دنیا چه چیزی قشنگ تر از اینه که حواسمون به خودمون باشه به حساب و کتاب زندگی به رفتارمون که چقدر میتونه تاثیر گذار باشه حتی تو عقاید و دین یه نفر دیگه .

البته آدم هایی که اینجا حساب و کتابشون رو خودشون انجام میدن انگار یه جورایی اون دنیا راحت ترند چون اونجا هم بهت میگه خودت بخون که از همه بهتر خودت میتونی حساب و کتاب کنی!!! 

تو تهران انگار پس گرفتن پول خورد یا حتی دادن پول با خوردش بی کلاسیه 

دیگه عادت شده همه مبلغ هارو گرد میکنن تا راحت باشن و اصلا هم به عواقبش فکر نمیکنیم .

امروز صبح که رفتم نونوایی وقتی تو صف بودم دقت که کردم دیدم شاطر همینطور که خمیر گرد میکنه پول هارو هم گرد میکنه ارزون ترین نون تهران 210 تومنه که هر طوری میخوای بخری احتیاج به خورده داره .

نوبت من که شد گفتم ببخشید آقا شما با این پول های باقی مونده مشتری مشکلی نداری که مدیون بشی ؟؟؟؟؟

گفت  نه چه مشکلی هر کی مشکل داره بگه 😳

دیدم نه خیلی محکم جواب داد بعد خواستم از یه راه دیگه وارد شم. 

ببخشید آقا میتونم یه نوشته از طرف شما بنویسم بیارم بزنم به شیشه ؟؟؟

چه نوشته ای ؟

مثلا اینکه هر کس پولی طلبکار میشه بگه یا حلال کنه ؟؟؟

گفت نه لازم نیست مشتری های ما اینطوری نیستن خیلی با معرفتن 😊

گفتم مگه همه رو تک تک میشناسی ؟

گفت اره چند ساله اینجا کار میکنم کسی تا حالا اعتراض نکرده .

دیدم انگار هیچی براش مهم نیست شاید هم نونوا راست میگفت که این یه معامله دوطرفس و ما هردو راضی هستیم .

گفتم خب اگه مشتری همین مقدار پولو کم داشته باشه شما تاکید میکنی حتما بیاری یا نون بهش نمیدی این چه رضایت دوطرفه ایه 😜😜

خلاصه من حریف نشدم 😔 ولی دلم سوخت که اونطرف مثقالی حساب میکنن و ما اینجا خرواری هم برامون مهم نیست .

                        💛خدایا 💛

کمکم کن بفهمم که دین من یه دین اجتماعیه در کنار مردم و حقوق مردم 

کمکم کن یادم نره که همیشه خودم رو جای مردم بذارم تا راحت تر کارهامو حساب و کتاب کنم .

 

📚 زندگی شما مثل یک کتاب است!

 صفحه عنوان آن نام شماست، مقدمه آن معرفی شما به دنیاست. صفحات آن گزارش روزانه تلاش‌ها،

 کوشش‌ها،  لذت‌ها و یأس‌های شما می‌باشد. هر روز افکار و اعمال شما در کتاب زندگی‌تان ثبت می‌گردد.

 هر ساعت تاریخچه‌ای به وجود می‌آید که باید برای همیشه باقی بماند. 

روزی فرا می‌رسد که کلمه «پایان» باید روی کتاب شما نوشته شود. پس کاری کنید که در مورد کتابتان بگویند تاریخچه‌ای است از هدف عالی، خدمت بی‌دریغ و کارکرد بسیار خوب..


گرنویل_کلیزر


  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۱ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۴۳
  • ۱۰ نظر

آنچه خدا خواست همان میشود وانچه دلت خواست نه آن میشود

مٰا أَصٰابَ مِنْ مُصِیبَةٍ فِی اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فِی أَنْفُسِکُمْ إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهٰا إِنَّ ذٰلِکَ عَلَى اَللّٰهِ یَسِیرٌ (٢٢) حدید



هر رنج و مصیبتی که در زمین (از قحطی و آفت و فقر و ستم) یا در نفس خویش (چون ترس و غم و درد و الم) به شما رسد همه در کتاب (لوح محفوظ ما) پیش از آنکه همه را (در دنیا) ایجاد کنیم ثبت است و البته این کار بر خدا آسان است

🌼🌸🌺🌼🌸🌺🌼🌸🌺🌼🌸🌺

در بعضی چیزها

حق انتخاب ندارم ؛

مثل زمان تولد

مثل مادر و پدر

مثل نام

مثل زمان مرگ

خوب است آدمی جوری زندگی کند که آمدنش چیزی به این دنیا اضافه کند…

و رفتنش چیزی از آن کم …!

حضور آدمی باید وزنی در این دنیا داشته باشد

باید که جای پایش در این دنیا بماند

آدم خوب است که آدم بماند و آدم تر از دنیا برود

نیامده ایم تا جمع کنیم

آمده ایم تا ببخشیم

آمده ایم تا عشق را ؛

ایمان را ؛

دوستی را 

با دیگران قسمت کنیم و غنی برویم

آمده ایم تا جای خالی را پر کنیم

که فقط و فقط با وجود ما پر میشود و بس !

بی حضور ما نمایش زندگی چیزی کم داشت

آمده یم تا بازیگر خوب صحنه ی زندگی خود باشیم.

🌼🌸🌺🌼🌸🌺🌼🌸🌺🌼🌸🌺

همیشه فکر میکنم. مثل ماهی توی تنگ هستم و  مانور من توی زندگی به اندازه حرکت توی تنگ است و دیگه بقیه حرکت ها به اختیار من نیست .

حتما با واژه های سرنوشت , قسمت آشنایی دارید .

قسمت یعنی همه تایم ها تو زندگی برای هر کاری تایپ شده. و جای مانور این نوشته ها همون تنگ ماهیه .


همسایه قدیمی خونه مادر حبیب پسرش با حبیب دوست بود یعنی از بچگی با هم بودند تا همین حالا که اونقدر رفت و آمد صمیمی داریم که انگار یکی از ارحام هستند .

این آقای دوست پدر و مادری داشت که خب دیگه پیر شده بودند. از قدیمی های محل بودند .

  بعضی از پدر و مادر های قدیم قبل از ازدواج همچین عاشق هم نبودند ,شاید بعدا قرار بود عاشق بشن .

ولی این پدر و مادر ظاهرا  عاشق که نبودند هیچ؛بعد هم ظاهرا عاشق نشدند و فقط زندگی میکردند

 شاید جز این کاری از دستشون برنمیومد !


پدر پیر مریض شده بود به طوری که دیگه تو رختخواب افتاده بود و زیاد امیدی بهش نبود .


عروسش گفت رفتم خونه دیدم مادر داره خونه رو جمع میکنه، وسایل حاضر میکنه گفتم مادر چه خبره مهمون داریم ؟

گفت نه دارم برا مراسم ختم که مهمون میاد آماده میکنم 

گفتم ختم کی ؟؟؟؟


 گفت بابا تا آخر هفته شاید بیشتر دوام نیاره آماده باشیم بهتره 😳


عروسش گفت داشتم شاخ در میوردم! و هیچی هم نمیتونستم بگم !


آخر هفته شد

 حال بابا نه بهتر و نه بدتر !همونطوری 😕


الان دوست داریدچی براتون بنویسم چی بگم؟ یعنی خاطره تموم شد ؟

نه!


 آخر هفته شد خونه آماده برای مهمون هایی که قرار بود بیان و برن خاک سپاری. 🖤🕶


طبق پیشگویی مادر ☹️ بابا فوت نکرد


 ولی 


 مادر یهو و غیر منتظره فوت کرد 😪!


انگار مادر  داشت خونه رو برای مهمون های خودش آماده میکرد ؛باورتون میشه!!!



مراسم به خوبی انجام شد و مادر رفت پیش خدا 😪😪😪😪


قبل از اینکه  چهلم مادر برسه؛ بابا هم رفت پیشش ...😪😪😪


مراسم چهل مادر ومراسم ختم بابا  هردو یکی شد 😢


عجب سرنوشتی!


خدا رحمتشون کنه هر وقت میرم سر خاکشون یاد این خاطرات میفتم 😔


و به این فک میکنم که تو کتاب نوشته شده ی خدا نمیتونیم دست ببریم

 همه چیز دقیق و حساب شده نوشته شده

 دیر و زودها به اختیار ما نیست .😌

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۴ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۴۴
  • ۱۲ نظر

دعای کریمانه

وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِیمُ رَبِّ اِجْعَلْ هٰذٰا بَلَداً آمِناً وَ اُرْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ اَلثَّمَرٰاتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللّٰهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ قٰالَ وَ مَنْ کَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِیلاً ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلىٰ عَذٰابِ اَلنّٰارِ وَ بِئْسَ اَلْمَصِیرُ (١٢٦) بقره


و ( به یاد آرید ) هنگامی که ابراهیم گفت: پروردگارا ، این ( سرزمین ) را شهری امن قرار ده و به اهل آن- به کسانی که به خدا و روز واپسین ایمان آورده اند- از هر گونه میوه و محصولات روزی گردان. فرمود: ( چنین خواهم کرد ) و هر که کفر ورزد اندکی او را برخوردار می کنم سپس او را به عذاب آتش گرفتار می سازم ، و آن بد جای بازگشتی



🌿🍃🌿🍃🌿🍃🌿🍃🌿🍃🌿🍃


باران که شدی مپرس این خانه ی کیست 

سقف حرم و مسجد و میخانه یکیست 


باران که شدی، پیاله ها را نشمار 

جام و قدح و کاسه و پیمانه یکیست 


باران! تو که از پیش خدا می آیی 

توضیح بده عاقل و فرزانه یکیست 


بر درگه او چونکه بیفتند به خاک 

شیر و شتر و پلنگ و پروانه یکیست 


با سوره ی دل، اگر خدارا خواندی 

حمد و فلق و نعره ی مستانه یکیست 


این بی خردان، خویش خدا می دانند 

اینجا سند و قصه و افسانه یکیست 


از قدرت حق، هرچه گرفتند به کار 

در خلقت حق، رستم و موریانه یکیست 


گر درک کنی خودت خدا را بینی 

درکش نکنی، کعبه و بتخانه یکیست...

مهدی مختار زاده


💜💚❤💜💚❤💜💚❤💜💚❤


هر وقت به این آیه میرسم از دعای حضرت ابراهیم و برخورد خدا با دعاش خندم میگیره 😂😂😂

راستی بعضی از وقتا ما کاسه داغ تر از آش میشیم 

ابراهیم بعد اون کار مهم حالا میخواد برا این سرزمین دعا کنه ولی دعای ابراهیم رو خدا تکمیل میکنه و چه مهربون بهش میگه تو کاری نداشته باش برای همه دعا کن آخرش با من 😍😍😍😍


🙏👏🙏👏🙏👏🙏👏🙏



سر کلاس بحث در مورد دعا تو قنوت نماز شب بود که کیارو دعا کنیم .

راستی باید بشماریم دونه دونه دعا کنیم یعنی فیکس 40 تا حالا اگه بیشتر یا کمتر باشه مشکلی ایجاد میکنه.؟؟؟؟

یکی از بچه ها میگفت من میخوام برای بعضی ها دعا کنم ولی میبینم یادم میاد که نماز نمیخونه یا خمس نمیده و .. 

برای همین نمیتونم اسمشو بیارم 😳😳😳

راستی ما اگر سحر از خواب ناز بلند میشیم که با خدا حرف بزنیم آخرش میخوایم به چی برسیم ؟؟؟

جز این نیست که میخوایم اون روح بسته و گرفته رو بزرگ کنیم تا در روز وقتی مشکلات یکی پس از دیگری سراغمون میاد کم نیاریم ؟

اگه ما سر نماز برای دو تا استغفار, مثل خانم مارپل بگردیم ببینیم کی نمازشو خونده کی خمس داده تا براش دعا کنیم, فک کنم  به جای اینکه از گناه های خودمون استغفار کنیم داریم گناه های دوستانمونو چرتکه میندازیم!📝📝

با یه مثال میخواستم مسئله رو بهتر جا بندازم . 

گفتم ببین اگه شما بخوای یه جعبه شیرینی خیرات کنی آیا به هر کسی میرسی ازش میپرسی اگه نمازت رو خوندی یه دونه بردار به بعدی میگی خمس مالتو حساب کردی اگه دادی میتونی یه شیرینی برداری؟ 😳😳😳


 حالا این کارو بیار تو قنوت نماز شب ببین چه حالی بهت دست میده؟ 😔😔😔

اگه میخوایم روحمون بزرگ بشه نوع دیدمون رو باید نسبت به دعا عوض کنیم تا زودتر به نتیجه برسیم.


حالا دارم بیشتر به این مطلب پی میبرم که چرا ما باید عین دعای ائمه و بزرگان رو تکرار کنیم! در واقع اونا دارن ادب دعا کردن رو به ما یاد میدن 

 🙏🙏🙏

اللهم اغفر اهل برزخ 

اللهم اغفر اهل دنیا 

اللهم اغفر .......

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۹ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۲۵
  • ۹ نظر

وسوسه

فَمَنْ تٰابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ أَصْلَحَ فَإِنَّ اَللّٰهَ یَتُوبُ عَلَیْهِ إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (٣٩) مائده



پس هر که پس از ستمی که کرده توبه نمود و کار خود را اصلاح کرد از آن پس خدا او را خواهد بخشید، که خدا بخشنده و مهربان است


🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷🍃



چقدر خوبه سر بزنگاه وقتی آدم تو زندگی میزنه تو جاده خاکی یه اتفاق خوب بیفته و ما رو برگردونه تو جاده اصلی. 


نمیدونم این همون دعاهاست یا عنایته یا ......

هر چی هست خیلی قشنگه و این حس رو به آدم میده که تو دنیا همه چیز به هم یه جوری ربط داره ولی چطوری نمیدونم .

‌خداوند نور ونجات من است

آرام می شوم وقتی می دانم نیروی قدرتمندی پشتیبان من است.

رها می شوم از غم ها ودردهایم وقتی آگاه می شوم که تسکین دهنده ای در کنار من است شادمی شوم وقتی آرزوهایم رابه او می سپارم دلخوش می شوم به وعده‌ها ی حقیقی ووالایش وستایش می کنم.. جلال وعظمتش ملکوتیش را...

مثل این جوون که با یه بند کفش نجات پیدا کرد والا معلوم نبود چی میشد 



🦋🍂🦋🍂🦋🍂🦋🍂🦋  


حمید قرار بود بچه های مدرسه رو با قطار ببره مشهد , 40 تا پسر بچه راهنمایی.

وارد راه آهن که شدند بچه هارو هدایت میکنه تو نماز خونه تا بره کارهای بلیطشون رو انجام بده چون نصف بچه ها افغانی بودند و باید کارت مخصوص داشته باشند .

حمید تعریف کرد وقتی از نماز خونه اومدم بیرون دیدم کفشام نیست فقط شروع کردم پابرهنه دویدن و با چشمم نمیدونم دنبال چی میگشتم که یه دفعه چشمم افتاد به یه جوون با یه ساک که یه بند کفش از در ساک آویزون بود🌾 شک کردم ولی ترسیدم خودم برم جلو گفتم شاید اشتباه کنم و درد سر بشه رفتم پیش پلیس جریان رو تعریف کردم .

پلیس سریع رفت جلوشو گرفت بهش گفت در ساک رو باز کن .

پسره که خیلی ترسبده بود گفت برا چی چی شده که پلیس در ساک رو باز کرد و کفاشای حمید توش بود 😳😳😳

پسره شروع کرد به التماس کردن که به خدا من دزد نیستم و اولین بارم بود ترو خدا ...

حمید که دیرش شده بود و باید تکلیف بچه هارو برای سوار شدن معلوم میکرد گفت آقا من شکایتی ندارم دیرم شده میخوام برم 40 تا بچه رو باید سوار کنم ولی پلیس راضی نشد گفت نمیشه باید صورت جلسه بشه و بره دادگاه و از حمید ادرس و تلفن گرفت و یه امضا 📝

حمید فک.کرد دیگه قضیه تموم شده .

🍁🍂🍁🍂🍁🍂


چند وقت بعد من تو خونه بودم که یکی به خونه زنگ.زد گفت ترو خدا مادر به پسرت بگو بیاد دادگاه رضایت بده برام من گرفتار شدم .

گفتم شما کی هستی؟ برای چی ؟

گفت من کسی بودم که کفشای پسرتو دزدیدم ترو خدا نمیخوام برام سو سابقه بشه بیاد دادگاه رضایت بده .

گفتم باشه من میگم.

 دیدم گفت مادر من آدرس شمارو از تو گزارش شکایت برداشتم الان پشت در خونه شما هستم میشه شما بیای بیرون . 

سریع اومدم تو کوچه 

دیدم یه جوون موجه و مرتب و مودب که تنها چیری که بهش نمیخورد دزدی بود 

ازش پرسیدم پسرم چرا دزدی؟؟؟

گفت بخدا اولین بارم بود تا حالا همچین کاری نکرده بودم من خانواده متدینی دارم نمیدونم چی شد یه دفعه ؟؟؟


گفت من فوق دیپلم دارم چند روز بود اومده بودم تهران دنبال کار . کار که پیدا نکردم , پولام هم تموم شد بچه جنوب بود گفت میخواستم برگردم شهرمون که پول نداشتم کفشارو که دیدم نمیدونم چرا وسوسه شدم که بردارم و با پولش بتونم برگردم .

کلی قسم خورد که توبه کردم ترو خدا بعد از مدتها یه کار برام پیدا شده که عدم سو پیشینه میحواد و من گرفتار این پرونده هستم ترو خدا به پسرت بگو بیاد رضایت بده تا من این شغل رو از دست ندم .

گفتم حالا شغلت چی هست ؟ گفت کار تو شهرداری, باغبون

کلی از من قول گرفت برای امضا منم ازش قول گرفتم که دیگه فکر دزدی هم از سرش بیرون کنه .

خیلی زود حمید براش رضایت داد و اونم. برگشت شهرشون .

خیلی خوشحال بودم از اینکه این جوون موفق نشده بودبا پول دزدی کارشو راه بندازه و دزدی بهش مزه نکرده بود .

 چندین بار گفت توبه کردم دیگه سمت این کارا نخواهم رفت .


خدایا نمیدونم کی این جوون رو دعا کرده بود نمیدونم این نتیجه کدوم  کار خوبش بوده. یا .....

خدایا حواست به ما باشه یه دفعه نزنیم جاده خاکی

 🙏🙏🙏🙏

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۲ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۴۰
  • ۹ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی